

![]() |
![]() |
|
| من شيلا هستم كه در 18 ارديبهشت 1383 با آقای همسر عزیزم ازدواج كردم |
|
عرضم به حضورتون که قرار بود بیام من باب سفر با قطار البته در جوار نی نی بگم.
ما سه شنبه ساعت ۱۴:۱۵ از تهران حرکت کردیم و بدون تاخیر حدود ساعت ۹ صبح فردا به بندرعباس رسیدیم . بطور کل قطار برای بچه ها راحت تر هست چون میتونن راه برن و گشت و گذار کنن و صد البته تکونهای ننویی قطار باعث خواب عمیق بچه ها میشه طوریکه رومینا ۹ شب خوابش میگرفت و ۹ صبح فردا به زور بیدار میشد. شستشو و تعویض بچه راحت تر هست و با توجه به اینکه من معمولن همراه رومینا مجهز سفر میکنم یعنی دستگاه استریل شیشه شیر - کتری برقی - فلاسک آب ولرم برای شیر - زیرانداز تعویض - سرویس خواب و ملحفه جدا از این بابت ها مشکلی نداشتیم در واقع وسایل خودمون رو مختصر تر میکنم اما وسایل رومینا رو تمام و کمال همراه میارم که به مشکل برنخورم. اما یه سری مشکلات هست که بیشتر گریبان پدر و مادر رو میگیره تا بچه. اولیش که جای بسی تشکر داره از شرکت محترم رجا و مخصوصا قطار مسافربری غزال بابت این همه رسیدگی و نظافت وجود ساس در کوپه ها هست بعله درسته همین که خوندین ساس . که در مسیر رفت موقع خواب به آقای همسر حمله کرد و نتیجه اش این شد که دو تایی تا صبح برق رو روشن گذاشته بودیم و کشیک میدادیم که به بچه حمله نکنن گرچه از من و رومینا خوششون نیومد و علاقه وافرشون رو به آقای همسر با گاز گاز کردنش نشون دادن طوریکه تمام دست و پای آقای همسر قرمز شد. با توجه به گرون شدن بلیط قطار که یه کوپه رفت و یه کوپه برگشت برای ما تقریبا برابر با بلیط رفت و برگشت هواپیما تمام شد اما با توجه به حجم مسافر و استفاده افراد گوناگون با ملیتهای مختلف و سطح فرهنگی و نظافتی مختلف واقعا نیاز هست که نظافت و سمپاشی کوپه ها بصورت مکرر انجام بشه. چون قطار ها مختص یه مسیر نیستن مثلن قطار برگشت از مشهد اومده بود بندر و قرار بود از اونجا بیاد تهران. یعنی به همون اندازه که قیمت رو می برن بالا باید کیفیت هم بالا بره یا نه؟ تو بندر هم مشکلی نداشتیم طبق معمول هتل هما و ساحلش و بعدشم پاساژ گردی و فرداش هم پیش بسوی قشم و درگهان. علت اصلی سختی سفر با بچه های کوچیک بخاطر امکانات کم هست فکر کن تو درگهان همینطور دارن مرکز خرید میسازن یکی از یکی بزرگتر در واقع تو مرکز قشم برای خرید رفتن وقت تلف کردنه . اما تو همه این مرکز خریدها یه سرویس بهداشتی درست و حسابی پیدا نمیشه که بشه توش پوشک بچه رو عوض کرد حالا سرویس بهداشتی نخواستیم تو پاساژ قدیمی همه لاینهاش رو گشتیم یه نیمکت ندیدیم روش بشینیم و پمپرز عوض کنیم و بهش شیر بدیم دفعه قبل رومینا کوچیک تر بود تو کالسکه می نشست همه این کارها با پهن کردن زیرانداز مخصوص تو کالسکه انجام میشد اما الان که بزرگتر شده خیلی کالسکه سواری دوست نداره . فکر کن به روش صحرایی و سرپا پمپرز رومینا رو عوض کردیم و شیرش رو هم تو بغل بهش دادیم . اونهم خداییش اصلن سرناسازگاری نذاشت و باهامون همراه بود . سختی سفر با کوچولو ها بخاطر عذاب وجدان پدر و مادرها هست به هرحال بچه خسته میشه خوابش میگیره گرسنه میشه اما امکانات دور وبرت که ناکافی باشه هم خودت شرمنده میشی و عذاب میکشی هم بچه اذیت میشه البته ما خیلی نگشتیم و مختصر خریدی که بیشترش برای رومینا بود کردیم و برگشتیم . اما توی هتل رومینا حسابی حال میکرد یعنی فکر کن لابی و محوطه هتل و ساحل هرچی پله داشت رومینا ۹۸۵۹۴۸۵۰۹۸۰ از همشون رفت بالا و اومد پایین طوری که مثلن من رو پله وسطی وا میستادم و دستش رو میگرفتم که بره پایین رومینا از این ورم میاومد پایین هنوز پامو پایین نذاشته از اون سمتم میرفت بالا و در واقع من و دور خودم میچرخوند. همه گربه های دور و بر رو هم تعقیب میکرد . خوابش هم که ماشاا... صبح ساعت از ۹ گذشته برای اینکه از صبحانه هتل جا نمونیم آروم نازش میکردیم و میگفتیم : رومینا پاشو بریم دد. دو بار که میگفتیم بار سوم با چشمهای بسته میخندید و دندونهای موشیش رو نشونمون میداد دستهاش رو از هم باز میکرد و میگفت :دد. این یعنی رومینا قربونش برم هوارتا بیداره تو هتل هم یه سری فوتبالیست برزیلی بودن که شبها با لپ تاپهاشون میومدن میشستن تو لابی و چت میکردن . رومینا هم باهاشون یه جورایی آشنا شده بود هر وقت که یکیشون چاو چاو گویان براش دست تکون میداد یواش یواش به سمتش میرفت و درست لحظه آخر که میخواست بغلش کنه فرار میکرد و میومد تو بغل من. در کل رومینا اذیتی نداشت سفر با قطار برای مایی که وقت محدودی داریم اصلن مناسب نیست چون تو مسیرهای طولانی مثل بندر یه روز و نصف رفت و یه روز و نصف برگشت وقتت میره . وضعیت بهداشتیش هم که بماند تو مسیر برگشت آقای همسر پیش دکتر قطار رفت و بهش گفت . اونهم با خونسردی گفته بود : چیزی نیست ساسه. ساس چون غریب نوازه شما رو زده این قطار هم داشت که سمپاشی کردن الان نداره . شما هم یادتون باشه چیزی نیستا فقط ساسه . سا*سی مان*کن نه ها ساس. باز هم از شرکت رجا به جهت زحمات بی شائبه و نظافت شبانه روزی که واقعا متناسب با افزایش قیمت قطار هست تشکر مینمایم. و این چنین شد که آقای همسر در بیانیه ی جدید ایراد فرمودن : دیگه با قطار جایی نمیرم فقط هواپیما فوقش رومینا دو ساعت مخ ملت رو میخوره عوضش ساس نداره. همه اینها رو گفتم ولی برای شما دو حالت وجود داره یا خونه نشین بشین و قید همه چیز رو بزنین تا بچه بزرگ و بزرگتر و بزرگترین بشه . یا اینکه مثل ما آلزایمر حاد داشته باشین و زود یادتون بره دوباره روز از نو روزی از نو . اما من به شخصه فکر میکنم مدل آلزایمری بهتره چون هرچقدر بیشتر سخت بگیریم اوضاع هم برامون سخت تر میگذره به هرحال این شرایط زندگی ما هست بچه ها هم باید کم کم عادت کنن و یاد بگیرن خودشون رو با شرایط عادی و جاری زندگی وفق بدن . نمیشه قرنطینه اشون کرد بلکه بنظر من کم کم باید تو شرایط عادی زندگی قرارشون داد تا یاد بگیرن چطور گلیمشون رو از آب بکشن بیرون. ****پی نوشت مهم: همین الان از خبرگزاری همسر نیوز بدستم رسید: قطار تهران- کرمان از ریل خارج شد. خب به سلامتی من هم مجبورم زیر بیانه آقای همسر رو مهر و امضا کنم قطار که ساس داشت از ریل هم خارج شد . حالا بگردین دنبال یه راه امن برای سفر قاطری شتری چیزی اگه پیدا کردین به ما هم خبر بدین. جاده ها که ناامنه هواپیما که ناامنه قطار ساسی هم که ناامنه پس بنظر شما سفر امن رو با چه وسیله ای باید انجام داد؟ اگه جواب این سوال رو درست دادین جایزه میگیرین. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 11:32 توسط شيلا |
|
|
این وبلاگ نویسی ما هم شده مصداق همون مثل ژهنم ایرانیها (کیبوردم ج داره نگران نباشین.). ما هم دو تا پا کردیم تو یه کفش که میخواهیم پست تصویری بذاریم یه بار شارژ دوربین تموم شد بعد شارژش پیداش نبود بعد یه روز گذاشتیم تا شارژ شد و عکسها ریخته شد بعد من وقت نداشتم عکسها رو سایز و آپلود کنم بعدش که عکسها رو سایز کردم کو وقت که آپلود کنم بعدش وقت نشد بنویسم خلاصه هفته تموم شد رسید به این هفته . به همه اینها صحنه های جنگ جهانی که بعد از سفر در خانه ایجاد شده بود و مصلحت بود اول اونجا رو آباد کنیم رو به همه اینها اضافه کنید. حالا فکرش و بکنید ما به همه گفتیم ایها الناس ما میخواهیم ساعت ۴ صبح حرکت کنیم اونوقت تا ساعت ۱۰ شب ده تا کار مختلف انجام دادیم و آخرش یادمون اومد که باید بریم یه چیزهایی هم از شهروند بخریم و رومینا هم که خوابش رو تو ماشین تکمیل کرده بود شب بیداری داشت و نشسته بود تو چمدون هرچی من میذاشتم داخل اون ور میداشت میذاشت بیرون. خلاصه تا رومینا رو خواب کردیم و خودمون خوابیدیم شد ساعت ۲ با این تفاسیر خواب موندیم و ساعت ۶ بیدار شدیم. حالا با چه عجله ای بیدار شدیم و بدون داشتن مجوز زوج و فرد و ترافیک بسم ا... بسم ا... گویان وارد هر دو محدوده شدیم تا به خانه بابا و مامان آقای همسر که قرار بود همسفر ما باشن رسیدیم. خلاصه که راه افتادیم و خدا پدر و مادرشون رو بیامرزه که همراه ما اومدن وگرنه دخترک قصه رو نمیشد به این آسونی ها تو ماشین بند کرد. بنده برای اولین بار ابراهیم خان و تقی خان (اجداد مادری) رو که قبلن فقط دو عکس زرد و قدیمی و دور سوخته با عینک گرد و کراوات و کلاه په*لوی در منزل مادربزرگ مرحوممان از آنها دیده بودم در این سفر به وضوح رویت کردم و کلی شاکی شدم که شمایی که تا تقی به توقی میخورد سوار اسب میشدید و راهی سفر به مکه و کربلا و نمیدانم چه بودید کمی هم از این رگ جهانگردیتان را به این نواده نازنین قرض میدادین. ** (چرا تا اسم مکه میاد یاد داستان کوسه های دریای سرخ تن تن می افتم؟ آخه این سیاه پوستا اصلن براشون مهم نبود که تن تن اونها رو از دست برده فروشها نجات داده بجای تشکر ریخته بودن سرش میگفتن: افندی ما رو ببر مکه.)** القصه رومینا در مسیر اصلن به تعداد ۸۹۵۸۹۵۸۳۹۸۰۳۵۹۸۶۰۳۹۸۵ دفعه نرفت صندلی عقب و نیومد صندلی جلو و از سر وکول همه ما بالا نرفت و وقتی از همه اینها حوصله اش سر رفت اصلن داد و هوار نکرد و ما رو مجبور نکرد که از ماشین پیاده شیم .(کو این آیکون دماغ دراز) رسما ما دوتا به چیز خوردن افتادیم که دیگه با بچه کوچیک از چاردیواری خونه اونورتر نریم و واقیا هم به این مساله تا الان عمل کردیم. بگذریم که ما رسیدیم به شهر مجسمه ها. فقط من موندم این مجسمه آناهیتا چرا از بیخ و بن کنده نشده که هیچ رنگ آمیزی هم شده فکر کنم پارتیش کلفته. آناهیتا برای اونهایی که با گیلان آشنایی دارن که هیچ برای اونهایی میگم که نیییییدونن. قلعه رودخان یه قلعه باستانی که مربوط به دوره ساسانی بوده و تو دوره سلجوقی برای مبارزات اسماعیلیان دوباره باز سازی شده . حدود ۲۵ کیلومتری فومن هست . قبلنها مسیرش بصورت سنگلاخ بود و باید پیاده از کوه بالا میرفتی اما الان تمام مسیر بصورت پله های سنگفرش هست که راه رفتن رو راحت تر میکنه فکر کنم حدود یک ساعت و نیم برای رسیدن به قلعه باید کوهنوردی کنین. مسیر حرکت فوق العاده زیبا و سرسبز هست و میشه مسیر رو بدون خستگی زیر سایه درختها حرکت کرد و گاهی برای استراحت یه گوشه نشست و به صدای جویبار گوش داد . خلاصه دربند در مقابلش هچ. من هم که طبق معمول دوربین به دست در تعقیب این دوتا گوگولیا
با تشکر از جناب شاخه درخت که همیشه زحمت عکس گرفتن از ما رو بعهده داره.
دو تا عشق من این هم یه چند تا عکس از مناظر طبیعی مسیر جاده دیگه بقیش رو یا باید حال داشته باشین خودتون برین یا تو اینترنت سرچ کنین عکس زیاد داره البته ما بخاطر رومینا تا خود قلعه نرفتیم و بعد از یه نیم ساعت پیاده روی برگشتیم پایین چون کوهنوردا میگفتن هوا اون بالا رقیق میشه و برای بچه خوب نیست .
اینهم یه ابتکار از یه بانوی کوهنورد که با کلیدهای قوطی کنسرو شالش رو تزیین کرده بود .گرچه من شخصن از این نوع ابتکارها خوشم نمیاد.
در ادامه مسیر به سوی قلعه رودخان
عصر اون روز هم به سمت منطقه تالش و ساحل گیسوم حرکت کردیم که برای رسیدن به ساحل باید از یه جاده جنگلی گذر کرد. جاده منتهی به ساحل گیسوم و اینچنین سفر کوتاه ما به پایان رسید و ما با انباری از برنج و ماهی و سایر محصولات شمال که همین جا از سامورایی عزیز که در اولین سفر چنین بار سنگینی رو علاوه بر ما متحمل شد تشکر میکنم. بنده هم با عرض شرمندگی خودم و وزنم رو سپردم دست غذا و هوا و وقتی برگشتم با ۲ کیلو اضافه وزن مواجه شدم حالا فکرش رو بکنین که یکهو بهتون خبر بدن عروسی برادرتون که زمانش نامعلوم بوده افتاده به اواسط آذر ماه . لطفن هر گلی که خودتون میشناسین به من معرفی کنین که من هم استفاده کنم. از آنجایی انسان اصولن آلزایمر داره و جایز الخطا هست ما هم از این قاعده مستثنی نیستیم شب جمعه با رومینا رفتیم سفره خانه آبان که البته رومینا علاوه بر نی نای نای پارچ شربت واژگون کرد با باسن تو بشقاب برنج رفت با پا تو دیس کباب رفت تمام جعبه های دستمال کاغذی موجود رو جمع کرد و از این ور تخت به اون ور تخت میبرد و خلاصه خییییییییییلی خوش گذشت فقط نفهمیدیم چی خوردیم . اما باز هم فراموشی باعث شد تا دیشب در یک مجمع نی نی یون شرکت کنیم اما بابت این یکی بسیار خوشحال و شادان شدیم و فوق العاده خوش گذشت. دوستای گلم دیشب از ملاقاتتون مشعوف شدم امیدوارم عمری باشه باز هم ببینمتون.
پی نوشت: اون چایینز فلاور تی یادتونه هست؟ اینهم یه نمونه گل دیگه. پی نوشت: مژی جان ما رو بی خبر نذار. |
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 6:51 توسط شيلا |
|
|
هفته گذشته یکم خوابم کم بود شب قبل از اول مهر هم بخاطر کاری بیرون رفتیم که تو ترافیک موندیم باعث شد یکم سردرد بگیرم. صبح اول مهر کمی کسل بودم و از طرفی فکر میکردم امروز هم صبح ترافیک هست و هم عصر اصلن هم حوصله رانندگی نداشتم این چنین شد که چهارشنبه نرفتم سر کار . پنج شنبه صبح گفتم برم پیش دکتر برای چهارشنبه استعلاجی بگیرم . نزدیک خونمون یه درمانگاه دولتی هستش . یه آقای دکتر پیری بود که رفتم پیشش. من: آقای دکتر از پریروز سرد گرفتم طوری که کاسه سرم درد میکرد و دیروز نتونستم برم سر کار. دکتر: میگرنه. من: آقای دکتر من میگرن ندارم. دکتر: الان دیگه گرفتی اینایی که گفتی علایم میگرنه تو میگرن داری لازم نیست قبلن داشته باشی الان گرفتی. من: آقای دکتر امروز صبح ماهیچه پشت پام گرفته نمیدونم بخاطر رانندگی هست یا ؟ دکتر: نقرس داری؟ من: نقرس؟ دکتر: اسید اوریکت حتما بالا هست . من: نه آقای دکتر من اسید اوریک ندارم. دکتر: اوره میدونی چیه؟ حتما اوره بالا داری. من: نه بابا ندارم. .... .... دکتر: این آنفولانزای خوکی رو می بینی اگه بچه ها بگیرن درجا می میرن. من: وای خدای من. خلاصه رفته بودم یه گواهی ساده پزشکی بگیرم ترجیح دادم دیگه هیچی نگم تا گواهی رو بنویسه چون اگه یه کلمه دیگه حرف میزدم انواع و اقسام بیماریها رو بهم میچسبوند . میدونستم دلیل سر دردم چیه البته سردردم به اون عظمتی که اون فکر میکرد نبود . گرفتگی ماهیچه پشت پای چپم هم بخاطر کلاچ بود آنفولانزای خوکی هم اگه خدای نکرده بچه ها بگیرن و تبشون رو کنترل کنن خوب میشن. اما اگه یکم دیگه اونجا معطل میشدم حتما به هزار و یک بیماری شناخته و ناشناخته مبتلا میشدم. بعد که نگاه کردم دیدم تو برگه گواهی نوشته سردرد میگرنی البته گاهی برای اینجور مواقع که نیاز به برگه داشته باشم بد نیست اما مطمئنن اگه مریض بشم هرگز پامو تو مطبش نمیذارم چون احتمالن منو افقی از در میفرسه بیرون. پی نوشت: یادم افتاد تو دوران بارداری ماهیچه پام گرفته بود و دچار جمود نعشی شده بودم البته این و دکتر شیلا تو خواب تشخیص داده بود.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم مهر 1388ساعت 16:27 توسط شيلا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من و آقای همسر عزيزم در 18 ارديبهشت 1383 با هم پيمان بستيم كه تا روزي كه زنده هستيم با هم ، براي هم و به عشق هم زندگي كنيم.فرشته کوچولوی پاک و معصوممون هم اومده تا ما طعم خوشبختی رو در کنارش بیشتر احساس کنیم
|
| پیوندهای روزانه |
|
آپلود شکلک راز فرهنگ نامگذاری آموزش دو زبان هندی و انگلیسی فنگ شویی اسمایل های قشنگ 4 اسمایل های قشنگ3 اسمایل های قشنگ2 اسمايل هاي قشنگ1 آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|