

![]() |
![]() |
|
| من شيلا هستم كه در 18 ارديبهشت 1383 با آقای همسر عزیزم ازدواج كردم |
|
سلام باز ما اومدیم . البته همین دور و برا بودیم یه روزه رفتیم چالوس بقول گلپر جون ماهی خوردیم و برگشتیم اما از بس طول کشیده نوشتنش رسیدیم به آخر این هفته . به هرحال رومینا شمال اونوری رو دیده بود ما هم وظیفه داشتیم شمال اینوری رو هم نشونش بدیم. این هم دو تا عشقای من تو جاده چالوس در کل رابطه دختربانو با ماشین داره بهتر میشه و دیگه مثل قبل تو ماشین اذیت نمیکنه( این و برای شما میگم گوبولی خانم جان ) به هرحال اگه بخواهیم صبر کنیم تا یه روزی عادت کنه اون یه روز هچ وقت نمیرسه. توی هتل پر بود از نی نی دو ماه به بالا یعنی هرطرف سر میگردوندی یا تو بغل یا تو کالسکه نی نی بود پس با این حساب ما خیلی صبور بودیم که تا سه ماهگی بچه پامون رو از خونه بیرون نذاشتیم و تا ۹ ماهگی از شهر بیرون نرفتیم.
گل وسط روتختی رو که میشناسین. رومینا هم که با همشون خوش و بش میکرد و تو محوطه هرجا که بچه های بزرگتر داشتن بازی میکردن اونهم میخواست بره. هوا هم خدا رو شکر عالی بود شبش کلی تو محوطه بازی کردیم پدر و دختر یه طرف الاکلنگ نشستن و منو رو هوا نگه داشتن. زیر آسمون پر ستاره در حال دویدن دنبال رومینا دب اکبر و دب اصغر رو تعقیب میکردیم که دمشون تا کجا رفته . کنار دریا راه رفتیم و ............................ این نقطه ها یعنی خیلی رفتیم ببینیم نی نی خانم خسته میشه یا نه . وقتی هم برگشتیم تو اتاق داشتیم فیلمی رو که خود هتل پخش میکرد نگاه میکردیم . این وروجک هم کار با دکمه های تلویزیون رو یاد گرفته نشون به اون نشون که فیلم دو ساعته تبدیل شد به سریالهای سه دقیقه ای یعنی میرفت میومد میدید داریم نگاه میکنیم یا یه کانال میرفت بالا یا یه کانال میومد پایین کانال رو که بهم میریخت میرفت سراغ آباژور و پریزها و کشوها خلاصه هر چیزی که بشه انگولکش کرد دوباره برمیگشت میدید داریم نگاه میکنیم ما هم ظاهرا سعی میکردیم به کارهاش توجه نکنیم البته تا زمانیکه که خطرناک نشه . کنترل هم دست من بود وقتی برمیگردوندم سر همون کانال شاکی میشد . بجایی رسید که ساعت ۱۲ عملن میگفت منو بخوابونین. تخت هتل به اندازه ای بود که سه نفر راحت بدون تنه زدن به همدیگه میتونن روش بخوابن. اوشون رو با لحاف تشک و بالش گذاشتیم وسط تخت نشون به اون نشون که تا قبل از ۴ نذاشت هیچکدوم بخوابیم یا سوار من بود یا میرفت سر وقت باباش . یه بار پاش رو گذاشت رو گردنم ،یه بار تمام تنه اومده بود رو صورتم ،یه بار من و هل داده بود زده بود کنار اومده بود رو بالشم خوابیده بود اونهم به صورت اریب ،یه بار قل خورده بود رفته بود چارچنگولی باباش رو چسبیده بود ول نمیکرد وقتی هم جداش میکردیم میذاشتیم وسط تخت شاکی میشد. خلاصه تا ۴ صبح یا داشتیم ماساژش میدادیم یا نازش میکردیم یا شیرش میدادیم یا داشتیم دست و پاش رو از تو حلقمون در میاوردیم. بساطی داشتیم با خوابیدنش صبح دو تاییمون خسته و کوفته بودیم و خانوم هم در خواب ناز در حال شمارش ۷۷۷۰ پادشاه . به هرحال دیدیم اگه همینطوری ادامه بدیم باید حالا حالا ها بخوابه با رمز یا د د بیدارش کردیم. وقتی بیدار شدم این منظره جلوی چشمم بود.
اومدم در تراس رو باز کردم واستادم تا ریه هام رو پر از هوا کنم که یکدفعه ... یه وروجک با سرعت جت از بغل پام رد شدو و بدو رفت تو تراس. بدترین قسمت ماجرا غذا خوردن هست چون تا وقتی دلش میخواد چیزی بخوره که هیچ اما در غیر اینصورت ..................... بخاطر همین ما اصولن از غذا خوردن سر در نمیاریم و فعلن تا اطلاع ثانوی خیلی سراغ رستوران نمیریم مگر رستورانهایی که صدای بخور بخور و قاشق چنگال تو هواست ۴ تا سروصدا هم ما داشتیم به چشم نیاد. بخاطر همین من معمولن یه تخم مرغ ،نون یا هرچیز که بشه تو کیف گذاشت با خودم میارم که یواش یواش بهش بدم. طبق معمول تو محوطه تمام فلکه های آبیاری رو معاینه کرد ، دنبال پروانه دوید و کلی به باباش اصرار میکرد که بگیرتش چمن چید ، گل چید و تقدیم مامانش کرد ، کنار دریا شن بازی کرد و کلی شن به لباس خودش و ما پاشید. به هرحال تا تونست از فضا واسه ورجه وورجه کردن استفاده کرد. وقت برای رفتن به نمک آبرود نبود گذاشتیمش برای یه وقتی که زمان بیشتری داشته باشیم راستش من همیشه ترجیح میدم جاده چالوس رو قبل از اینکه شب بشه پشت سر بذاریم و برگردیم تهران. بخاطر همین نهار رو مهمان آش فروشی های تونل کندوان بودیم که رومینا رو لای سوی شرت آقای همسر پیچیدیم و یه آش جو نوش جان کرد اما خیلی بامزه شده بود یه کله و گردن کوچولو از وسط یه یقه بزرگ اومده بود بیرون و آش میخورد . همین جا از سامورایی نازنین بابت همراهیش تشکر میکنم که یه جورایی باعث شد خستگی راهمون خیلی کمتر از دفعات قبل باشه. اینهم محوطه هتل روبه دریا اینهم چند تا عکس از ساحل هتل
گل زعفران زینتی البته اگه اشتباه نکرده باشم و دانسته های گیاه شناسی دود نشده باشه. این هم یکی دیگه
اما دقیقن از زمانی که رسیدیم خونه رومینا انگار سالها خونه نبود تموم گوشه کنار خونه رو وجب کرد و به همه جا سر کشید مخصوصن حمامش کردیم سرحال شد هر دفعه از یه جا سر در میاورد.
به سلامتی جول و پلاس شومینه رو جمع کردیم چون از پشت مبل خودش رو باریک میکرد و میرسوند به شومینه و سنگریزه هاش رو پخش و پلا میکرد. چون کنار شومینه ما سکو داره نمیشه مبل رو بچسبونیم به دیوار تا الان حواسش نبود اما الان یاد گرفته میره پشت مبل بالای سکو از بغل مبل ریز ریز میاد کنار شومینه چون سنگریزه نداره پس جذابیتی نداره از رو دسته مبل خودش رو میندازه رو مبل یه چند لحظه میشینه از رو مبل میاد پایین و دوباره همین پروسه رو تکرار میکنه فقط خوبیش اینه که یاد گرفته از رو تخت و مبل بیاد پایین و نمی افته. الان که سنگریزه وجود نداره لای دو تا مبل رو باز گذاشتیم گاهی میره کنار شومینه رو سکو میشینه بعد بلند میشه میره رو مبل. فعلن تا یه مدت این کار رو میکنه تا یه وسیله جدید توجهش رو جلب کنه. خلاصه دکوراسیون ما داره هوایی میشه گاهی آقای همسر میگه مثلن فلان چیز رو بردار بذار بالاتر اینجا دستش میرسه. میگم خواهشن بهم یه بالا نشون بده دیگه بالایی وجود نداره مگر اینکه همه رو از سقف آویزون کنم . الینا جونم اگه دکوراسیون هوایی بلدی به ما هم یاد بده. برای مثال تا چند روز پیش اصلن کاری به میز ناهار خوری نداشت اما یه بار دیدیم واستاده داره نگاش میکنه یکدفعه رفت سمتش از صندلی رفت بالا اما چون فاصله میز و صندلی کم بود گیر کرد و داد میزد . ما هم میز و صندلی ها رو تو هم تو هم گذاشتیم بیخ دیوار . یعنی دکوراسیونی داریم ها دیدنی فقط مشکلمون اینه که اگه یکی بخواد بیاد مهمونی باید همه رو برای مدت کوتاهی به حال اولیه برگردونیم بعد از اون دوباره همه چیز رو تو هم تو هم و هوایی و سقفی و از بالا به پایین کنیم. گاهی اوقات خسته میشم و غر میزنم خونه کثیف نیست اما بهم ریخته است باب میلم نیست . روزهایی که خونه هستم صبح زود بلند میشم که مثلن تا قبل از بیداریش جمع و جور کنم به محض اینکه بیدار میشه میاد کنارم تمام رشته هام رو پنبه میکنه . در کمد و کابینت ها رو هم که می بندم آقای همسر مخالفت میکنه و میگه دلخوشی هاش رو ازش نگیر بذار حال کنه. میگه چاره ای نیست باید طاقت بیاری تا بزرگتر بشه . مرتب هم چک میکنه که ببینه دور و برش هستیم یا نه به محض اینکه احساس کنه یکیمون غایبه سریع دنبالش میگرده تا پیداش کنه ببینه داره مخفیانه چه کاری انجام میده که رومینا متوجه نشده تو هتل قبل از برگشتن باباش تو دستشویی بود اونقدر پشت در واستاد و صدا کرد و در کوبید تا درو براش وا کردم که بفهمه بابابش جایی نرفته.(تو دستشویی هم آسایش نداریم) باباش مسواک زده بود داشت آب و غرغره میکرد و میریخت تو دستشویی. شب تو خونه هی گفت آپ. لیوان نی دارش رو دادم دستش یکم خورد بقیش رو تو دهانش چرخوند فوت کرد بیرون. گاهی خوب و آرومه اما گاهی به حد انفجار شیطون میشه همونی که دلبند عزیز بهش میگه جنی. جالبه برنامه صبح و عصرش متفاوت هست صبحها سراغ یه سری چیزها میره عصر ها سراغ یه سری دیگه. خلاصه اگه اون فرضیه کتاب همه کودکان تیزهوشند اگر .... درست باشه باید تا یک سال و نیمگی دندون رو جیگر بذارم . اما در عین شیطنت کارهاش بامزه هست طوریکه هم عصبانی میشم هم نمیتونم عصبانی بشم . مثلن از رو ماشینش میرفت رو میز شیشه ای و از اونجا میپرید رو مبل. ماشینش رو دورتر کردم تا نصفه رفت رو میز نتونست بره بالا آوردمش پایین و دعواش کردم اونهم من و دعوا کرد بهش اخم کردم نگام کرد هی گفت ایییییی محل نذاشتم و بهش نخندیدم در حالیکه هر آن ممکن بود پقی بزنم زیر خنده رومو میکردم اونور ریز ریز میخندیدم دوباره برمیگشتم با اخم نگاهش میکردم . رومینا هم دید از خنده خبری نیست دست از سر میز ور داشت و رفت اونور بماند که دو دقیقه بعد درسته خوردمش . به هرحال داریم به صورت مسالمت آمیز با هم کنار میایم ---------------------------------------------------------------------- پی نوشت: راستش فکر میکنم باید بی خیال پست تصویری بشم برای اینکه کوچیک کردن و آپلود کردن عکس اونقدر طول میکشه که پست بیات میشه . تو همین یه هفته رومینا خیلی تغییر کرده شیطونیهاش سرجاشه اما بهتر و بیشتر باهامون کنار میاد و حرف گوش میکنه اما تا یک سال و نیمگی هنوز راه داریم . چون هر بار من ازش تعریف کردم چند دقیقه بعد یه جوری دهان بنده رو آسفالت کرده اما به هرحال هم روزهای آروم داره و همه روزهای شیطونی.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 15:14 توسط شيلا |
|
|
عرضم به حضورتون باز هم ما چیکار کردیم؟
اون اخلاق آلزایمری ما که یادتونه کار دستمون داد و ما همینطور ییهوو سه شنبه تصمیم گرفتیم که چهارشنبه بریم اصفهان یا شاید هم بریم یزد . دقت برنامه ریزی رو که توجه کردین . خلاصه شبش از تو اینترنت آدرس چند تا هتل تو اصفهان و یزد رو در آوردم. بیشتر هدفم یزد بود که اگه رفتیم سرگردون نشیم . به هرحال صبح زود حدود ۴ بیدار شدیم و چمدون وسط پذیرایی بود و فقط لوستر آشپزخونه روشن بود چون تصمیم داشتیم تا لحظات آخر رومینا رو بیدار نکنیم . شیر رومینا رو که بهش دادیم و لباسهاش رو که پوشوندیم از خواب بیدار شد بیداره بیدار. آوردیمش تو پذیرایی و نشوندیمش رو بسته پمپرزش اونهم آماده نشسته بود و ما رو تماشا میکرد. خواستیم یواش با چمدون و بقیه وسایل بریم سوار آسانسور بشیم که خانوم خانوما ذوق زده شده بود و بلند میگفت : د′د′هههههههههه. به هرحال راه افتادیم و بعد از قم با اجازه یه جریمه سرعت شدیم البته فقط یه لحظه برای سبقت سرعت رفت رو ۱۳۰ و برگشت رو ۱۲۰ اما تو همون یه لحظه ما رو دستگیر کردن. بعد از عوارضی کاشان هم بخاطر جلو نشوندن بچه ما رو جریمه کردن و ناچارا من و رومینا به صندلی عقب منتقل شدیم و بعد از خوابیدن رومینا مرتب کردن جای خوابش من برگشتم جلو و خدا رو شکر رومینا تا مقصد خوابید. بعد از جریمه دوم یه جورایی دودل شده بودیم آقای همسر میگفت بیا برگردیم فکر کنم اینها همینطوری میخوان به ما گیر بدن و هرچی پول همراهمون هست رو میخوان بابت جریمه ازمون بگیرن. اما به هرحال ادامه دادیم و اما تصمیم گرفتیم همون اصفهان بریم چون ترسیدیم رومینا خسته بشه. تو مسیر هم تا عوارضی کاشان سه تا مجتمع استراحتگاهی بود که ما تو هر سه تاش توقف کردیم تا رومینا استراحت کنه اما بعد از اون که دوتایی رفتیم صندلی عقب یکم بازی کردیم و بعدش تا خود اصفهان خوابید و نزدیکیهای هتل از خواب بیدار شد. طبق معمول باز رفتیم همون هتل عباسی . دیدنی های اصفهان هم که گفتن نداره همه از حفظن ما هم یکم گشت و گذار کردیم . اما بگم که تو این دو روز هرچی پله - سطح شیبدار- باغچه -چمن - آبنما - چراغ تو محوطه هتل بود همه رو رومینا دونه به دونه وارسی کرد و ازش بالا رفت و پایین اومد. ازش فیلم گرفتم که چطور داره دو ساعت مهندسی میکنه تا یه برگ رو لوله کنه و فرو کنه تو دهانه شیر آب یا برگهای خشک رو زمین رو فرو کنه تو راههای آب یا دو تا دستش رو تو آب حوضچه ها خیس کنه . با دوربین جدید هم عکس گرفتن ازش سخت شده یادم رفت بگم که در سفر بندرعباس یه روز که داشتیم استراحت میکردیم دیدیم صدای رومینا نمیاد بعدش شروع کرد: ناینا ناینا -من و صدا کرد. دیدم بعله دوربین تو دستش هست و اونقدر تو قسمت برنامه اش رفته و دستکاری کرده که دوربین بیچاره دیگه زوم نمیکرد خلاصه ما از برگشت بندرعباس اصلن عکس نداریم . هنوز هم فرصت نکردیم دوربین رو ببریم برای تعمیر. این چنین شد که بعد از مدتی این دست اون دست کردن ناچار شدیم یه دوربین نیمه حرفه ای کانون خریداری کنیم که البته باز در مقابل ورجه وورجه های دخترک صد در صد جواب نمیده اما به هرحال بهتر از قبلیه.
هتل یه تور داخلی گذاشته که قسمتهای مختلف هتل رو نشونت میده میخواستم برم تا از سوییت های صفوی و قاجاری عکس بگیرم اما رسپشن هتل گفت باید با مدیریت هتل هماهنگ بشه و یه هزینه ای هم داره. حالا هزینه اش چند؟ حدود بیست سی هزار تومان . و اینچنین شد که ما بدیدن عکسهای داخل کیوسک اطلاع رسانی هتل بسنده کردیم شما هم اگر دوست داشتید میتونید تو سایت هتل برین و عکسهای اتاقاش رو ببینین. بقول آقای همسر: اتاقهای خوبش با چشم انداز باغ و پردیس مال خارجیهای کافر هست رو به خیابانش میوفته به ما. در واقع همین تنها اتاق باقیمانده خالی و ارزانترین مدل اتاق بود . اون گل وسط رو تختی رو هم که میشناسین؟ ارزون که میگم منظور گرون تر از گرونترین اتاقهای هتلهای دیگه اما تو این عمارت تقریبا فقیر نشینه.
اکثر خارجیهای که اونجا اقامت داشتن مسن در حد چروک ۹۰٪ بودن اما خب بخاطر بازنشستگی دولت بهشون این امکان رو میده برن کشورهای مختلف رو بگردن یکیشون که لباس هندی پاکستانی پوشیده بود قبل از اومدن به ایران با شوهرش رفته بود هند و داشت در مورد فرهنگ اونجا سخنرانی میکرد . این پیرزنهای ژاپنی رو که از پشت می دیدی فکر میکردی یه دختر نوجوان ظریف مریف هست بعد از روبرو که میدیدی وایییییییییییییی خدا نصیب نکنه صد رحمت به بانوان مسن و زیبای ایرانی. اونوقت اونها میرن تو سوییتهای صفوی ما باید بشینیم دو دوتا چهارتا کنیم که ای بابا پول یه شب این سوییت برابر یه دوربین کانون یا یه سفر به تایلند یا یه سفر سه روزه به دبی هست .
چشم انداز باغ هتل عباسی واقعا زیباست راستش وقتی تو باغ بودیم داشتیم فکر میکردیم بهشت کجاست؟ بهشت چه شکلیه؟ من فکر میکنم تو همچین باغی یا تو یه باغی مثل نارنجستان قوام زندگی کردن که بوی نارنج مستت میکنه غیر از زندگی کردن تو بهشت نیست. فکر کن بشینی کنار این آب نماها و چای دارچین نبات و شیرینی سنتی بخوری.
البته در صورتیکه یه وروجکی مثل رومینا دور و برت نباشه که بخاطرش مجبور باشی تند تند هورت بکشی و بدوی که نره دستش رو تو آب حوضچه خیس کنه. اینجور موقع ها وجود یه نانی بسیار بسیار لازم هست. اما خب شازده بانو تو این چند روز حسابی انرژی سوزوند طوریکه شبها تو خواب ماهیچه های دست و پاش رو ماساژ میدادیم . تشکش رو وسط تخت گذاشته بودیم بس که وول میخورد از این سر میومد سوار بالش من میشد از اون ور قل میخورد میرفت رو بالش باباش . در واقع ما منتهی الیه چپ و راست میخوابیدیم و رومینا از این سر تا اون سر جولان میداد.
راستی چرا هیچکس به من نگفت چیزی به اسم حمام شیخ بهایی وجود نداره؟ ما از تو بازار نقش جهان رفتیم تو یه بازار دیگه از این دالان به اون دالان دنبال شیخ بهایی . رفتیم و رفتیم و از رفتن خسته شدیم و غر زدیم در واقع غر زدند چون این من بودم که اصرار داشتم حمام رو ببینم آخرش رسیدیم به یه جایی که گفتن این خرابه که می بینید حمام هست درش هم بسته هست فکر کنیم یکی از کلیداش دست قصابی هست الان فهمیدم که ۲۷ تا مالک داره که میراث فرهنگی هنوز باهاشون به توافق نرسیده - جل الخالق . القصه ما هم برای اینکه کم نیاریم همونطور ادامه دادیم و از کوچه و پس کوچه رفتیم تا رسیدیم به یه خیابون که موازی خیابونی هست که میره به سمت نقش جهان و اینچنین شد که نشد بریم اون رستورانی که گلپرجون پیشنهاد داده بود و با پای له شده از پیاده روی و رومینای خواب به بغل برگشتیم هتل . نهار و بعد خر و پف تا عصر. به هرحال گذشت اما خوب بود .
روز جمعه هم با سلام و صلوات راه افتادیم اما یه توصیه اگه مثل ما بنزین ماشینتون کم هست فکر نکنین که تو راه پمپ بنزین پیدا میکنین یا تو همون اصفهان وقت بذارین و برین پمپ بنزین پیدا کنین یا اینکه اگه خارج شدین برین شاهین شهر وگرنه با دلهره باید این اتوبان برهوت رو طی کنین که نکنه بنزین تموم کنین و واستین کنار اتوبانی که هر ۱۰ دقیقه یه ماشین هم رد نمیشه . اینچنین توفیق اجباری نصیب ما شد که به دنبال بنزین سر از نطنز هم در بیاریم جالبه تو جاده به سمت نطنز چند تا اما**مزاده دیدم اما دریغ از یه پمپ بنزین . یه جایگاه تو مسیر هست اما هنوز راه نیفتاده. دروغ چرا من اما**مزاده های این مدلی رو اصلن قبول ندارم چون وقتی میری به شجره نامه اشون نگاه میکنی نوشته : ابن....... ابن...........ابن..........ابن...........ابن ......... اما*م.................. یعنی نسبتشون همونقدر نزدیک هست که یه خانم یا آقای سید در دور و زمانه ما اگه فوت بشه میشه براش مقبره درست کرد و تبدیلش کرد به زیارتگاه چون همه اشون شجره نامه دارن و این شجره نامه به یه معصومی ختم میشه. البته این رو هم قبول دارم که همه ربط به اعتقاد داره مثلن میری تو یه روستای دور افتاده می بینی که یه درخت رو سمبل کردن و ازش حاجت میخوان و خیلی وقتها هم حاجت میگیرن چون اعتقاد داشتن در درصد نتیجه گیری خیلی تاثیر داره. مثلن خیلی ها مرید حافظن و بدون فال حافظ آب هم نمیخورن اما من چون خیلی فال و اینجور چیزها رو قبول ندارم اگر هم فال بگیرم یه اراجیفی واسم میاد که نه سر داره نه ته و نه به نیتم نزدیکه. به هرحال چون روند تدریجی تشکیل یه زیار*تگاه رو به چشم دیدم نمیتونم خیلی معتقد باشم. در هر صورت اعتقاد همه برام محترم هست و این نظر شخصی منه لطفا در این مورد بحث نکنین. پی نوشت مهم: خواستم بگم من تو جاده هم ماشین روندم دیگه واسه کامیون و تریلی هم آمادگی دارم
البته فعلن ایشون لم میدن و یه پا رو میارن رو فرمان میذارن و ما هم روزی چند وعده کنترل بدست سرو ته میکنیم - دور دو فرمون میزنیم - دنده عقب میریم رو به جلو حرکت میکنیم . به همین مناسبت دکوراسیون خونمون همچین یه نمه جمع و جورتر و هوایی شده تا پیست وسط برای رانندگی اوشون آزاد باشه. پی نوشت مهم تر: تو راه برگشت آقای همسر: من دیگه ........................... اگه تا بچه بزرگ بشه برم جایی . بعد از رسیدن به خونه آقای همسر: کی بریم چالوس ماهی بخوریم؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم آبان 1388ساعت 15:30 توسط شيلا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من و آقای همسر عزيزم در 18 ارديبهشت 1383 با هم پيمان بستيم كه تا روزي كه زنده هستيم با هم ، براي هم و به عشق هم زندگي كنيم.فرشته کوچولوی پاک و معصوممون هم اومده تا ما طعم خوشبختی رو در کنارش بیشتر احساس کنیم
|
| پیوندهای روزانه |
|
آپلود شکلک راز فرهنگ نامگذاری آموزش دو زبان هندی و انگلیسی فنگ شویی اسمایل های قشنگ 4 اسمایل های قشنگ3 اسمایل های قشنگ2 اسمايل هاي قشنگ1 آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|