<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>بهشت كوچكي به نام خانه ما</title>
<link>http://godscourtyard.blogfa.com/</link>
<description>من شيلا هستم كه در 18 ارديبهشت 1383 با آقای همسر عزیزم ازدواج كردم </description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 29 Dec 2009 02:04:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>از هر کجا حرفی و سخنی</title>
<link>http://godscourtyard.blogfa.com/post-218.aspx</link>
<description>
بعد از زایمان مخصوصا بعد از ۶ ماه که برگشتم سر کار احساس کردم حافظم حسابی تحلیل رفته اسمهای همکارا فراموشم شده بود وقتی میخواستم در مورد یه چیزی توضیح بدم بعضی اسمهای خاص از ذهنم میپرید.
&lt;p&gt;روزی که رفته بودم خودم رو به مدیر جدید معرفی کنم و در مورد فعالیتهای قبل از مرخصیم بگم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من: من تا مرداد ماه در بخش فلان با خانوم ؟ &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مدیر: خانوم ....؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من: نه همکارشون.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مدیر: خانوم .....؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من: نه .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مدیر: خانوم .....؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من: نه .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مدیر: خانوم .....؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من: نه .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مدیر: خانوم .....؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من: بعله با خانوم .... کار میکردم البته روی فلان مساله هم با آقای ؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مدیر: آقای ...؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من: نه &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مدیر با خنده: آقای ...؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من: بعله با آقای .... همکاری داشتم .............&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یعنی گاهی وسط حرفام ده بار فکر میکردم تا یادم بیاد اونم منی که مثلن اسم یه فیلم سینمایی رو که شونصد سال پیش دیده بودیم داداش کوچیکه یادش نمیومد زنگ میزد به من تا ازم بپرسه .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حسابی ناامید شده بودم آقای همسر هم احساس میکرد از وقتی درگیر بچه داری شدیم مطالعه خودش هم کم شده تصمیم گرفتیم دو تایی بشینیم جدول حل کنیم پس روزنامه خریدیم .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من اصولن خیلی اهل روزنامه نیستم مگر اینکه مقاله های صفحه اجتماعیش رو خوشم بیاد بخونم .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;همینکه روزنامه رو باز میکردیم رومینا شیرجه میرفت روش یعنی ما روزنامه رو نمیخوندیم چه برسه به اینکه جدول حل کنیم و روزنامه تبدیل به پازل هزار قطعه ای میشد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مجله جدول هم خریدیم باز هم همین ماجرا رو داشتیم همه حواسمون به شیطنتهای قندی خانم بود دیگه جایی واسه تمرکز کردن و جواب خونه ها رو پیدا کردن نمیموند تا اینکه یه روز تو بازارچه کتاب چشمم افتاد به کتاب بادبادک باز و خریدمش .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما نشون به اون نشون چهار ماه تمام بنده همراه امیر و حسن بالای یه درخت تو کابل محله وزیراکبر خان نشسته بودیم و داشتیم با آینه تو خونه همسایه ها نور مینداختیم  فکر کن چهار ماه بشینی رو درخت یعنی اگه من یه نیمچه از این فصل تونستم جلو برم اگه تونستم .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بلاخره تصمیم گرفتم هر زمان که رومینا سرش گرم بود من هم یه چند صفحه رو بخونم خوندم و کم کم جذب شدم و بلاخره از بالای درخت اومدم پایین و رفتم تو خونه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و اونقدر قلم نویسنده رو دوست داشتم که تا آخرش رو خوندم و بعضی نکته هاش واقعا برام جالب بود و فکر میکردم چقدر با زمان حال ما همخونی داره و کتاب بعدیش رو هم گرفتم هزار خورشید درخشان.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اینجا بود که فکر کردم حالا  که لک لک ما رو تو لیختن اشتاین زمین نذاشت خدا رو شکر که ما رو تو افغانستان خالی نکرد فکر کن اشتباه میلیمتری رو نقشه میتونه به قیمت تمام زندگی تموم بشه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;همه اینها رو گفتم که بگم دو تا کتاب خوندم اونهم پشت سرهم (کف مرتب لطفا)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; آقای همسر میگه اینطوری پیش بری خطرناکه و به مشکل برمیخوریم چون جای کتاب جمع کردن نداریم بهتره تو کتابخونه عضو بشی کتاب بگیری بخونی .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به هرحال ما تو خونه جا برای همه چی داریم الا کتاب وقتی اومدیم تصمیم داشتم تو راهروی اتاقخوابها بدم یه کتابخونه دیواری بسازن ولی خدا رحم کرد این کار رو نکردم . &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تو خونه ما بعد از اسباب بازیها کتابها سرگردانترین وسایل به شمار میرن دیشب داشتم کتابها رو میچیدم تو کمد هر کتابی که من میذاشتم تو قفسه رومینا دو تا رو میکشید بیرون میبرد میذاشت تو پذیرایی .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;الان یه کتاب دیگه شروع کردم به اسم سوگلی حرمسرا دروغ چرا خیلی بهم نمی چسبه دارم به زور تمومش میکنم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;آخه فکر کنین یه دختر شیرازی خوشگل چنین و چنان که شده سوگلی حرمسرا و همسرش یه شازده سفاک و .... اونوقت تمام خواهرزاده ها و برادر زاده ها -نوکرها- خاجه ها و فراشها تمام مردم و کوچه و بازار و ...یه بار که می بیننش یه دل نه صد دل بهش نظر دارن در واقع عاشق نظری میشن و  هر کدوم میخوان یه دلی از عزا در بیارن راستش دیگه اونقدر تکراری شد رفتم صفحه آخر دیدم بعله آخرشم مثل این داستانهای سیندرلایی این با اون ازدواج میکنه اونهم با این یکی خوش و خرم زندگی میکنن قصه ما به سر رسید رفتیم بالا دوغ بود تموم شد رفت .&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اما واقعن فکر میکنم هر کتابی رو نمیشه خوند حداقل من نمیتونم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;ولی یه تستی که چند وقت پیش تو اینترنت انجام دادم بهم اطمینان داد که خیالم جمع باشه که بنده هرگز دچار آلزایمر نمیشم اما با توجه به اینکه میگن هربار عمل جراحی باعث میشه یه سلول مغزی بمیره در حال حاضر دو تا سلول از بقیه کمتر دارم اگه یه بار چیزی رو فراموش کردم بذارین به حساب همون دوتا.&lt;br /&gt; &lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;***********************&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;ما قبلن یه کاناپه تختخوابشو داشتیم که الان تبدیل شده به کاناپه و رفته تو شرکت آقای همسر اما تشکش که ابری طبی بود قبلن که رومینا کوچک تر بود اگه یادتون باشه تو اتاقش پهن کردم و دورش بالش چیدم تا روش بازی کنه . این تشک رو اگه بصورت تا کرده مدت طولانی نگه داری خراب میشه بخاطر همین نگهداریش سخته میخواستم دیگه جمعش کنم و یه بلایی سرش بیارم .&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;وقتی برای قندی خانم سرسره خریدیم دیدیم گاهی با سرعت میاد پایین و میفته یا گاهی چپه میشه و برخورد میکنه به دیوار اینه که تشک یه کاربرد دیگه پیدا کرده نصفش تکیه به دیوار و نصفش هم زیر سرسره .&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;بالش حاملگیم یادتونه ؟ عجب چیزیه این بالش واقعن 22000 که چه عرض کنم چند برابر این قیمت من ازش کار کشیدم اول که باز هم به مامانای نی نی تو دلی میگم حتمن بخرینش چون خیلی به خوابیدن کمک میکنه .&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;دیگه اینکه بعد از بدنیا اومدن برای شیردهی استفاده میکردم وقتی رومینا میخواست شروع به نشستن کنه یا سینه خیز بشه دورش میذاشتم که نیفته .&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;بعد که بزرگتر شد و شروع کرد به بالا رفتن از میز ال سی دی تا مدتی جلوی میز ال سی دی میذاشتم که اگه ناغافل افتاد جاش نرم باشه بعد از اون یه مدتی هم چپانده شد در حد فاصل بین شومینه و مبل تا از ضربه خوردن بچه در اثر افتادن جلوگیری کنه و کاربرد آخرش هم باز در این سمت سرسره هست که اگه رومینا از این سمت قل خورد باز جاش امن باشه. خداییش چیزی دیدین تا این حد کاربرد داشته باشه؟&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;این هم کاربرد &lt;strong&gt;&lt;a href=&quot;http://shilashila.persiangig.com/IMG_0493.JPG&quot; title=&quot;تشک و بالش&quot;&gt;تشک و بالش&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;********************************&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;اول یه چیز بگم من تا چیزی واسم کاربرد نداشته باشه و جذابیتی نداشته باشه توش کند و کاو نمیکنم مثلن اگه موبایلتون رو بدین دست من بگین برام نیم ساعت نگه دار .&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;بعد از نیم ساعت موبایلتون رو بدون اینکه حتی صفحه اش باز شده باشه دریافت میکنین .&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;اونموقع که پسر سیاه فقید رو داشتیم من چون هیچوقت فکر رانندگی به سرم نمیزد هرگز هم در صدد بر نمیومدم تا تمام زیر و بم کلید ها و دسته ها رو یاد بگیرم چون فکر میکردم به کارم نمیاد و من قرار نیست هیچوقت رو اون صندلی بشینم و رانندگی کنم.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;این ماشین غیر از دنده و آینه برقی و البته رنگش که جوینده عزیز اسمش رو گذاشته گربه سفید در بقیه موارد با پسر سیاه فرقی نداشت.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;روز اولی که میخواستم باهاش برم اداره نشستم رو صندلی احساس کردم صندلیش عقبه میدونستم که اهرمش جلوی صندلی هست دست انداختم بجای اهرم وسط یه اهرم کنار سمت راست بود که کشیدمش بجای اینکه صندلی بیاد جلو نشیمنگاه بنده اومد بالا و سرم چسبید به سقف.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt; در نتیجه جای نشستن که تغییر کرد تنظیم آینه ها هم بهم خورد و شرمنده روتون بنده بلد نبودم آیینه برقی رو تنظیم کنم و کلی دلم واسه آیینه های دستی ماشین قبلی تنگ شد.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;خلاصه دیدم اگه برم بالا زنگ بزنم ممکنه رومینا بیدار بشه پس چیکار کنم؟  باداباد میرم تو اداره بچه ها ماشین مشابه دارن ازشون میپرسم تنظیمش میکنم.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;خلاصه با آیت الکرسی و اون 19 تا بسم ا... راه افتادم اما خداییش اصلن دید نداشتم که بتونم سبقت بگیرم یا لاین عوض کنم.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;بلاخره رسیدم اداره و تو پارکینگ با آینه برقی ور رفتم و یاد گرفتم چطور تنظیمش کنم اما صندلی رو نه.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;رفتم پیش دوستم که ماشینش اس دی هست و بهش گفتم .&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;بهم گفت که اون صندلی رو بالا و پایین میبره و باید فشارش بدی به سمت عقب و خودت رو سنگین کنی تا صندلی برگرده پایین .&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;اما تا دو ساعت رو صندلی نیم خیز میشدن با*سنشون رو میدادن عقب و میگفتن : راستشو بگو یعنی تو از خونه تا اینجا این مدلی نشستی ؟&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;من: آره شوخی ندارم خب.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;اونها هم هر هر میخندیدن و اسم این مدل نشستن رو گذاشتن مدل نشستن غازی(مثل غاز)&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;آخرش هم به این نتیجه رسیدن که من و خدا سالم رسوند اداره .&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;************************************&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;و بلاخره دخترک ما هم به جمع معماران و برج سازان پیوست و اولین&lt;strong&gt; &lt;a title=&quot;برج رومینا&quot; href=&quot;http://shilashila.persiangig.com/IMG_0512.JPG&quot;&gt;برج&lt;/a&gt; &lt;/strong&gt;خودش رو ساخت.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;البته ما هم تا آخرین لحظه قبل از فروریزی پایه های برج را دو دستی چسبیده بودیم و بعد از اینکه تونستیم یه عکس فوری ازش بگیریم خود سازنده و مبتکر برج با یه ضربه و فریاد هوآآآآآآآآآآآآآآ(هورا) برج را چپه کرد و مشغول سرسره سواری شد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Tue, 29 Dec 2009 02:04:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=godscourtyard&amp;postid=218</comments>
<dc:creator>godscourtyard</dc:creator>
<guid>http://godscourtyard.blogfa.com/post-218.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>باز هم این روزها</title>
<link>http://godscourtyard.blogfa.com/post-217.aspx</link>
<description>
دو هفته ای میشه که چیزی ننوشتم یعنی بخاطر شرایطی که این روزها برامون پیش اومده خیلی حوصله نوشتن نداشتم از طرفی در مورد هرچیز که میخواستم بنویسم میدیدم یکی بلاخره پیدا میشه واسه ما کاسه داغ تر از آش بشه و این وسط یه حرفی بزنه .&lt;p&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;قرار وبلاگی که با تعدادی از دوستان در رستوران ساختمان اسکان داشتیم و من به لطف همسر مهربانم تونستم چند ساعتی رو با دوستام بگذرونم باعث شد هممون یکم از حال و هوای بیرون خارج بشیم و اون زمان رو واقعا فارغ از خیلی مسایل با هم شاد بشیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این حرف گلپر نازنین رو که دوست خوب به آدم انرژی میده رو با تمام وجود قبول دارم و خدا رو شکر میکنم که این بصیرت رو در انتخاب دوست بهم داد که هیچوقت از انتخابم پشیمون نشم .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یکی از مسایلی که در شروع صحبتهامون بهش اشاره کردیم وجود دو دسته افراد در دنیای مجازی بود چون خیلی از وبلاگی ها حداقل یکبار با این افراد برخورد داشتن:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;۱-مزاحمین اینترنتی که این افراد هیچ نیازی نیست در موردشون بحث بشه دقیقن مثل همونایی هستن که در دنیای واقعی اگه از کنار آیفون تصویری یه خونه رد بشن برای مردم آزاری رو دوربینش آدامس میچسبونن یا از کنار هر ماشین گرون قیمت رد بشن یه یادگاری با کلید روش حک میکنن. &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حرفی در مورد این آدمها ندارم جز اینکه شاید روان پریشی شون با داروی روانپزشک برطرف بشه و شاید هم نه تا روزی که زنده هستن همینطوری تو دنیای کوچیک خودشون دور خودشون بچرخن و فکر کنن باید حقشون رو از دیگران بگیرن.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;۲- دسته دوم که من اسمشون رو میذارم فضولات اینترنتی .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آدمهایی که فوق العاده ابراز فضل میکنن و احساس دانشمند بودن بهشون دست میده و فکر میکنن تو همه کار هم باید دخالت کنن و نظر بدن.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مثالهایی که بچه ها میزدن جالب بود:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;- چرا میگی همسرم همه زندگی منه پس مادرت چی؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یا به یکی که عکسهای سفر و هدایای تولدش رو گذاشته بود گفته بودن فکر نمیکنی که گذاشتن این عکسها باعث بشه یه خانومی که شوهرش دستش نمیرسه براش هدیه بخره تحت تاثیر قرار بگیره و بیفته به جونش زندگیشون بهم بخوره.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اولش بگم اگر یه همچین زن بی جنبه و کم ظرفیتی تو این دنیای مجازی وجود داره از طرف خودم فتوا صادر میکنم که همسرش این حق رو داره هرچه زودتر طلاقش بده و خلاص.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تو زندگی همه ما آدمهایی وجود دارن که امکاناتشون بالاتر از ما هست .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;همکاری دارم که تو برج زندگی میکنه تو یه آپارتمان با متراژ بالا. بچه اش سه ماه از بچه من بزرگتره و تمام دوران مرخصی زایمان که بنده در خانه حبس بودم ایشون تا قبل از بازگشت به اداره در سفرهای خارج از کشور بسر میبرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بچه اش یه پرستار تمام وقت داره یه کارگر میاد هرهفته خونش رو تمیز و مرتب میکنه یه آشپز هم هر هفته میاد تمام کارهای فریز کردن رو انجام میده و دو سه مدل غذا براش آماده میکنه .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کار کردنش هم هیچ ربطی به دخل و خرج زندگیش نداره . من هر روز با این آدم سرو کار دارم بنظرتون باید چیکار کنم؟ برم بیفتم به جون زندگی خودم و داغونش کنم یا هر روز از دیدنش از شدت حسادت بترکم؟ یا نه عاشق داشته های خودم باشم سرم به زندگی خودم گرم باشه و تلاشم رو برای داشتن زندگی بهتر و آرامش بیشتر افزایش بدم؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دوست عزیز  شما فکر کن من از سر تفنن ماشین عوض کردم  اما میخوام بهت بگم که  ایران خودرو با شرایط ماشین میفروشه شما هم برو بگیر . یه مقدار نقد بقیش هم در سه چک (اینجا هم میخواستم پز بدم که من دسته چک دارم)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هنوز وقت نکردم برم دنبال قالیچه واسه اون قسمت موکت که دخترک گلکاریش کرده اما با لاک پاک کن یکم وضعیت لکه رو مساعدتر کردم اگه خواستم خرید کنم میمونه برای عید پس خیالت راحت باشه هنوز نخریدم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یه بار برای همیشه میخوام بگم که هرکسی دوست نداره اینجا رو بخونه یه ضربدر اون بالا هست میتونه خودش رو خلاص کنه و اینقدر عذاب نکشه اما لطفن واسه من خط مشی تعیین نکنین که چی بنویسم چی ننویسم . چون اگر قرار باشه شمای نوعی بگین که من چیکار کنم اونوقت این وبلاگ شماست نه من .&lt;/p&gt;&lt;p&gt; درست مثل این هست که آدم بره تو خونه یه نفر مهمونی بعد بچرخه از سلیقه اش ایراد بگیره از آشپزیش ایراد بگیره از اخلاقش ایراد بگیره و اونوقت بگه من چون خیلی دوستت هستم دارم بهت میگما.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به این نمیگن انتقاد به این میگن دخالت در کاری که به ما مربوط نیست انتقاد زمانی معنا داره که موضوعی برای نقد کردن گذاشته شده باشه یا از شما نظر خواسته بشه .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من دوستانی دارم که خیلی هم دوستشون دارم اما یه سری عقایدشون رو قبول ندارم حتی یه سری از افکارشون با افکار من در تضاد هست  حتمن باید برم باهاشون بجنگم که شما باید اونطوری که من فکر میکنم درسته فکر کنی؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شروع کنم به بحث کردن تا طرف رو به ضرب چوب و کتک قانع کنم؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نمیخونم یا میخونم و از اون پست بدون اینکه کامنتی بذارم و حرفی بزنم رد میشم اما اینها دلیل بر این نمیشه که چون نظرشون رو قبول ندارم در دوستیشون شک کنم .&lt;/p&gt;&lt;p&gt;قرار نیست همه ما عین هم فکر کنیم عین هم تصمیم بگیریم عین هم بنویسیم .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اصلن من معتقدم حتمن نباید چیزی گفت . اما متاسفانه ما عادت کردیم که حتما ابراز عقیده کنیم و عقیده خودمون رو به زور تو مغز طرف فرو کنیم .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گاهی ساکت بودن خیلی بهتره چرا اجازه نمیدیم عیسی به دین خود و موسی به دین خود باشه و هرکی کار خودش رو بکنه بدون اینکه ما قصد دخالت تو اموری رو داشته باشیم که به ما هیچ دخلی نداره؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پس دیگه نبینم کسی برام شرح وظایف بنویسه و خط مشی تعیین کنه هر وقت دوست نداشتین ضربدر اون بالا فراموش نشه به هرحال اینجا خونه منه و هرجور دوست داشته باشم اداره اش میکنم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;دیگه اینکه اگه کسی نظری یا به اصطلاح نقدی داره که عقلانی هست منظورم جفنگیات و دخالت بیجا نیست .&lt;/p&gt;&lt;p&gt;یه نقد درست و حسابی که ارزش نگاه کردن داشته باشه باید اونقدر شجاعت داشته باشه که برام آدرس بذاره تا جواب بگیره وگرنه بیخود زحمت نکشه چون مثل کامنت مزاحمان و دیوانه های اینترنتی راهی سطل آشغال میشه.&lt;/p&gt;&lt;p&gt; حالا فکر نکنین چی شده که شیلا عصبانی هست ؟ اصلن عصبانی نیستم اما من برای خودم و زندگیم حد و مرزی قایلم که هیچوقت پام رو ازش فراتر نذاشتم هیچکس رو نمیتونی پیدا کنی که ادعا کرده تو کارش دخالت کردم یا وارد حریمش شدم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt; به عقاید دیگران و حریمشون احترام میذارم و به همون نسبت عقیده و حریم خودم هم برام محترمه همونطور که روی خوش نشون میدم اگه کسی پاش رو فراتر بذاره و بی اجازه وارد حریمم بشه ممکنه هفت تیر بذارم رو شقیقه اش.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پارسال اومدم در مورد دعوا و درگیری که سر نذری گرفتن شاهد بودم نوشتم یکی بهم گفت چرا توهین میکنی؟ اونها حتمن ندارن و فقیرن .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعله کارگرهایی که اطراف امام زاده صالح بخاطر رسیدن به سینی چای از این سر به اون سر راه عبور و مرور چنان خودشون رو پرت کردن که اگه خودمون رو کنار نکشیده بودیم نقش زمین میشدیم مستحق هستن گرچه با اون حمله نصف چای های داخل سینی رو واژگون کردن .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یا اونهایی که نزدیک ورودی امامزاده تو میدون تجریش طوری پیکان حامل نذری رو دوره کرده بودن که صاحب ماشین و همراهش با دعوا تونستن خودشون رو از دستشون خلاص کنن و در برن مستحق گرفتن هستن چون از خانواده هاشون دورن و چند وعده غذای گرم و آماده براشون دنیایی هست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما اون آقایی که با داشتن فلان شغل مهم صندوق عقب پژو اس دی رو اونقدر پر کرده بود که در صندوق عقب بسته نمیشد نه مستحقه و نه گرسنه.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اون خانوم با موهای افشان و چنین و چنان که دو ساعت تو صف کباب کوبیده با نوشابه وایمیسته از سر گرسنگی نیست.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اونی که بالای صندلی عقب رو اونقدر چیده که نمیتونه پشت ماشین رو ببینه و دنده عقب بره گرسنگی کشیده نیست.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;همه اینها بخاطر جا افتادن فرهنگ مفت باشه کوفت باشه در جامعه هست وگرنه آبروریزی که سر خوردن ساندویچی که قرار بود برای رکورد گینس متر بشه از سر گرسنگی نبود بود؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;جمع کردن غذای نذری برای بعضی ها تبدیل به یه عادت ایام محرم شده اینجا صف وایمیستن قرمه سبزی میگیرن میرن کوچه بعدی زرشک پلو بگیرن بعد سر خیابان قیمه میدن سر ظهر هم فلان نمایشگاه عدس پلو میده نمایشگاه بغلیش کباب کوبیده با نوشابه میده همه چی برنامه ریزی شده و هدفمند که کدوم چه ساعتی شروع به پخش میکنه. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;خلاصه تا ساعت 3 بعد از ظهر یه عالمه ظرف یه بار مصرف با کلکسیونی از مدلهای مختلف غذا جمع میکنن میبرن خونه کلی خوشحال از این همه فتح و پیروزی.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اما مگه چقدر میشه تو یخچال انبار کرد ؟ چقدر میشه غذای مونده خورد؟ از یکی دو روز بعد از دهه غذای نخورده و نیم خورده هست که وسط زباله ها ریخته میشه .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; من کسی رو میشناسم که تو خونش یخچال صندوقی داره تا ماهها بعد از محرم همچنان غذای یخ زده گرم میکنن و میخورن البته شایان ذکر هست که ایشون سر دیگ غذا وایمیسته و همیشه گل غذا رو واسه خودش میکشه و میبره خونه . &lt;/p&gt;&lt;p&gt;جالبه یه خانومی که همسایه منزل قبلی بود و دوستانی که اونجا تشریف آوردن از نزدیک با این خانوم آشنا شدن تو یه صفی واستاده بود وقتی دید ممکنه بهش غذا نرسه داشت سعی میکرد خانومای دیگه رو با این حرف که اینجا چرا واستادین برین تو اون کوچه دارن غذا میدن گول بزنه و از صف خارج کنه  این و همسرم که رفته بود از سوپر خرید کنه دیده بود . فقط این و بگم وقتی که ما همسایه اشون بودیم تو این دهه هر روز چند سری میومد خونه بار تخلیه میکرد و دوباره میرفت برای جمع کردن غذا .&lt;/p&gt;&lt;p&gt;خب باز هم براتون گرسنه این مدلی مثال بزنم؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اینها ناشی از گرسنگی نیست ناشی از حرصه. افتخار به کیسه حاوی شونصد عدد ظرف یه بار مصرف که کشان کشان با خودمون می بریم و حاوی منوی هفتگی یه رستوران هست . &lt;/p&gt;&lt;p&gt;باور کنین من مخالف نذری دادن و نذری گرفتن نیستم اما اگه منظور تبرک هست با یه قاشق هم نتیجه میده نیاز نیست اون همه غذا حیف و میل بشه . جالبه که تو این روزها چیزی که خیلی زیاده غذا هست و انواع و اقسام نوشیدنی.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;به هرحال این عقیده منه همونطور که مخالف قربانی کردن هستم و هرگز بخاطر خودم حاضر نیستم خون هیچ حیوانی رو به زمین بریزم و همیشه معادلش پول میدم .&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اما خیلیها هدفشون از قربانی کردن فقط خون ریختن هست و بعدش هم فامیلها رو به صرف کباب دعوت میکنن و دریغ از یه تیکه گوشت که از در خونه بره بیرون.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;درست یا غلط بودن عقایدم مربوط به خودم هست انتظار ندارم همه مثل من فکر کنن.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;حالا همه اینها رو گفتم شنبه عصر بی خبر از همه جا رفتیم تجریش که یه دوری بزنیم وقتی از بازارچه اومدیم بیرون که به سمت پارکینگ طبقاتی بریم  دیدیم ای دل غافل ترافیک و بوق و ی گان وی ژه هر کاری کردیم که به سمت نیاوران کشیده نشیم نشد خلاصه تا نزدیکیهاش رفتیم و بعلت بسته بودن مسیر همه ماشینها رو به سمت میدون تجریش برگردوندن تو اون سرو صدا موتورسوارهایی بودن که هر ماشینی بوق میزد سریع میومدن و پلاکش رو میکندن. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;شاید نزدیک سه ساعت طول کشید تا تونستیم از اون منطقه خارج بشیم تنها شانسی که آوردم رومینا خسته شد و خوابش برد وگرنه ....&lt;/p&gt;&lt;p&gt;فقط خدا آخر و عاقبت همه ما رو به خیر کنه.&lt;/p&gt;



</description>
<pubDate>Mon, 28 Dec 2009 10:23:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=godscourtyard&amp;postid=217</comments>
<dc:creator>godscourtyard</dc:creator>
<guid>http://godscourtyard.blogfa.com/post-217.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>این روزهای ما</title>
<link>http://godscourtyard.blogfa.com/post-216.aspx</link>
<description>اولش بگم یه کاری کردم  نبینم کسی برام  لنگه کفش پرت کنه و چیزی بگه اما از الان بگم که تحت شرایطی چنین تصمیمی گرفتم و این کار بد رو انجام دادم اما خب فکر کنم پرونده تا اطلاع ثانوی بسته هست.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شرمنده روتون من ماشینم رو عوض کردم اما مجبور شدم به چنددلیل:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;1- ماشین پلاک فرد بود و من سه روز در هفته باید میرفتم تو صف پارکینگ طبقاتی و کلی معطل میشدم و دوباره دو ساعت بعد خودم و در بیشتر موارد همسرم باید میرفت ماشین رو میاورد خونه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;2- از غرب به مرکز تهران معمولن ترافیک سنگینه و گاهی میلیمتری هست طوریکه مدام باید دنده عوض کنی و پات رو کلاچ باشه گاهی زانوی چپم کرخ میشد .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;3- اوممممممممممممممممم این خیلی مهمه  به ماشین آقای همسر حسودیم میشد البته به خودش نگفتم اما فکر کنم فهمید که همچین پیشنهادی داد و من هم رو هوا زدم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بخاطر این سه دلیل تصمیم بر این شد که هاچ بک بره و یه پسر سفید اتومات بیاد اما قراره حالا حالاها بمونه اصلن هردوتاشون هم سامورایی هم پسر سفید تا اطلاع ثانوی همراه ما هستن. دیگه قرار نیست هیچ کاری کنیم نمایشگاه و فروشگاه تعطیل و درشون تخته شده.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و اینچنین شد که جمعه باز بنده رفتم تعلیم رانندگی خیلی سخته که تو جای خالی کلاچ دنبال کلاچ بگردی و هی دستت بخواد بره رو دنده اما بعد که عادت میکنی تازه میفهمی عجب صفایی داره. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رومینا هم تو بغل باباش یه نگاه به من میکرد یه نگاه به باباش انگار داشت میگفت مامان اونجا چیکار میکنه بابا اینجا چیکار میکنه؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عکسهای آتلیه رو هم دیدم برای اولین بار خیلی خوشم اومد از همشون حتی اونهایی که فکر میکردم رومینا در حالت اخم هست هم قشنگ شده بودن . من از کار عکاس تعریف میکردم و آقای همسر معتقد بود خودمون خوشگل بودیم که عکسها خوب شده حتی اگه درست هم بگه من میگم کار عکاس هم شرط هست  البته در مورد عکسهای رومینا واقعا معجزه جیگیلی جیگیلی خوندن بنده مشهوده .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هی ورق میزدم و انتخاب برام سخت بود بلاخره از بین 28 تا 9 تا رو انتخاب کردیم که چون بعضیها سایزش بزرگ و همه رو شاسی زده شده یکم گرون در اومد و تقریبا نزدیک 200 تومان شد شاید بعدها که ضربه روحی که به جیب وارد کردیم کم شد یه چند تا دیگه در سایز کوچک  13در 18 چاپ کنم اما فعلن همینها کافیه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما واقعن نامردیه این همه پول میگیرن سی دی که نمیدن کنتاکتش رو هم نمیدن .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیگه اینکه رومینا  یه شیشه لاک ناخن آبی رو انداخت شکوند و کلی نقش و نگار اسلیمی روی موکت نازنین اتاق خوابمون طراحی کرد کاش صورتی بود تا به زمینه موکت میومد آخه یکی بگه در سالیان گذشته آبت نبود نونت نبود لاک آبی خریدنت چی بود؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمیشد با لباس سنتی چینی آبی فیروزه ای لاک قرمز میزدی خب لای پره های دم اژدهای روی لباس چند تا رگه قرمز داشت نمیشد با اونا ست کرد؟ یکی بگه چطور میشه پاکشون کرد ؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این همسر ما که اجازه نمیده با استون پاکش کنم میگه تو میخوای ما رو با بوی استون خفه کنی. بجاش میخواد یه قالیچه بگیره بندازه روی نقش و نگارها. به من چه؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز رومینا رو به خانه سبز کودک مجتمع بوستان بردم . راستش اولش بازی نمیکرد فقط تو استخر توپ واستاده بود اما بعدش کم کم یاد گرفته بود از تو تونلها رد بشه و خودش رو به سرسره برسونه و تو استخر توپ خودش رو روی توپها پرت کنه و توپها رو بندازه هوا.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلم میخواد سعی کنم رومینا رو بیشتر به مراکز بازی ببرم فکر میکنم ما همبازی های خوبی براش نیستیم اون طفلک هم تو یه خانواده ای هست که هیچ بچه کوچولویی توش وجود نداره و میانگین سنی از 26 به بالاست.امروز یکم خسته شدم اما خودم هم خوشم اومد که دنبالش میدویدم و کمکش میکردم که بازی کنه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; دروغ چرا این روزها خیلی خوشحال نیستیم یعنی نه عکسها نه خرید ماشین اون هیجانی رو که فکر میکردم بوجود نیاورد . به هرحال یه شرایطی پیش اومده که از خدا میخوام باز هم مثل همیشه در رحمتش رو به رومون باز نگه داره و اونچه به خیر صلاح هممون هست اتفاق بیفته و اگر خیر نیست خیرش کنه و اتفاق بیفته .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آقای همسر و رومینا شکر خدا خوب خوب هستن و از این بابت ملالی نیست باقیش رو هم سپردیم به خود خدا و امیدمون فقط به درگاه خودش هست و از خودش میخوام که بهترین راه رو پیش پامون بذاره.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 14 Dec 2009 07:55:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=godscourtyard&amp;postid=216</comments>
<dc:creator>godscourtyard</dc:creator>
<guid>http://godscourtyard.blogfa.com/post-216.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آنچه گذشت</title>
<link>http://godscourtyard.blogfa.com/post-215.aspx</link>
<description>
این همه بدو بدو بپر بپر برای عروسی تموم شد و دو روز هم روش . بنده هم در همه امور خواهر شووری دخالت داشتم الا بار بری اما نمیدونم از اون روز تا الان چرا تمام عضلات تنم کوفتانی هست.&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;البته یه علتش میدونم چیه اما خب هیچ وقت اینطوری نبودم فکر کنم از غصه تمام شدن تعطیلات هست . دقیقا امروز که 16 آذر می باشد بنده دهمین سال کاریم رو پشت سر گذاشتم و وارد یازده شدم حالا باید هی این شمع ها رو فوت کنم تا به بیست سال برسم البته اگه تا اون سال طاقت بیارم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;دقیقا بعد از هر دوره تعطیلات طولانی من همش در فکر نرفتن سر کار میفتم علتش چیه نمیدونم اما بعد از یکی دو روز یادم میره.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;حالا بگم از روز عروسی :&lt;/p&gt;&lt;p&gt;این آقای همسر رابین هود ما  به همراه وجه نقدی که بعدا پای سفره به عروس و داماد تقدیم کرد ماشین عروس - تزییناتش و دسته گلش رو هم البته به انتخاب عروس و داماد بعنوان کادو پیشاپیش در نظر گرفت.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;این چنین شد که علاوه بر یکی دوباری که به تنهایی و همراه عروس و داماد برای عقد قرارداد با موسسه مورد نظر رفتیم و آمدیم صبح عروسی هم بی خواب شدیم .&lt;/p&gt;&lt;p&gt;این داماد عجول از 7 صبح روز عروسی ما رو از خواب پراند که چی شد؟ چی شد؟ کی باید بریم ؟کجا باید بریم؟ شما کی میرین؟ ماشین کی حاضر میشه؟ نکنه حاضر نباشه؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;هرچی میگیم خدا پدرت رو نگهداره ماشین تازه ساعت 8:30 تحویل گل فروشی میشه ماهم به موقع میریم اونجا .تو باید فیلمبردار رو بیدار کنی فعلن با اون کار داری نه با ما.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;حالا چرا عجله میکرد ؟ فیلمبردار بهش گفته بود عروس باید ساعت 11 صبح حاضر باشه حالا خودش کجاست ؟ گرفته خوابیده.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;ما هم بعد از اون تلفن صبحگاهی مگه دیگه تونستیم بخوابیم دیدیم نمیشه بلند شدیم رومینا رو هم بیدار کردیم و دیگه 10:15 جلوی گل فروشی بودیم .&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://shilashila.persiangig.com/IMG_0400.JPG&quot; title=&quot;دسته گل عروس&quot;&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-weight: bold; &quot;&gt;دسته گل عروس&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; حاضر بود و &lt;a href=&quot;http://shilashila.persiangig.com/20091204339.jpg&quot; title=&quot;ماشین هم نصفه گلکاری&quot;&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-weight: bold; &quot;&gt;ماشین هم نصفه گلکاری&lt;/span&gt; &lt;/a&gt;شده بود.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;ساعت 11 شده بود دسته گل حاضر ماشین عروس حاضر کسی نیومد موبایلاشون هم کار نمیکرد ساعت 11:30 در حالیکه ما سه نفر یه لنگه یه پا منتظر  بودیم آقای داماد و تیم فیلمبردار رسیدن .&lt;/p&gt;&lt;p&gt;بخاطر این همه کاشته شدن اگه در شرایط دیگه ای بود جفت گوشهای داداشه رو از ته میکندم اما خب روز دامادیش بود و فقط  با اون لباس تونستم ببوسمش .&lt;/p&gt;&lt;p&gt;ماشین و دسته گل رو تحویلشون دادیم و خودمون برگشتیم . خیر سرم ساعت 12 نوبت آرایشگاه داشتم اما یه ربع به 12 تو پونک بودیم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;سریع برگشتیم و یه دوش سرپایی گرفتم و سوار ماشین شدم و وارد خیابان اصلی که شدم بابا و مامانم رو دیدم که جلوی در آرایشگاه هستن.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;وسوسه شدم ماشین رو پارک کنم و برم عروس رو ببینم اما دیدم خودم دیرم میشه و از خیرش گذشتم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اینجاش دیگه گفتن نداره گاهی فکر میکنم اینجور موقع ها مرد بودن خیلی بهتره چون اینقدر دنگ و فنگ نداره آرایش کن - ناخن درست کن - شینیون کن بعد مواظب باش به جایی برنخوری.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;قرار بود حداکثر 4 حاضر بشم برم خونه و 4:30 هم وقت آتلیه بود اما 4:20 هنوز من حاضر نبودم خلاصه کلی غر زدم و بعدش لباس پوشیدم و خودم رو به ماشین رسوندم و سریع رفتم خونه.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;آماده شدیم و نزدیک 5 رفتیم آتلیه. از رومینا تکی و همراه بابا و مامان آقای همسر - ما سه تا و ما دوتا بدون رومینا عکس گرفتیم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;حالا این عکس گرفتن از رومینا چطوری انجام شد بماند فقط فکر کنین 6 نفر داشتن با رومینا حرف میزدن که تو دوربین نگاه کنه و مثلن یه لبخند بزنه اما دریغ از یه لبخند آخرش مجبور شدم کنار عکاس بشینم رو زمین و بشکن بزنم و براش آی جیگیلی جیگیلی جیگیلی جیگیلی اخماتو واکن بخونم تا خانم نگاه کنه این سمت  لبش به خنده وا بشه و برام دست تکون بده. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;بعدش که میخواستیم سه تایی عکس بگیریم میخواست از بغلمون بره پیش مادر بزرگش وقتی میخواستیم دوتایی عکس بگیریم اومده بود وسط پامون. بساطی بود این عکس انداختن ما حالا باید 4شنبه بریم ببینیم چی از آب در اومده.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;و قبل از 6 رفتیم تالار نه از بابا و مامان خبری بود نه از عروس و داماد . عروس داماد که وقت اضافه آورده بودن رفته بودن گشت و گذار خلاصه 6 به بعد همه تشریف آوردن و رفتیم تو اتاق عقد یه بار دیگه  قند سابیدیم و عروس رو فرستادیم گل چینی و گلاب گیری و برگردوندیم سر سفره .&lt;/p&gt;&lt;p&gt;بعدش هم حنجره بکار بردیم و کادوها رو اعلام کردیم خداییش هرچی کار سخت بود مینداختن گردن من . &lt;/p&gt;&lt;p&gt;بعد از کارهای عقد اومدیم داخل سالن و دیگه تو عروسی چیکار میکن؟ همون کارا رو هم کردیم البته در کنارش دنبال رومینا هم با صندل بالای 10 سانت میدویدیم. گاهی هم به آقای همسر پاسش میدادیم گاهی دوباره تحویلش میگرفتیم .&lt;/p&gt;&lt;p&gt;رومینا هم به سلامتی مخزن میوه ها رو پیدا کرده بود و تمام خیارها و موزها رو با دندون بقول داداشم مهر میزد و مارکدار میکرد.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;آها از لباسم بگم که با آرایش و شینیون خیلی قشنگ و تو چشم بود یعنی خودم خوشم اومد و به خاطر نوع پوشیدگیش مورد توجه مادر شوهر و مامان حاج خانوم خودم هم قرار گرفت.&lt;/p&gt;&lt;p&gt; اینطوری خیلی راحت تر بودم و نیاز نبود هی خودم رو از هر طرف جمع و جور کنم تنها مشکلم صندل بلند بود که از اونروز باعث شده ساق پام احساس کوفتگی داشته باشه . اینجور موقع هاست که دلم میخواد کاش یه جفت سیبیل قیطونی حالا بدون سیبیل هم قبوله و یه دست کت شلوار و کراوات داشته باشم و والسلام.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;راستی ممنون بابت تبریکات و الطافتون و شرمنده از اینکه دیر اومدم تا تشکر کنم این روزها اداره ما از بالا تا پایین کن فیکون شده و دسترسی به اینترنت محدود هست به زمانی که میام خونه. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;اونهم که میدونین یه رییس کوچولو هست تا میشینیم رو صندلی از پام آویزون میشه و میاد بالا تا با لب تاپ بازی کنه.&lt;/p&gt;









</description>
<pubDate>Mon, 07 Dec 2009 13:52:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=godscourtyard&amp;postid=215</comments>
<dc:creator>godscourtyard</dc:creator>
<guid>http://godscourtyard.blogfa.com/post-215.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ماجراهای لباس خریدن ما</title>
<link>http://godscourtyard.blogfa.com/post-214.aspx</link>
<description>
این لباس خریدن ما واسه خودش ماجرایی داشت آخرش با کوله باری از تجربه فارغ التحصیل شدم اما چه فایده اکثر تجربه ها رو زمانی کسب کردم که لباس خریده بودم.&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;یه جورایی فکر میکنم تقصیر مامانم هست که یه دوجین بچه نیاورد و سالی یکیشون رو زن یا شوهر نمیداد اما بعدش فکر میکنم ما همین سه تا که بودیم همیشه سر اینکه کی تو ماشین کنار پنجره بشینه دعوا داشتیم یعنی باید یه ماشینی میداشتیم که سه تا کنار پنجره داشت یا مرغی از بازار میخریدیم که حداقل سه تا ران مرغ داشت (ببخشید ما نسل جزغاله هستیم اون موقع ها از این بسته مرغ آماده ها که شونصد تا ران مرغ توش هست که وجود نداشت داشت؟) اما خوب خوبیش این بود که حداقل دیگه در زمینه خرید لباس مجلسی حرفه ای میشدم .&lt;/p&gt;&lt;p&gt;عروسی داداش بزرگه که بنده از مفتح فراتر نرفتم و با توجه به اینکه از الان 10 کیلو لاغرتر بودم قاعدتا حدود 4 سایز از الانم باریک تر هر لباسی رو که اراده میکردم برمیداشتم پس مشکل سایز نداشتم .&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;یه لباس از رافائل خریدم که هم در 4 سال پیش و هم الان اگه پوشیده بشه تک هست و چشم گیر اونقدر که اصلن دلم نمیاد به کسی بدمش و منتظرم برگردم به اون سایز و بتونم یکبار دیگه بپوشمش.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اما چیزی که مهم بود دلم میخواست لباس شیک و تک باشه اما هیچ حساسیتی به خرج ندادم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;و خیلی راحت بدون اینکه وقت زیادی صرف کنم لباس مورد نظرم رو پیدا کردم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;راستش بعد از خرید لباس عروس دیگه خیلی طرف کوچه برلن نرفتم یعنی یادم نیست آخرین باری که سمت کوچه برلن رفته بودم کی بود.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;شانزه لیزه هم هیچوقت تو مسیر خریدم نبود .&lt;/p&gt;&lt;p&gt;تنها جایی که همیشه تو مسیر میدیدم مفتح بود.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;تا اینجا همش توضیحات بود خب؟ بگید خب.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;راستش خیلی اهل اینکه حتما لباس مجلسی یا هرچیزی رو از یه جای دهان پر کن بخرم نیستم . چون مخصوصن در مورد لباس تو این چند روز دیدم که یه جنس بسته به منطقه چقدر تفاوت قیمت داره پس بنظرم زرنگ اونه که بتونه یه جنس خوب رو با قیمت مناسب تر بخره که البته متاسفانه من نبودم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;بعد از بازدید از مفتح و اهدا به توصیه دوستان در یک شب سرد و سوزناک سر از ونک درآوردیم اونهم چی ؟ بچه به بغل .&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-weight: bold; &quot;&gt;نتیجه اش:&lt;/span&gt; به حالت دو رفتیم تو آسمان ونک و چیزی دستگیرمون نشد و برگشتیم .&lt;/p&gt;&lt;p&gt;بعدش پیشنهاداتی در زمینه میلاد نور و گلستان و تندیس داشتیم(یاد عین ا... باقرزاده افتادم) و همچنین آدرس دو تا مزون که قرار شد اگه از مزونها نتیجه نگرفتیم بریم سمت میلاد نور و گلستان البته بدون بچه .&lt;/p&gt;&lt;p&gt;مزون اول در فرمانیه: یه جای چیشتان فیشتان با کلی دب دبه و کب کبه یه لباس به نظرم قشنگ اومد که سایزش بهم نخورد و یه جورایی دلم پیشش موند و دیگه هیچ لباسی رو نتونستم قبول کنم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;مزون دوم در ساقدوش: این مزون رو به پیشنهاد یکی از دوستان عزیز وبلاگی رفتم که به هرحال از لابلای لباسهاش یه لباس پیدا کردم که نمی تونم بگم دقیقن اون چیزی بود که میخواستم اما نسبتا خوبه و با تغییراتی که بهش دادم بهتر شد.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;یکی از مهمترین شباهتهایی که عروسی دو برادرم به هم دارن اینه که تو هردو عروسی من تصمیم گرفتم که لباس شب قرمز بپوشم اما در اولی لباس سفید شد و در دومی نباتی.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;روز شنبه دنبال صندل مناسب برای لباس راهی خرید شدیم که هیچ جایی برای پارک سامورایی پیدا نکردیم در نتیجه سامورایی و رومینا رو به خانه پدر و مادر آقای همسر منتقل کردیم و خودمان دست در دست هم گهی با تاکسی گهی با خط 11 به سوی کوچه برلن روان شدیم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;القصه بعد از خرید صندل با وجود مخالفتهای آقای همسر که میگفت دیگه به لباس مجلسی ها نگاه نکن دودل میشی سری به پاساژ حافظ و پاساژ بغلیش که از این سر تا اون سر لباس مجلسی داشتن زدیم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;راستی چرا من فکر میکردم تنها جایی از تهران که یه راسته لباس مجلسی داره مفتح هست؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;در حین نگاه کردن به لباس ها  یکدفعه یه لباس به چشمم آشنا اومد دیدم همون لباسی هست که تو مزون فرمانیه ازش خوشم اومد منتها اونجا فقط رنگ سفید مشکیش بود و اینجا رنگهای مختلف رو داشت و رنگ سرخابی مشکیش رو پشت ویترین گذاشته بود.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اتیکت نداشت پس رفتم داخل تا قیمت رو سوال کنم از دونستن قیمتش مخچه ام درد گرفت.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;چون لباسی که مزون میخواست به قیمت 150000 تومان به من بفروشه اینجا به قیمت 88000 تومان فروخته میشد. هیچ تفاوتی هم با هم نداشتن.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;از خدا میخواستم نمونه لباسی که از مزون دومیه خریدم رو نبینم چون اونوقت باید مینشستم وسط بازار گریه میکردم چون احساس خیلی بدیه که فکر کنی لباست تکه بعد بفهمی تک که نیست هچ کلی هم دولا پهنا بهت انداختن البته یه جورایی میدونستم مدل ساده لباس خودم رو تو هیچکدوم از لباسهای بازار نمیتونم پیدا کنم و خوشبختانه حداقل تا الان ندیدمش.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;در اون هوای سرد و سوزناک از اونجا پیاده راه افتادیم و تو مسیر رسیدیم به شانزه لیزه.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;آقای همسر: اه ه ه ه ه ه ه چقدر لباس مجلسی . چرا هیچکدوم از دوستات نگفتن بیای اینجا خرید کنی؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;من: گفتن منهم اونروزی که جمهوری کار داشتی گفتم سر راهت یه سری به شانزه لیزه بزن اگه چیزی به چشمت خورد بریم ببینیم . شما هم گفتی نگاه کردم فقط یکی دوتا لباس عروس فروشی هست.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;آقای همسر: خب اونروز اصلن به چشمم نخورد یعنی تا الان اصلن متوجه این قسمتش نشده بودم . راستی چرا تا الان ندیده بودم؟ اصلن ما برای لباس عروس چرا اینجا نیومدیم و یه راست رفتیم برلن؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-weight: bold; &quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اصولن وقتی کار از کار میگذره یکدفعه کرور کرور از اون چیزی که دنبالش میگشتی میاد جلوی چشمت. راستش اگه زودتر رفته بودم اونجا این لباس رو نمیخریدم نه اینکه بد باشه اما با مبلغش میتونستم دو تا و نصفی لباس مجلسی بخرم یه جورایی احساس سوزونی میکنم (این صرف جدید فعل سوختن هست اینو از نیما شیر پسر یاد گرفتم گفتم تا بعدن نگین اقتباس بدون ذکر منبع هست).&lt;/p&gt;&lt;p&gt;یعنی بین 80 تا 120 تومان واقعا لباسهای خوبی وجود داشت زیر این مبلغ هم میشد لباس مناسب پیدا کرد .&lt;/p&gt;&lt;p&gt;عمرا اگه من دیگه لباس گرون قیمت برای یه شب مهمونی یا عروسی بخرم این خط این هم خط.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;از ما که گذشت و پرونده ازدواج خانواده ما بسته شد فقط یه داداش همسر مونده که هنوز فیلش یاد هندوستان نکرده.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اونهم چون هنوز پی اش به تنش نخورده از الان شعار میده که عروسی چیه و اگه یه روز بخوام فقط میریم مسافرت .... ما هم گذاشتیم جوجه ها رو هروقت مرغ و خروس شدن بشمریم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-weight: bold; &quot;&gt;اما نتیجه اخلاقی:&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;دیگه سراغ هیچ مزون و مزون داری نمیرم اگه خواستم چیزی بخرم یه راست میرم جایی که مرکزش هست . اگه یه روز از کار بیکار شدم حتما یه مزون میزنم نه مالیات داره نه عوارض داره همینطور گروه گروه میان دسته دسته میخرن فقط یه زبون چرب و نرم میخواد .&lt;/p&gt;&lt;p&gt;مثلن:&lt;/p&gt;&lt;p&gt;خانومه: این قیمتش چنده؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;مزون دار: ببینمت قرتی خانوم وای چقدر بهت میاد. اینی که ورداشتی مارکش زارا هست میشه 220000 تومان.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;البته در صورتیکه یه اتیکت بهش آویزون کنیم و تو خیابون راه بریم تا همه بفهمن 220 تومان بابت یه بارانی مشکی دادی اشکال نداره ها .&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;دیگه اینکه با توجه به اینکه عروسی در خانواده ما به سان گردش ستاره دنباله دار هالی هر 76 سال هست پس لزومی نمی بینم ..... تومان هزینه لباس مجلسی کنم بعدش قاب کنم بذارم تو کمد.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;و آخرین نکته اینکه همه چیز رو نذارم هفته آخر یکم زودتر برم یه سری بزنم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;در ضمن موقع خرید بچه با خودم نبرم &lt;/p&gt;&lt;p&gt;اما با همه اینها این خرید کردن باعث شد با دوتا  خواهر دوقلوی خوشگل وبلاگی آشنا بشم که کلی از دیدنشون خوشحال شدم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;آها یادم رفت بگم شباهت دوم عروسی دوتا برادرم این هست که نزدیک عروسی هردو ما تو اداره اسباب کشی داشتیم و فعلن وسایل اتاقمون تو یه اتاق بصورت موقت تلنبار شده و بهمون گفتن اگه دوست داشتین میتونین مرخصی بگیرین یا مریض بشین استعلاجی بگیرین یا اگه نه همینطوری بیاین تا وضعیت مشخص بشه .&lt;/p&gt;&lt;p&gt;منهم قراره وضعیت دوم رو در نظر بگیرم یعنی استعلاجی بگیرم  . &lt;/p&gt;






</description>
<pubDate>Tue, 01 Dec 2009 08:34:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=godscourtyard&amp;postid=214</comments>
<dc:creator>godscourtyard</dc:creator>
<guid>http://godscourtyard.blogfa.com/post-214.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یه اپسیلون کمک فکری</title>
<link>http://godscourtyard.blogfa.com/post-213.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خب می بینید که احتمالن سیر سفری ما کند شده یا اصلن فعلن نیست چون حسابی مشغولیم تا بتونیم دو هفته دیگه در کسوت &lt;STRONG&gt;خواهر شوور محترم&lt;/STRONG&gt; ظاهر بشیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خواهرا، آبجیا اگه جایی میشناسین که لباس مجلسی و شب اونهم از نوع آبرومند با قیمت مناسب تاکید میکنم برازنده یه &lt;STRONG&gt;خواهر شوور محترم&lt;/STRONG&gt; داشته باشه ما رو بی خبر نذارین فعلن از مفتح و اهدا نتیجه نگرفتم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از این همه لباسهای  یه شکل و یه مدل که نه جلوی مشخصی داره نه عقب مشخصی و قسمت ناف رو هم گذاشتن برای هوا خوری و بیشتر بدرد رقص عربی میخوره خوشم نمیاد دوست دارم در عین زیبایی با شخصیت باشه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;لطفا نظرات و پیشنهادات خودتون رو تا فردا اعلام کنید چون بعد از اون خیلی بدردم نمیخوره و من هم  بی حوصله نهایتا تا آخر این هفته باید بگیرم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در عین حال دوست ندارم از سر اجبار لباس بگیرم به هرحال این آخرین باره که قراره ما &lt;STRONG&gt;خواهر شوور محترم&lt;/STRONG&gt; بشیم درک کنید لطفا خیلی موهومه &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ظهر میام ببینم چقدر حرفم و جدی گرفتین.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/21.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 23 Nov 2009 06:23:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=godscourtyard&amp;postid=213</comments>
<dc:creator>godscourtyard</dc:creator>
<guid>http://godscourtyard.blogfa.com/post-213.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گرچه هفته به آخر رسید اما ما اومدیم</title>
<link>http://godscourtyard.blogfa.com/post-212.aspx</link>
<description>&lt;DIV dir=rtl align=right&gt;
&lt;H2&gt; &lt;/H2&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt; سلام&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;باز ما اومدیم  .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;البته همین دور و برا بودیم یه روزه رفتیم چالوس بقول گلپر جون ماهی خوردیم و برگشتیم اما از بس طول کشیده نوشتنش رسیدیم به آخر این هفته .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;به هرحال رومینا شمال اونوری رو دیده بود ما هم وظیفه داشتیم شمال اینوری رو هم نشونش بدیم. &lt;IMG alt=&quot;&quot; src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/30.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt; این هم دو تا عشقای من تو جاده چالوس&lt;/P&gt;
&lt;DIV dir=rtl align=right&gt;&lt;IMG border=0 src=&quot;http://shilashila.persiangig.com/IMG_0246.JPG&quot;&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt; در کل رابطه دختربانو با ماشین داره بهتر میشه و دیگه مثل قبل تو ماشین اذیت نمیکنه( این و برای شما میگم گوبولی خانم جان ) به هرحال اگه بخواهیم صبر کنیم تا یه روزی عادت کنه اون یه روز هچ وقت نمیرسه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;توی هتل پر بود از نی نی دو ماه به بالا یعنی هرطرف سر میگردوندی یا تو بغل یا تو کالسکه نی نی بود پس با این حساب ما خیلی صبور بودیم که تا سه ماهگی بچه پامون رو از خونه بیرون نذاشتیم و تا ۹ ماهگی از شهر بیرون نرفتیم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;گل وسط روتختی رو که میشناسین. &lt;/P&gt;
&lt;DIV dir=rtl align=right&gt;&lt;IMG border=0 src=&quot;http://shilashila.persiangig.com/IMG_0254.JPG&quot;&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;رومینا هم که با همشون خوش و بش میکرد و تو محوطه هرجا که بچه های بزرگتر داشتن بازی میکردن اونهم میخواست بره.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;هوا هم خدا رو شکر عالی بود شبش کلی تو محوطه بازی کردیم پدر و دختر یه طرف الاکلنگ نشستن و منو رو هوا نگه داشتن.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;زیر آسمون پر ستاره در حال دویدن دنبال رومینا دب اکبر و دب اصغر رو تعقیب میکردیم که دمشون تا کجا رفته .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;کنار دریا راه رفتیم و ............................ این نقطه ها یعنی خیلی رفتیم ببینیم نی نی خانم خسته میشه یا نه .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;وقتی هم برگشتیم تو اتاق داشتیم فیلمی رو که خود هتل پخش میکرد نگاه میکردیم .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;این وروجک هم کار با دکمه های تلویزیون رو یاد گرفته نشون به اون نشون که فیلم دو ساعته تبدیل شد به سریالهای سه دقیقه ای یعنی میرفت میومد میدید داریم نگاه میکنیم یا یه کانال میرفت بالا یا یه کانال میومد پایین کانال رو که بهم میریخت میرفت سراغ آباژور و پریزها و کشوها خلاصه هر چیزی که بشه انگولکش کرد دوباره برمیگشت میدید داریم نگاه میکنیم ما هم ظاهرا سعی میکردیم به کارهاش توجه نکنیم البته تا زمانیکه که خطرناک نشه .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;کنترل هم دست من بود وقتی برمیگردوندم سر همون کانال شاکی میشد .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;بجایی رسید که ساعت ۱۲ عملن میگفت منو بخوابونین.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;تخت هتل به اندازه ای بود که سه نفر راحت بدون تنه زدن به همدیگه میتونن روش بخوابن. اوشون رو با لحاف تشک و بالش گذاشتیم وسط تخت نشون به اون نشون که تا قبل از ۴ نذاشت هیچکدوم بخوابیم یا سوار من بود یا میرفت سر وقت باباش .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt; یه بار پاش رو گذاشت رو گردنم ،یه بار تمام تنه اومده بود رو صورتم ،یه بار من و هل داده بود زده بود کنار اومده بود رو بالشم خوابیده بود اونهم به صورت اریب ،یه بار قل خورده بود رفته بود چارچنگولی باباش رو چسبیده بود ول نمیکرد وقتی هم جداش میکردیم میذاشتیم وسط تخت شاکی میشد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt; خلاصه تا ۴ صبح یا داشتیم ماساژش میدادیم یا نازش میکردیم یا شیرش میدادیم یا داشتیم دست و پاش رو از تو حلقمون در میاوردیم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt; بساطی داشتیم با خوابیدنش صبح دو تاییمون خسته و کوفته بودیم و خانوم هم در خواب ناز در حال شمارش ۷۷۷۰ پادشاه .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;به هرحال دیدیم اگه همینطوری ادامه بدیم باید حالا حالا ها بخوابه با رمز یا د د  بیدارش کردیم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;وقتی بیدار شدم این منظره جلوی چشمم بود.&lt;/P&gt;
&lt;DIV dir=rtl align=right&gt;&lt;IMG border=0 src=&quot;http://shilashila.persiangig.com/IMG_0255.JPG&quot;&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;اومدم در تراس رو باز کردم واستادم تا ریه هام رو پر از هوا کنم که یکدفعه ... &lt;IMG border=0 src=&quot;http://shilashila.persiangig.com/IMG_0256.JPG&quot;&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;یه وروجک با سرعت جت از بغل پام رد شدو و بدو رفت تو تراس. &lt;/P&gt;
&lt;DIV dir=rtl align=right&gt;&lt;IMG border=0 src=&quot;http://shilashila.persiangig.com/IMG_0258.JPG&quot;&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;بدترین قسمت ماجرا غذا خوردن هست چون تا وقتی دلش میخواد چیزی بخوره که هیچ اما در غیر اینصورت .....................&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;بخاطر همین ما اصولن از غذا خوردن سر در نمیاریم و فعلن تا اطلاع ثانوی خیلی سراغ رستوران نمیریم مگر رستورانهایی که صدای بخور بخور و قاشق چنگال تو هواست ۴ تا سروصدا هم ما داشتیم به چشم نیاد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;بخاطر همین من معمولن یه تخم مرغ ،نون یا هرچیز که بشه تو کیف گذاشت با خودم میارم که یواش یواش بهش بدم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;طبق معمول تو محوطه تمام فلکه های آبیاری رو معاینه کرد ، دنبال پروانه دوید و کلی به باباش اصرار میکرد که بگیرتش  چمن  چید ، گل چید و تقدیم مامانش کرد ، کنار دریا شن بازی کرد و کلی شن به لباس خودش و ما پاشید.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;به هرحال تا تونست از فضا واسه ورجه وورجه کردن استفاده کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;وقت برای رفتن به نمک آبرود نبود گذاشتیمش برای یه وقتی که زمان بیشتری داشته باشیم راستش من همیشه ترجیح میدم جاده چالوس رو قبل از اینکه شب بشه پشت سر بذاریم و برگردیم تهران.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;بخاطر همین نهار رو مهمان آش فروشی های تونل کندوان بودیم که رومینا رو لای سوی شرت آقای همسر پیچیدیم و یه آش جو نوش جان کرد اما خیلی بامزه شده بود یه کله و گردن کوچولو از وسط یه یقه بزرگ اومده بود بیرون و آش میخورد .&lt;IMG alt=&quot;&quot; src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;همین جا از سامورایی نازنین بابت همراهیش تشکر میکنم که یه جورایی باعث شد خستگی راهمون خیلی کمتر از دفعات قبل باشه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;اینهم محوطه هتل روبه دریا &lt;/P&gt;
&lt;DIV dir=rtl align=right&gt;&lt;IMG border=0 src=&quot;http://shilashila.persiangig.com/IMG_0260%20-%20Copy.JPG&quot;&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;اینهم چند تا عکس از ساحل  هتل&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt; &lt;IMG border=0 src=&quot;http://shilashila.persiangig.com/IMG_0287%20-%20Copy.JPG&quot;&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt; &lt;IMG border=0 src=&quot;http://shilashila.persiangig.com/IMG_0289%20-%20Copy.JPG&quot;&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt; &lt;IMG border=0 src=&quot;http://shilashila.persiangig.com/IMG_0295%20-%20Copy.JPG&quot;&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt; &lt;IMG border=0 src=&quot;http://shilashila.persiangig.com/IMG_0298%20-%20Copy.JPG&quot;&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt; &lt;IMG border=0 src=&quot;http://shilashila.persiangig.com/IMG_0300%20-%20Copy.JPG&quot;&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt; &lt;IMG border=0 src=&quot;http://shilashila.persiangig.com/IMG_0301.JPG&quot;&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt; &lt;IMG border=0 src=&quot;http://shilashila.persiangig.com/IMG_0303.JPG&quot;&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt; &lt;IMG border=0 src=&quot;http://shilashila.persiangig.com/IMG_0304.JPG&quot;&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt; &lt;IMG border=0 src=&quot;http://shilashila.persiangig.com/IMG_0309.JPG&quot;&gt;          &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;گل زعفران زینتی البته اگه اشتباه نکرده باشم و دانسته های گیاه شناسی دود نشده باشه. &lt;/P&gt;
&lt;DIV dir=rtl align=right&gt;&lt;IMG border=0 src=&quot;http://shilashila.persiangig.com/IMG_0305.JPG&quot;&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=rtl align=right&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=rtl align=right&gt;این هم یکی دیگه&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=rtl align=right&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=rtl align=right&gt;&lt;IMG border=0 src=&quot;http://shilashila.persiangig.com/IMG_0306.JPG&quot;&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=rtl align=right&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=rtl align=right&gt;اما دقیقن از زمانی که رسیدیم خونه رومینا انگار سالها خونه نبود تموم گوشه کنار خونه رو وجب کرد و به همه جا سر کشید مخصوصن حمامش کردیم سرحال شد هر دفعه از یه جا سر در میاورد.&lt;/DIV&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;به سلامتی جول و پلاس شومینه رو جمع کردیم چون از پشت مبل خودش رو باریک میکرد و میرسوند به شومینه و سنگریزه هاش رو پخش و پلا میکرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;چون کنار شومینه ما سکو داره نمیشه مبل رو بچسبونیم به دیوار تا الان حواسش نبود اما الان یاد گرفته میره پشت مبل بالای سکو از بغل مبل ریز ریز میاد کنار شومینه چون سنگریزه نداره پس جذابیتی نداره از رو دسته مبل خودش رو میندازه رو مبل یه چند لحظه میشینه از رو مبل میاد پایین و دوباره همین پروسه رو تکرار میکنه فقط خوبیش اینه که یاد گرفته از رو تخت و مبل بیاد پایین و نمی افته.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;الان که سنگریزه وجود نداره لای دو تا مبل رو باز گذاشتیم گاهی میره کنار شومینه رو سکو میشینه بعد بلند میشه میره رو مبل.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;فعلن تا یه مدت این کار رو میکنه تا یه وسیله جدید توجهش رو جلب کنه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;خلاصه دکوراسیون ما داره هوایی میشه گاهی آقای همسر میگه مثلن فلان چیز رو بردار بذار بالاتر اینجا دستش میرسه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;میگم خواهشن بهم یه بالا نشون بده دیگه بالایی وجود نداره مگر اینکه همه رو از سقف آویزون کنم .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;الینا جونم اگه دکوراسیون هوایی بلدی به ما هم یاد بده.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;برای مثال تا چند روز پیش اصلن کاری به میز ناهار خوری نداشت اما یه بار دیدیم واستاده داره نگاش میکنه یکدفعه رفت سمتش از صندلی رفت بالا اما چون فاصله میز و صندلی کم بود گیر کرد و داد میزد .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;ما هم میز و صندلی ها رو تو هم تو هم گذاشتیم بیخ دیوار .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;یعنی دکوراسیونی داریم ها دیدنی فقط مشکلمون اینه که اگه یکی بخواد بیاد مهمونی باید همه رو برای مدت کوتاهی به حال اولیه برگردونیم بعد از اون دوباره همه چیز رو تو هم تو هم و هوایی و سقفی و از بالا به پایین کنیم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;گاهی اوقات خسته میشم و غر میزنم خونه کثیف نیست اما بهم ریخته است باب میلم نیست .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;روزهایی که خونه هستم صبح زود بلند میشم که مثلن تا قبل از بیداریش جمع و جور کنم به محض اینکه بیدار میشه میاد کنارم تمام رشته هام رو پنبه میکنه .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;در کمد و کابینت ها رو هم که می بندم آقای همسر مخالفت میکنه و میگه دلخوشی هاش رو ازش نگیر بذار حال کنه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;میگه چاره ای نیست باید طاقت بیاری تا بزرگتر بشه .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;مرتب هم چک میکنه که ببینه دور و برش هستیم یا نه به محض اینکه احساس کنه یکیمون غایبه سریع دنبالش میگرده تا پیداش کنه ببینه داره مخفیانه چه کاری انجام میده که رومینا متوجه نشده&lt;IMG alt=&quot;&quot; src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot; height=18&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;تو هتل قبل از برگشتن باباش تو دستشویی بود اونقدر پشت در واستاد و صدا کرد و در کوبید تا درو براش وا کردم که بفهمه بابابش جایی نرفته.(تو دستشویی هم آسایش نداریم)&lt;IMG alt=&quot;&quot; src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/42.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;باباش مسواک زده بود داشت آب و غرغره میکرد و میریخت تو دستشویی.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;شب تو خونه هی گفت آپ. لیوان نی دارش رو دادم دستش یکم خورد بقیش رو تو دهانش چرخوند فوت کرد بیرون.&lt;IMG alt=&quot;&quot; src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/36.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;گاهی خوب و آرومه اما گاهی به حد انفجار شیطون میشه همونی که دلبند عزیز بهش میگه جنی.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt; جالبه برنامه صبح و عصرش متفاوت هست  صبحها سراغ یه سری چیزها میره عصر ها سراغ یه سری دیگه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;خلاصه اگه اون فرضیه کتاب همه کودکان تیزهوشند اگر .... درست باشه باید تا یک سال و نیمگی دندون رو جیگر بذارم .&lt;IMG alt=&quot;&quot; src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;اما در عین شیطنت کارهاش بامزه هست طوریکه هم عصبانی میشم هم نمیتونم عصبانی بشم .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;مثلن از رو ماشینش میرفت رو میز شیشه ای و از اونجا میپرید رو مبل. ماشینش رو دورتر کردم تا نصفه رفت رو میز نتونست بره بالا آوردمش پایین و دعواش کردم اونهم من و دعوا کرد بهش اخم کردم نگام کرد هی گفت ایییییی محل نذاشتم و بهش نخندیدم در حالیکه هر آن ممکن بود پقی بزنم زیر خنده رومو میکردم اونور ریز ریز میخندیدم دوباره برمیگشتم با اخم نگاهش میکردم .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;رومینا هم دید از خنده خبری نیست دست از سر میز ور داشت و رفت اونور بماند که دو دقیقه بعد درسته خوردمش .&lt;IMG alt=&quot;&quot; src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;به هرحال داریم به صورت مسالمت آمیز با هم کنار میایم &lt;IMG alt=&quot;&quot; src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;----------------------------------------------------------------------&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-WEIGHT: bold&quot; class=Apple-style-span&gt;پی نوشت&lt;/SPAN&gt;: راستش فکر میکنم باید بی خیال پست تصویری بشم برای اینکه کوچیک کردن و آپلود کردن عکس اونقدر طول میکشه که پست بیات میشه .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;تو همین یه هفته رومینا خیلی تغییر کرده شیطونیهاش سرجاشه اما بهتر و بیشتر باهامون کنار میاد و حرف گوش میکنه اما تا یک سال و نیمگی هنوز راه داریم . چون هر بار من ازش تعریف کردم چند دقیقه بعد یه جوری دهان بنده رو آسفالت کرده اما به هرحال هم روزهای آروم داره و همه روزهای شیطونی.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 18 Nov 2009 11:43:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=godscourtyard&amp;postid=212</comments>
<dc:creator>godscourtyard</dc:creator>
<guid>http://godscourtyard.blogfa.com/post-212.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نصف جهان</title>
<link>http://godscourtyard.blogfa.com/post-210.aspx</link>
<description>عرضم به حضورتون باز هم ما چیکار کردیم؟ 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اون اخلاق آلزایمری ما که یادتونه کار دستمون داد و ما همینطور ییهوو سه شنبه تصمیم گرفتیم که چهارشنبه بریم اصفهان یا شاید هم بریم یزد . دقت برنامه ریزی رو که توجه کردین .&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه شبش از تو اینترنت  آدرس چند تا هتل تو اصفهان و یزد رو در آوردم. بیشتر هدفم یزد بود که اگه رفتیم سرگردون نشیم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به هرحال صبح زود حدود ۴ بیدار شدیم و چمدون وسط پذیرایی بود و فقط لوستر آشپزخونه روشن بود چون تصمیم داشتیم تا لحظات آخر رومینا رو بیدار نکنیم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شیر رومینا رو که بهش دادیم و لباسهاش رو که پوشوندیم از خواب بیدار شد بیداره بیدار.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; آوردیمش تو پذیرایی و نشوندیمش رو بسته پمپرزش اونهم آماده نشسته بود و ما رو تماشا میکرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خواستیم یواش با چمدون و بقیه وسایل بریم سوار آسانسور بشیم که خانوم خانوما ذوق زده شده بود و بلند میگفت : د′د′هههههههههه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; به هرحال راه افتادیم و بعد از قم با اجازه یه جریمه سرعت شدیم البته فقط یه لحظه برای سبقت سرعت رفت رو ۱۳۰ و برگشت رو ۱۲۰ اما تو همون یه لحظه ما رو دستگیر کردن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد از عوارضی کاشان هم بخاطر جلو نشوندن بچه ما رو جریمه کردن و ناچارا من و رومینا به صندلی عقب منتقل شدیم و بعد از خوابیدن رومینا مرتب کردن جای خوابش من برگشتم جلو و خدا رو شکر رومینا تا مقصد خوابید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد از جریمه دوم یه جورایی دودل شده بودیم آقای همسر میگفت بیا برگردیم فکر کنم اینها همینطوری میخوان به ما گیر بدن و هرچی پول همراهمون هست رو میخوان بابت جریمه ازمون بگیرن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما به هرحال ادامه دادیم و اما تصمیم گرفتیم همون اصفهان بریم چون ترسیدیم رومینا خسته بشه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو مسیر هم تا عوارضی کاشان سه تا مجتمع استراحتگاهی بود که ما تو هر سه تاش توقف کردیم تا رومینا استراحت کنه اما بعد از اون که دوتایی رفتیم صندلی عقب یکم بازی کردیم و بعدش تا خود اصفهان خوابید و نزدیکیهای هتل از خواب بیدار شد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;طبق معمول باز رفتیم همون هتل عباسی .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیدنی های اصفهان هم که گفتن نداره همه از حفظن ما هم یکم گشت و گذار کردیم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما بگم که تو این دو روز هرچی پله - سطح شیبدار- باغچه -چمن - آبنما - چراغ تو محوطه هتل بود همه رو رومینا دونه به دونه وارسی کرد و ازش بالا رفت و پایین اومد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ازش فیلم گرفتم که چطور داره دو ساعت مهندسی میکنه تا یه برگ رو  لوله کنه و فرو کنه تو دهانه شیر آب یا برگهای خشک رو زمین رو فرو کنه تو راههای آب یا دو تا دستش رو تو آب حوضچه ها خیس کنه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; با دوربین جدید هم عکس گرفتن ازش سخت شده یادم رفت بگم که در سفر بندرعباس یه روز که داشتیم استراحت میکردیم دیدیم صدای رومینا نمیاد بعدش شروع کرد: ناینا  ناینا -من و صدا کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیدم بعله دوربین تو دستش هست و اونقدر تو قسمت برنامه اش رفته و دستکاری کرده که دوربین بیچاره دیگه  زوم نمیکرد خلاصه ما از برگشت بندرعباس اصلن عکس نداریم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هنوز هم فرصت نکردیم دوربین رو ببریم برای تعمیر.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این چنین شد که بعد از مدتی این دست اون دست کردن ناچار شدیم یه دوربین نیمه حرفه ای کانون خریداری کنیم که البته باز در مقابل ورجه وورجه های دخترک صد در صد جواب نمیده اما به هرحال بهتر از قبلیه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 src=&quot;http://shilashila.persiangig.com/IMG_0102.JPG&quot;&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; هتل یه تور داخلی گذاشته که قسمتهای مختلف هتل رو نشونت میده میخواستم برم تا از سوییت های صفوی و قاجاری عکس بگیرم اما رسپشن هتل گفت باید با مدیریت هتل هماهنگ بشه و یه هزینه ای هم داره. حالا هزینه اش چند؟  حدود بیست سی هزار تومان .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و اینچنین شد که ما بدیدن عکسهای داخل کیوسک اطلاع رسانی هتل بسنده کردیم شما هم اگر دوست داشتید میتونید تو سایت هتل برین و عکسهای اتاقاش رو ببینین.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بقول آقای همسر: اتاقهای خوبش با چشم انداز باغ و پردیس مال خارجیهای کافر هست رو به خیابانش میوفته به ما.&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در واقع همین تنها اتاق باقیمانده خالی و ارزانترین مدل اتاق بود . اون گل وسط رو تختی رو هم که میشناسین؟ ارزون که میگم منظور گرون تر از گرونترین اتاقهای هتلهای دیگه اما تو این عمارت تقریبا فقیر نشینه.&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/42.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 src=&quot;http://shilashila.persiangig.com/IMG_0091.JPG&quot;&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اکثر خارجیهای که اونجا اقامت داشتن مسن در حد چروک ۹۰٪ بودن اما خب بخاطر بازنشستگی دولت بهشون این امکان رو میده برن کشورهای مختلف رو بگردن یکیشون که لباس هندی پاکستانی پوشیده بود قبل از اومدن به ایران با شوهرش رفته بود هند و داشت در مورد فرهنگ اونجا سخنرانی میکرد .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این پیرزنهای ژاپنی رو که از پشت می دیدی فکر میکردی یه دختر نوجوان ظریف مریف هست بعد از روبرو که میدیدی  وایییییییییییییی خدا نصیب نکنه صد رحمت به بانوان مسن و زیبای ایرانی.  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اونوقت اونها میرن تو سوییتهای صفوی ما باید بشینیم دو دوتا چهارتا کنیم که ای بابا پول یه شب این سوییت برابر یه دوربین کانون یا یه سفر به تایلند یا یه سفر سه روزه به دبی هست .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 src=&quot;http://shilashila.persiangig.com/IMG_0103.JPG&quot;&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; چشم انداز باغ هتل عباسی واقعا زیباست راستش وقتی تو باغ بودیم داشتیم فکر میکردیم بهشت کجاست؟ بهشت چه شکلیه؟  من فکر میکنم تو همچین باغی یا تو یه باغی مثل نارنجستان قوام زندگی کردن که بوی نارنج مستت میکنه غیر از زندگی کردن تو بهشت نیست.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فکر کن بشینی کنار این آب نماها و چای دارچین نبات و شیرینی سنتی بخوری.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 src=&quot;http://shilashila.persiangig.com/IMG_0128.JPG&quot;&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; البته در صورتیکه یه وروجکی مثل رومینا دور و برت نباشه که بخاطرش مجبور باشی تند تند هورت بکشی و بدوی که نره دستش رو تو آب حوضچه خیس کنه. &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینجور موقع ها وجود یه نانی بسیار بسیار لازم هست.&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/42.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما خب شازده بانو تو این چند روز حسابی انرژی سوزوند طوریکه شبها تو خواب ماهیچه های دست و پاش رو ماساژ میدادیم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تشکش رو وسط تخت گذاشته بودیم بس که وول میخورد از این سر میومد سوار بالش من میشد از اون ور قل میخورد میرفت رو بالش باباش . در واقع ما منتهی الیه چپ و راست میخوابیدیم و رومینا از این سر تا اون سر جولان میداد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 src=&quot;http://shilashila.persiangig.com/IMG_0141.JPG&quot;&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; راستی چرا هیچکس به من نگفت چیزی به اسم حمام شیخ بهایی وجود نداره؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ما از تو بازار نقش جهان رفتیم تو یه بازار دیگه از این دالان به اون دالان دنبال شیخ بهایی .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رفتیم و رفتیم و از رفتن خسته شدیم و غر زدیم در واقع غر زدند چون این من بودم که اصرار داشتم حمام رو ببینم آخرش رسیدیم به یه جایی که گفتن این خرابه که می بینید حمام هست درش هم بسته هست فکر کنیم یکی از کلیداش دست قصابی هست الان فهمیدم که ۲۷ تا مالک داره که میراث فرهنگی هنوز باهاشون به توافق نرسیده - جل الخالق .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;القصه ما هم برای اینکه کم نیاریم همونطور ادامه دادیم و از کوچه و پس کوچه رفتیم تا رسیدیم به یه خیابون که موازی خیابونی هست که میره به سمت نقش جهان و اینچنین شد که نشد بریم اون رستورانی که گلپرجون پیشنهاد داده بود و با پای له شده از پیاده روی و رومینای خواب به بغل برگشتیم هتل . نهار و بعد خر و پف تا عصر.&lt;/P&gt;&lt;IMG border=0 src=&quot;http://shilashila.persiangig.com/IMG_0146.JPG&quot;&gt; 
&lt;P&gt; به هرحال گذشت اما خوب بود .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 src=&quot;http://shilashila.persiangig.com/IMG_0143.JPG&quot;&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روز جمعه هم با سلام و صلوات راه افتادیم اما یه توصیه اگه مثل ما بنزین ماشینتون کم هست فکر نکنین که تو راه پمپ بنزین پیدا میکنین یا تو همون اصفهان وقت بذارین و برین پمپ بنزین پیدا کنین یا اینکه اگه خارج شدین برین شاهین شهر وگرنه با دلهره باید این اتوبان برهوت رو طی کنین که نکنه بنزین تموم کنین و واستین کنار اتوبانی که هر ۱۰ دقیقه یه ماشین هم رد نمیشه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینچنین توفیق اجباری نصیب ما شد که به دنبال بنزین سر از نطنز هم در بیاریم جالبه تو جاده به سمت نطنز چند تا اما**مزاده دیدم اما دریغ از یه پمپ بنزین .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه جایگاه تو مسیر هست اما هنوز راه نیفتاده.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دروغ چرا من اما**مزاده های این مدلی رو اصلن قبول ندارم چون وقتی میری به شجره نامه اشون نگاه میکنی نوشته : ابن....... ابن...........ابن..........ابن...........ابن ......... اما*م..................&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یعنی نسبتشون همونقدر نزدیک هست که یه خانم یا آقای سید در دور و زمانه ما اگه فوت بشه میشه براش مقبره درست کرد و تبدیلش کرد به زیارتگاه چون همه اشون شجره نامه دارن و این شجره نامه به یه معصومی ختم میشه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;البته این رو هم قبول دارم که همه ربط به اعتقاد داره مثلن میری تو یه روستای دور افتاده می بینی که یه درخت رو سمبل کردن و ازش حاجت میخوان و خیلی وقتها هم حاجت میگیرن چون اعتقاد داشتن در درصد نتیجه گیری خیلی تاثیر داره.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مثلن خیلی ها مرید حافظن و بدون فال حافظ آب هم نمیخورن اما من چون خیلی فال و اینجور چیزها رو قبول ندارم اگر هم فال بگیرم یه اراجیفی واسم میاد که نه سر داره نه ته و نه به نیتم نزدیکه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به هرحال چون روند تدریجی تشکیل یه زیار*تگاه رو به چشم دیدم نمیتونم خیلی معتقد باشم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در هر صورت اعتقاد همه برام محترم هست و این نظر شخصی منه لطفا در این مورد بحث نکنین.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;پی نوشت مهم:&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خواستم بگم من تو جاده هم ماشین روندم دیگه واسه کامیون و تریلی هم آمادگی دارم&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; height=18&gt; اما از هفته گذشته که دختربانو گواهینامه گرفته و صاحب یه ماشین قرمز شده و با توجه به علاقه اش به این موضوع یه جورایی آینده رانندگیم رو تیره و تار می بینم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 src=&quot;http://shilashila.persiangig.com/IMG_0089.JPG&quot;&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;البته فعلن ایشون لم میدن و یه پا رو میارن رو فرمان میذارن و ما هم روزی چند وعده کنترل بدست سرو ته میکنیم - دور دو فرمون میزنیم - دنده عقب میریم رو به جلو حرکت میکنیم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به همین مناسبت دکوراسیون خونمون همچین یه نمه جمع و جورتر و هوایی شده تا پیست وسط برای رانندگی اوشون آزاد باشه.&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/30.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;پی نوشت مهم تر:&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cc3300&gt;تو راه برگشت&lt;/FONT&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آقای همسر: من دیگه ........................... اگه تا بچه بزرگ بشه برم جایی &lt;STRONG&gt;.&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/30.gif&quot; height=18&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cc3300&gt;بعد از رسیدن به خونه&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آقای همسر: کی بریم چالوس ماهی بخوریم؟&lt;STRONG&gt;&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot; height=18&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 31 Oct 2009 11:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=godscourtyard&amp;postid=210</comments>
<dc:creator>godscourtyard</dc:creator>
<guid>http://godscourtyard.blogfa.com/post-210.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ساسی قطار</title>
<link>http://godscourtyard.blogfa.com/post-209.aspx</link>
<description>عرضم به حضورتون که قرار بود بیام من باب سفر با قطار البته در جوار نی نی بگم. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ما سه شنبه ساعت ۱۴:۱۵ از تهران حرکت کردیم و بدون تاخیر حدود ساعت ۹ صبح فردا به بندرعباس رسیدیم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بطور کل قطار برای بچه ها راحت تر هست چون میتونن راه برن و گشت و گذار کنن و صد البته تکونهای ننویی قطار باعث خواب عمیق بچه ها میشه طوریکه رومینا ۹ شب خوابش میگرفت و ۹ صبح فردا به زور بیدار میشد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شستشو و تعویض بچه راحت تر هست و با توجه به اینکه من معمولن همراه رومینا مجهز سفر میکنم یعنی دستگاه استریل شیشه شیر - کتری برقی - فلاسک آب ولرم برای شیر - زیرانداز تعویض - سرویس خواب و ملحفه جدا از این بابت ها مشکلی نداشتیم  در واقع وسایل خودمون رو مختصر تر میکنم اما وسایل رومینا رو تمام و کمال همراه میارم که به مشکل برنخورم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما یه سری مشکلات هست که  بیشتر گریبان پدر و مادر رو میگیره تا بچه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اولیش که جای بسی تشکر داره از &lt;STRONG&gt;شرکت محترم رجا&lt;/STRONG&gt; و مخصوصا &lt;STRONG&gt;قطار مسافربری غزال&lt;/STRONG&gt; بابت این همه رسیدگی و نظافت وجود &lt;STRONG&gt;ساس&lt;/STRONG&gt; در کوپه ها هست بعله درسته همین که خوندین ساس .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;که در مسیر رفت موقع خواب به آقای همسر حمله کرد و نتیجه اش این شد که دو تایی تا صبح برق رو روشن گذاشته بودیم و کشیک میدادیم که به بچه حمله نکنن گرچه از من و رومینا خوششون نیومد و علاقه وافرشون رو به آقای همسر با گاز گاز کردنش نشون دادن طوریکه تمام دست و پای آقای همسر قرمز شد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با توجه به گرون شدن بلیط قطار که یه کوپه رفت و یه کوپه برگشت برای ما تقریبا برابر با بلیط رفت و برگشت هواپیما تمام شد اما با توجه به حجم مسافر و استفاده افراد گوناگون با ملیتهای مختلف و سطح فرهنگی و نظافتی مختلف واقعا نیاز هست که نظافت و سمپاشی  کوپه ها بصورت مکرر انجام بشه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; چون قطار ها مختص یه مسیر نیستن مثلن قطار برگشت از مشهد اومده بود بندر و قرار بود از اونجا بیاد تهران.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یعنی به همون اندازه که قیمت رو می برن بالا باید کیفیت هم بالا بره یا نه؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو بندر هم مشکلی نداشتیم طبق معمول هتل هما و ساحلش و بعدشم پاساژ گردی و فرداش هم پیش بسوی قشم و درگهان.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;علت اصلی سختی سفر با بچه های کوچیک بخاطر امکانات کم هست فکر کن تو درگهان همینطور دارن مرکز خرید میسازن یکی از یکی بزرگتر در واقع تو مرکز قشم برای خرید رفتن وقت تلف کردنه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما تو همه این مرکز خریدها یه سرویس بهداشتی درست و حسابی پیدا نمیشه که بشه توش پوشک بچه رو عوض کرد حالا سرویس بهداشتی نخواستیم تو پاساژ قدیمی همه لاینهاش رو گشتیم یه نیمکت ندیدیم روش بشینیم و پمپرز عوض کنیم و بهش شیر بدیم دفعه قبل رومینا کوچیک تر بود تو کالسکه  می نشست همه این کارها با پهن کردن زیرانداز مخصوص تو کالسکه انجام میشد اما الان که بزرگتر شده خیلی کالسکه سواری دوست نداره .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فکر کن به روش صحرایی و سرپا پمپرز رومینا رو عوض کردیم و شیرش رو هم تو بغل بهش دادیم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اونهم خداییش اصلن سرناسازگاری نذاشت و باهامون همراه بود .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سختی سفر با کوچولو ها بخاطر عذاب وجدان پدر و مادرها هست به هرحال بچه خسته میشه خوابش میگیره گرسنه میشه اما امکانات دور وبرت که ناکافی باشه هم خودت شرمنده میشی و عذاب میکشی هم بچه اذیت میشه البته ما خیلی نگشتیم و مختصر خریدی که بیشترش برای رومینا بود کردیم و برگشتیم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما توی هتل رومینا حسابی حال میکرد یعنی فکر کن لابی و محوطه هتل  و ساحل هرچی پله داشت رومینا ۹۸۵۹۴۸۵۰۹۸۰ از همشون رفت بالا و اومد پایین طوری که مثلن من رو پله وسطی وا میستادم و دستش رو میگرفتم که بره پایین رومینا از این ورم میاومد پایین هنوز پامو پایین نذاشته از اون سمتم میرفت بالا و در واقع من و دور خودم میچرخوند. همه گربه های دور و بر رو هم تعقیب میکرد .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوابش هم که ماشاا... صبح ساعت از ۹ گذشته برای اینکه از صبحانه هتل جا نمونیم آروم نازش میکردیم و میگفتیم : رومینا پاشو بریم دد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دو بار که میگفتیم بار سوم با چشمهای بسته میخندید و دندونهای موشیش رو نشونمون میداد دستهاش رو از هم باز میکرد و میگفت :دد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این یعنی رومینا قربونش برم هوارتا بیداره&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; height=18&gt;&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو هتل هم یه سری فوتبالیست برزیلی بودن که شبها با لپ تاپهاشون میومدن میشستن تو لابی و چت میکردن . رومینا هم باهاشون یه جورایی آشنا شده بود هر وقت که یکیشون چاو چاو گویان براش دست تکون میداد یواش یواش به سمتش میرفت و درست لحظه آخر که میخواست بغلش کنه فرار میکرد و میومد تو بغل من.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در کل رومینا اذیتی نداشت &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot; height=18&gt;اما خب به هرحال با بچه سفر کردن مشکلات خاص خودش رو داره که یا باید نرفت یا باید به روش چشمم کور دندم نرم رفت و غر نزد.&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سفر با قطار برای مایی که وقت محدودی داریم اصلن مناسب نیست چون تو مسیرهای طولانی مثل بندر یه روز و نصف رفت و یه روز و نصف برگشت وقتت میره .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وضعیت بهداشتیش هم که بماند تو مسیر برگشت آقای همسر پیش دکتر قطار رفت و بهش گفت .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اونهم با خونسردی گفته بود : چیزی نیست ساسه. ساس چون غریب نوازه شما رو زده این قطار هم داشت که سمپاشی کردن الان نداره .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شما هم یادتون باشه چیزی نیستا فقط ساسه . سا*سی مان*کن نه ها &lt;STRONG&gt;ساس.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;باز هم از &lt;FONT size=3&gt;شرکت رجا&lt;/FONT&gt; به جهت زحمات بی شائبه و نظافت شبانه روزی که واقعا متناسب با افزایش قیمت قطار هست تشکر مینمایم.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و این چنین شد که آقای همسر در بیانیه ی جدید ایراد فرمودن :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;دیگه با قطار جایی نمیرم فقط هواپیما فوقش رومینا دو ساعت مخ ملت رو میخوره عوضش ساس نداره.&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot; height=18&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; همه اینها رو گفتم ولی برای شما دو حالت وجود داره یا خونه نشین بشین و قید همه چیز رو بزنین تا بچه بزرگ و بزرگتر و بزرگترین بشه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یا اینکه مثل ما آلزایمر حاد داشته باشین و زود یادتون بره دوباره روز از نو روزی از نو .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما من به شخصه فکر میکنم مدل آلزایمری بهتره چون هرچقدر بیشتر سخت بگیریم اوضاع هم برامون سخت تر میگذره به هرحال این شرایط زندگی ما هست بچه ها هم باید کم کم عادت کنن و یاد بگیرن خودشون رو با شرایط عادی و جاری زندگی وفق بدن .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمیشه قرنطینه اشون کرد بلکه بنظر من کم کم باید تو شرایط عادی زندگی قرارشون داد تا یاد بگیرن چطور گلیمشون رو از آب بکشن بیرون.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;****پی نوشت مهم: &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;همین الان از خبرگزاری همسر نیوز بدستم رسید:&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;A href=&quot;http://tabnak.ir/fa/pages/?cid=69049&quot; target=_blank&gt;قطار تهران- کرمان از ریل خارج شد.&lt;/A&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خب به سلامتی من هم مجبورم زیر بیانه آقای همسر رو مهر و امضا کنم قطار که ساس داشت از ریل هم خارج شد . حالا بگردین دنبال یه راه امن برای سفر قاطری شتری چیزی اگه پیدا کردین به ما هم خبر بدین.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جاده ها که ناامنه هواپیما که ناامنه قطار ساسی هم که ناامنه پس بنظر شما سفر امن رو با چه وسیله ای باید انجام داد؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگه جواب این سوال رو درست دادین جایزه میگیرین.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 19 Oct 2009 08:01:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=godscourtyard&amp;postid=209</comments>
<dc:creator>godscourtyard</dc:creator>
<guid>http://godscourtyard.blogfa.com/post-209.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خلاصه دو هفته ای</title>
<link>http://godscourtyard.blogfa.com/post-208.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; این وبلاگ نویسی ما هم شده مصداق همون مثل ژهنم ایرانیها (کیبوردم ج داره نگران نباشین.).&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ما هم دو تا پا کردیم تو یه کفش که میخواهیم پست تصویری بذاریم یه بار شارژ دوربین تموم شد بعد شارژش پیداش نبود بعد یه روز گذاشتیم تا شارژ شد و عکسها ریخته شد بعد من وقت نداشتم عکسها رو سایز و آپلود کنم بعدش که عکسها رو سایز کردم کو وقت که آپلود کنم بعدش وقت نشد بنویسم خلاصه هفته تموم شد رسید به این هفته .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به همه اینها صحنه های جنگ جهانی که بعد از سفر در خانه ایجاد شده بود و مصلحت بود اول اونجا رو آباد کنیم رو به همه اینها اضافه کنید.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حالا فکرش و بکنید ما به همه گفتیم ایها الناس ما میخواهیم ساعت ۴ صبح حرکت کنیم اونوقت تا ساعت ۱۰ شب ده تا کار مختلف انجام دادیم و آخرش یادمون اومد که باید بریم یه چیزهایی هم از شهروند بخریم و رومینا هم که خوابش رو تو ماشین تکمیل کرده بود شب بیداری داشت و نشسته بود تو چمدون هرچی من میذاشتم داخل اون ور میداشت میذاشت بیرون.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خلاصه تا رومینا رو خواب کردیم و خودمون خوابیدیم شد ساعت ۲ با این تفاسیر خواب موندیم و ساعت ۶ بیدار شدیم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حالا با چه عجله ای بیدار شدیم و بدون داشتن مجوز زوج و فرد و ترافیک بسم ا... بسم ا... گویان وارد هر دو محدوده شدیم تا به خانه بابا و مامان آقای همسر که قرار بود همسفر ما باشن رسیدیم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خلاصه که راه افتادیم و خدا پدر و مادرشون رو بیامرزه که همراه ما اومدن وگرنه دخترک قصه رو نمیشد به این آسونی ها تو ماشین بند کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بنده برای اولین بار ابراهیم خان و تقی خان (اجداد  مادری) رو که قبلن فقط دو عکس زرد و قدیمی و دور سوخته با عینک گرد و کراوات و کلاه په*لوی در منزل مادربزرگ مرحوممان از آنها دیده بودم در این سفر به وضوح رویت کردم و کلی شاکی شدم که شمایی که تا تقی به توقی میخورد سوار اسب میشدید و راهی سفر به مکه و کربلا و نمیدانم چه بودید کمی هم از این رگ جهانگردیتان را به این نواده نازنین قرض میدادین.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;** (چرا تا اسم مکه میاد یاد داستان کوسه های دریای سرخ تن تن می افتم؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آخه این سیاه پوستا اصلن براشون مهم نبود که تن تن اونها رو از دست برده فروشها نجات داده بجای تشکر ریخته بودن سرش میگفتن: افندی ما رو ببر مکه.)**&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;القصه رومینا در مسیر اصلن به تعداد ۸۹۵۸۹۵۸۳۹۸۰۳۵۹۸۶۰۳۹۸۵ دفعه نرفت صندلی عقب و نیومد صندلی جلو و از سر وکول همه ما بالا نرفت و وقتی از همه اینها حوصله اش سر رفت اصلن داد و هوار نکرد و ما رو مجبور نکرد که از ماشین پیاده شیم .(کو این آیکون دماغ دراز)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;رسما ما دوتا به چیز خوردن افتادیم که دیگه با بچه کوچیک از چاردیواری خونه اونورتر نریم و واقیا هم به این مساله تا الان عمل کردیم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بگذریم که ما رسیدیم به شهر مجسمه ها.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;فقط من موندم این مجسمه آناهیتا چرا از بیخ و بن کنده نشده که هیچ رنگ آمیزی هم شده فکر کنم پارتیش کلفته.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آناهیتا&lt;/P&gt;&lt;IMG border=0 src=&quot;http://shilashila.persiangig.com/IMG_4611.JPG&quot;&gt; 
&lt;P dir=rtl&gt; برای اونهایی که با گیلان آشنایی دارن که هیچ برای اونهایی میگم که نیییییدونن.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;قلعه رودخان یه قلعه باستانی که مربوط به دوره ساسانی بوده و تو دوره سلجوقی برای مبارزات اسماعیلیان دوباره باز سازی شده .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حدود ۲۵ کیلومتری فومن هست . قبلنها مسیرش بصورت سنگلاخ بود و باید پیاده از کوه بالا میرفتی اما الان تمام مسیر بصورت پله های سنگفرش هست که راه رفتن رو راحت تر میکنه فکر کنم حدود یک ساعت و نیم برای رسیدن به قلعه باید کوهنوردی کنین.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مسیر حرکت فوق العاده زیبا و سرسبز هست و میشه مسیر رو بدون خستگی زیر سایه درختها حرکت کرد و گاهی برای استراحت یه گوشه نشست و به صدای جویبار گوش داد . خلاصه دربند در مقابلش هچ.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من هم که طبق معمول دوربین به دست در تعقیب این دوتا گوگولیا&lt;/P&gt;&lt;IMG border=0 src=&quot;http://shilashila.persiangig.com/IMG_4627.JPG&quot;&gt; 
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;با تشکر از جناب شاخه درخت که همیشه زحمت عکس گرفتن از ما رو بعهده داره.&lt;/P&gt;&lt;IMG border=0 src=&quot;http://shilashila.persiangig.com/IMG_4633.jpg&quot;&gt; 
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دو تا عشق من&lt;/P&gt;&lt;IMG border=0 src=&quot;http://shilashila.persiangig.com/IMG_4636.JPG&quot;&gt; 
&lt;P dir=rtl&gt; این هم یه چند تا عکس از مناظر طبیعی مسیر جاده دیگه بقیش رو یا باید حال داشته باشین خودتون برین یا تو اینترنت سرچ کنین عکس زیاد داره البته ما بخاطر رومینا تا خود قلعه نرفتیم و بعد از یه نیم ساعت پیاده روی برگشتیم پایین چون کوهنوردا میگفتن هوا اون بالا رقیق میشه و برای بچه خوب نیست . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;&lt;IMG border=0 src=&quot;http://shilashila.persiangig.com/IMG_4634.JPG&quot;&gt; 
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;&lt;IMG border=0 src=&quot;http://shilashila.persiangig.com/IMG_4639.JPG&quot;&gt; &lt;IMG border=0 src=&quot;http://shilashila.persiangig.com/IMG_4644.JPG&quot;&gt; 
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 src=&quot;http://shilashila.persiangig.com/IMG_4646.JPG&quot;&gt; &lt;IMG border=0 src=&quot;http://shilashila.persiangig.com/IMG_4653.JPG&quot;&gt; &lt;IMG border=0 src=&quot;http://shilashila.persiangig.com/IMG_4655.JPG&quot;&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;&lt;IMG border=0 src=&quot;http://shilashila.persiangig.com/IMG_4659.JPG&quot;&gt; 
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;&lt;IMG border=0 src=&quot;http://shilashila.persiangig.com/IMG_4660.JPG&quot;&gt; 
&lt;P dir=rtl&gt;اینهم یه ابتکار از یه بانوی کوهنورد که با کلیدهای قوطی کنسرو شالش رو تزیین کرده بود .گرچه من شخصن از این نوع ابتکارها خوشم نمیاد.&lt;/P&gt;&lt;IMG border=0 src=&quot;http://shilashila.persiangig.com/IMG_4661.JPG&quot;&gt; 
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در ادامه مسیر به سوی قلعه رودخان&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;&lt;IMG border=0 src=&quot;http://shilashila.persiangig.com/IMG_4662.JPG&quot;&gt; 
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;&lt;IMG border=0 src=&quot;http://shilashila.persiangig.com/IMG_4671.JPG&quot;&gt; 
&lt;P dir=rtl&gt;عصر اون روز هم به سمت منطقه تالش و ساحل گیسوم حرکت کردیم که برای رسیدن به ساحل باید از یه جاده جنگلی گذر کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;جاده منتهی به ساحل گیسوم&lt;/P&gt;&lt;IMG border=0 src=&quot;http://shilashila.persiangig.com/IMG_4694.JPG&quot;&gt; 
&lt;P dir=rtl&gt; و اینچنین سفر کوتاه ما به پایان رسید و ما با انباری از برنج و ماهی و سایر محصولات شمال که همین جا از سامورایی عزیز که در اولین سفر چنین بار سنگینی رو علاوه بر ما متحمل شد تشکر میکنم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بنده هم با عرض شرمندگی خودم و وزنم رو سپردم دست غذا و هوا و وقتی برگشتم با ۲ کیلو اضافه وزن مواجه شدم حالا فکرش رو بکنین که یکهو بهتون خبر بدن عروسی برادرتون که زمانش نامعلوم بوده  افتاده به اواسط آذر ماه .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;لطفن هر گلی که خودتون میشناسین به من معرفی کنین که من هم استفاده کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;از آنجایی انسان اصولن آلزایمر داره و جایز الخطا هست ما هم از این قاعده مستثنی نیستیم شب جمعه  با رومینا رفتیم سفره خانه آبان که البته رومینا علاوه بر نی نای نای پارچ شربت واژگون کرد با باسن تو بشقاب برنج رفت با پا تو دیس کباب رفت تمام جعبه های دستمال کاغذی موجود رو جمع کرد و از این ور تخت به اون ور تخت میبرد و خلاصه خییییییییییلی خوش گذشت فقط نفهمیدیم چی خوردیم .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اما باز هم فراموشی باعث شد تا دیشب در یک مجمع نی نی یون شرکت کنیم اما بابت این یکی بسیار خوشحال و شادان شدیم و فوق العاده خوش گذشت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دوستای گلم دیشب از ملاقاتتون مشعوف شدم امیدوارم عمری باشه باز هم ببینمتون.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پی نوشت:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اون چایینز فلاور تی یادتونه هست؟ اینهم یه نمونه گل دیگه.&lt;/P&gt;&lt;IMG border=0 src=&quot;http://shilashila.persiangig.com/IMG_4727.JPG&quot;&gt; 
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt; پی نوشت: مژی جان ما رو بی خبر نذار.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 10 Oct 2009 03:20:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=godscourtyard&amp;postid=208</comments>
<dc:creator>godscourtyard</dc:creator>
<guid>http://godscourtyard.blogfa.com/post-208.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
