تبليغاتX
Daisypath Anniversary Years PicDaisypath Anniversary Years Ticker
Lilypie - Personal pictureLilypie Second Birthday tickers بهشت كوچكي به نام خانه ما
من شيلا هستم كه در 18 ارديبهشت 1383 با آقای همسر عزیزم ازدواج كردم

ما هم می توانیم همسر ایده آلی باشیم


1- فکر نكنید كه یك ازدواج ایده‌آل، همیشه باید با آرامش توام باشد و تناقضی پیش نیاید. هیچ زن یا شوهری كمال مطلق نیست. بنابراین اجازه دهید احساسات خوب و بد ظاهر شوند.

2- اندیشه‌‌خوانی نكنید و صرفا براساس تصورات یا پیشداوری‌ خود تصمیم نگیرید. 

3- خودتان برای زندگی تصمیم بگیرید و نگذارید به خاطر توجه بیش از حد به نظرات دیگران در تصمیم‌گیری دچار تزلزل شوید. با استمداد از عقل و منطق یا با مشورت با فرد متخصص امر تصمیم قاطع بگیرید.

4- در بدو ورود به زندگی زناشویی، اصل مسلمی باید در نظر داشته باشید كه سرنوشت خوب و بد زندگی منوط و مشروط به سوء یا حسن اداره شماست.

۵ - در تصمیم‌گیری‌ها جای اشتراك برای همسر باقی بگذارید.

6- همسر خود را نیز حتی‌الامكان در سرگرمی‌های و علایق خود شریك كنید.

7- از همسر خود برداشت‌های صحیح داشته باشید، به او برچسب غلط و ناپسند نزنید.

8- اگر همسر شما (خانم) دچار تالمات و ناراحتی خاصی است، خود را خونسرد و بی‌تفاوت نشان ندهید، بلكه با او همدردی كنید یا اگر همسرتان (مرد)‌ در خود فرورفته است، ضمن حمایت وی، رفتارش را تحمل كنید و به او فرصت دهید تا مشكلاتش را حل كند.

9- تفریح و سرگرمی را از زندگی حذف نكنید. وقتی را به تفریحات خانوادگی و با هم بودن اختصاص دهید.

10- خودتان را فراموش نكنید.

11- در انتقاد كردن از همسر با ظرافت برخورد كنید. سعی كنید اول صفات خوب وی را برشمرید و سپس انتقادهای خود را در قالب پیشنهاد و به طرز سوالی مطرح كنید.

12- خوبی‌ها و صفات خوب همسر را همیشه در نظر داشته باشید و وی را به خاطر خصوصیات و ویژگی‌های خوب و انسانی‌اش تمجید كنید.

13- نقاط ضعف همسر را پررنگ‌ نكنید. با برخوردهای مناسب می‌توانید این نقاط ضعف را رفع كنید.

14- بكوشید همسرتان را همان‌گونه كه هست بپذیرید.

15- از اضطراب‌های درونی خود بكاهید تا افكار غیرمنطقی برشما غالب نشود.

16- تا آنجا كه می‌توانید نگذارید افسردگی و ناراحتی بر شما غلبه كند. زیرا تاثیرش به همسرتان صد چندان خواهد بود، به هنگام ورود همسرتان اخبار بد را به او ندهید.

17- در نظر داشته باشید كه مسائل ظاهرا بی‌ارزش و كوچك، می‌تواند مشكلات عمیق و جدی بوجود آورند. بنابراین از حسادت‌های جزیی، از خودخواهی‌های جزیی، از تحریكات و اوقات‌تلخی‌ها خودداری كنید.

18- با طعنه و كنایه صحبت نكنید و از شوخی به عنوان سلاحی برای رها كردن تیرهای دشمن استفاده نكنید.

19- همسرتان نیز خانواده، آشنایان و دوستانی دارد؛ با آنها معاشرت كنید، رفت و آمد با آنها در تسهیل زندگی شما موثر است. ما به دوستان خوب، محتاجیم.

20- در اداره خانه، در كار همسرتان مداخله نكنید. هیچ‌چیز بیش از این او را ناراحت نخواهد كرد. یار شاطر باشید، نه بار خاطر.

21- مادر زن یا مادر شوهر را یك مشكل در زندگی زناشویی به حساب نیاورید.

22- اگر فرزند یا فرزندانی دارید، مادرشان را در پیش آنها خوار نكنید وارزش و قدر پدر را نیز در نظر فرزندان كاهش ندهید.

23- همسرتان را از كم و كیف شغل خود بی‌خبر نگذارید. چه بسا در مواردی بتواند مشكلی را حل كند كه در نظر شما دشوار است.

24- ‌ محیط خانه را تمیز نگه دارید، به نوع پوشش و نظافت و آراستگی خود نیز توجه كنید.

25- به همسرتان محبت كنید. برای محبت كردن به همسر راه‌های متفاوتی وجود دارد؛ آنها را كشف كنید.

26- مستقل باشید، شما با ازدواج باید استقلال را تجربه کنید، با هم به مسافرت بروید، یک مرد مستقل و متکی به نفس در نظر خانم ها از جذابیت بیشتری برخوردار می باشد.

27- زمانی را برای گفتگو در خصوص مشکلات تعیین کنید. و وقت و بی وقت بر سر موضوعات بحث نکنید.

28- فرزند زمان خویش باشید، جایگاه زندگی زناشویی و زندگی والدین را به درستی مدیریت و تفکیک کنید.

29- در زندگی جایگاه و نقش خود را ایفا کنید، خودخواه، کینه جو نباشید و حسادت نورزید

30- و آخر اینکه آنچه را برای خود نمی پسندی برای دیگران هم نپسندید.

پی نوشت۱ : این نکته ها رو یه دوستی به اسم آشنا برام تو کامنتها فرستاد و قرار شده بود وقتی کامل شد بذارم تو وبلاگ . نکته های خوب و بدرد بخوری داره .

انشاا... بعد از این از اوضاع و احوال هفته ای که گذشت مینویسم.

پی نوشت۲: ماه رمضان هم اومد یه نکته خیلی خوبی که برای من داره خارج از همه اون چیزهایی که تو ذهن شما هست کوتاهی ساعت کاری هست بخاطر همین اگه میشد درخواست بدیم تمدیدش کنن خوب بود. اما یه خاصیت بد داره که باعث میشه من همش کهیر بزنم.

اونم شنیدن این جمله های تکراری ال.تما.س دعا - مح.تاجیم به دعا - نماز و روزتون قبول ...

وای خدا دقیقا عین هفته اول بعد از عید که برمیگردی سرکار هی باید واسه این سر تکون بدی بگی عید شما هم مبارک هی باید واسه اون یکی سر تکون بدی.

قبول باشه اما پیش خدا نه پیش خلق خدا اما از اینکه بعضیا راه میافتن تا به همه ثابت کنن روزه هستن حالم بد میشه.

عصبی میشم وقتی بعضیا هی میان این جمله ها رو بهت میگن بعدم با لبخند میگن روزه ای؟ قبول باشه.

خداییش خیلی خودم رو کنترل میکنم نمیگم فضولی؟ بجای سوال کردن صبح که میخواستی بیای اداره یه مسکاک میزدی بو گند دهنت خفم نکنه اون کبره های روی دندونات هم حالمو بد نکنه.

فقط با فاصله وای میستم و یه لبخند میزنم که از صدتا فووووووش بدتره.

نمی خوام بگم همه اینطورین اما تعدادشون مخصوصن تو محیط های کاری کم نیستن. کاش واقعا اگه  اعتقاد دارن برای خدا باشه نه برای نشون دادن به خلق خدا اونم چطوری ؟با بوی دهنی که از یه متری مثل داروی بیهوشی اثر میکنه.

این تیکه آخر فقط یه درد دل کوچولو بود به دل نگیرید خیلی هم سخت نگیرید.

از لحظاتتون لذت ببرید

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 20:35  توسط شيلا | 

 

عزیز مادر یکسال گذشت و دوباره 28 مرداد رسید ، یکسال با همه سختیها و خوبیهاش  گذشت.

نازنین دل مامان خدا رو شکر میکنم که سهم ما از فرشته های آسمون تو بودی .

زیبا ، باهوش ، سالم ، مهربان و ناگفته نمونه شیطون و شیرین.

پروردگار مهربان یکسال کمکمون کرد تا از تو نگهداری کنیم ، باز هم ازش میخوام کمکمون کنه تا در نگهداری و تربیتت کوشا باشیم.

ازش میخوام سایه پر مهرش رو بالای سرت نگه داره و تو رو در پناه خودش ایمن نگه داره.

رومینا ی قشنگ من ورود  دو تا مروارید جدیدت مبارک باشه که با چه نازی در اومدن .

 

 

 فرشته کوچولو فصل جدید زندگی و عاشقی ما با تو شروع شد .

دخترک شلوغ و شیرین من  لذت و سختیهای مادری رو با تو چشیدم و لحظه لحظه اش رو درک کردم .

آره درسته سختی داره اما سختیهاش هم شیرینه طوری که اصلن دلمون نمیخواد حتی یه لحظه برگردیم به روزهای قبل.

دیشب که خواب بودی نشستیم و یه سری از عکسها و فیلمهای ماههای قبل رو نگاه کردیم.

مامانی باورم نمیشد که اینقدر تغییراتت سریع باشه وقتی تو این خونه اومدیم هنوز خوب نمی نشستی هنوز چهار دست و پا نمیرفتی  اما حالا دستت رو میگیریم و تو یواش یواش و گاهی هم تند تند و با عجله قدم برمیداری ولی آخرش خسته میشی و به زانوهامون آویزون میشی و با اون چشمهای خوشگلت نگامون میکنی. مگه میشه بغلت نکرد و از عطر تن پنبه ایت مست نشد.

ماشاا... قدت بلند شده و دستت به خیلی چیزها میرسه و تمام وسایلی که نزدیک لبه میز باشه رو میکشی پایین.

دخترک مامان عاشقانه دوستت داریم و تا جاییکه بتونیم و خدا بهمون توانش رو بده ازت مراقبت میکنیم و امکانات زندگی بهتر رو برات آماده میکنیم.

عزیز دل مامان یکساله  شدنت مبارک .

Photo Frames. Flowers Frame

دوستت داریم شیرینی عشق

تولدت مبارک گل قشنگ زندگیمون

 

پی نوشت۱: لیلا جون مهربونم تولد شما هم مبارک امیدوارم همیشه سایه پر مهرت بالای سر مارتیای نازنین باشه.

پی نوشت۲: یادم رفت بگم که تو این یکسال یه عالمه خاله مهربون و دوست همسن و سال پیدا کردی که بعضیهاشون رو افتخار داشتیم از نزدیک ببینیم و بعضیهاشون رو هنوز نه. اما تو هفته اول بعد از تولدت همراهی سه تا خاله خوب و مهربون که با حرفاشون بهم آرامش میدادن هیچوقت از یادم نمیره تو هم هیچوقت فراموش نکن مامانی گلم.

خاله برفی- خاله گلپر و خاله گلی مامان غنچه  ممنون از همراهیتون .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 17:45  توسط شيلا | 
سلام

تو هفته ای که ریز گرد اومد خیلی اتفاقها افتاد. در واقع از هفته قبل از ریز گرد مدیریت ساختمان تصمیم گرفت اساسا گردوخاک بپا کنه.

تمام دیوارهای پارکینگ رو سرامیک کنه, تمام سنگ کف پارکینگ و حیاط رو عوض کنه, خلاصه باغچه و نیم کت سنگی و گلدون و حفاظ فلزی و آنتن مرکزی و ایزوگام و....................

شروع این کارها مصادف شد با هفته ریزگرد عربی یعنی یه جورایی خاک تو خاک , همسایه بغلی ما هم از مدتها قبل میخواست مدل آشپزخونه رو تغییر و کابینتهاش رو عوض کنه یه خاک دیگه اضافه شد , این وسط ج.ی.ش خوارگاه اتاق رومینا که از مدتها قبل نشتی داشت به طبقه پایین و هرچی ما آب دوغ ریختیم , کف شور عوض کردیم تاثیری نکرد و قطره قطره داشت تبدیل به شر شر میشد ما هم یه خاک به این خاکها اضافه کردیم و گفتیم حالا که خاک بازیه ما هم بنا بیاریم و کل کف سرویس بهداشتی رو بریزه بهم.

این وسط دیوار اتاق رومینا تنها نقطه اتصال واحد ما و واحد بغلی هست و بقیه قسمتهای خونه دیوار مشترک نداره اما این دیوار بقدری نازک بود که هرگونه سروصدای مشر.وع و نا. مشر.وعی ازش رد و بدل میشد (انتظار که ندارین در این مورد توضیح بدم؟).

گفتیم حالا که افتادیم تو خاک بازی اینجا رو هم با یه دیوار کاذب بپوشونیم . یه دیوار به طول۴ متر و ضخامت ۹ سانت که باعث شد اتاق رومینا یه ذره کوچولو تر بشه .

خونه ما یه جورایی برگشت به همون روزی که تازه اسباب کشی کرده بودیم چون وسایل پذیرایی و فرشها رو جمع کرده بودیم وسایل اتاق رومینا رو هم خارج کرده بودیم .

خلاصه تو اون هفته از همه جای خونه صدای پتک و قیژ و ویژ میومد , البته ما اصلن روشن روان نشدیم نه خاک اذیتمون کرد و نه بهم ریختگی, رومینا هم اصلن بهانه نمیگرفت. 

طفلکم هلاک شد بچه ای که روزی ۳۰۰ بار کل خونه رو چهار دست و پا میرفت و میومد رو مجبور بودیم تو یه فضای سه متری نگه داریم چون همه جا خاکی شده بود و در این روز بود که رومینا جیغ بنفش کشیدن اونهم از نوع دخترانه را آموخت .

اونقدر تو گوش ما دوتا جیغ کشیده بود که مرتب تو گوشمون صدای زنگ می پیچید. به هرحال بنای محترم چون با پدر آقای همسر آشنا بود زیاد کشش نداد و هردو کار رو تا ساعت ۱۱ شب تموم کرد و رفت

و این روز که بعبارتی جمعه نیز بود مصادف با روزی بود که آقای همسر صبح علی الطلوع بنده رو به زور از خونه انداخت بیرون که برم تمرین رانندگی کنم .

هفته بعدش که هم دیوار کاذب خشک شده بود هم سرویس بهداشتی به همراه اهل و عیال برای خریدن کاغذدیواری اقدام کردیم که خانوم خانوما از دیدن کاغذ دیواریهای کارتونی بسی جیغها و خنده های شادمانه ای میکشید و مغازه مردم رو گذاشته بود رو سر خودش و ما .

هرچی صاحب مغازه گفت بخاطر این خانوم خوشگله تخفیف میدم حالا یه ذره بیا تو بغل عمو .

اووووه اخمی کشید تو هم که یاد عکس شیلا عصبانی افتادم که خودش یه ماجرایی داره .

دقیقا از همون روز فمی*نیست بودن رو یاد گرفت و به هیچ آقایی مخصوصا از نوع ریش و سیبیل دار روی خوش نشون نداد اخمی میکرد از این سر تا اون سر طفلک بابای سیبیل داره من که چقدر به خانوم باج داد و دد بردش تا مقبول واقع شد.

القصه که ما در همه صنوف دست برده بودیم الا چسباندن کاغذ دیواری البته اگه خدا بخواد تا هفته آینده مغز و اعصاب هم عمل میکنیم.

روز سه شنبه رومینا رو به مادرشوهر سپردیم و در اتاق خواب رو پشت سرمون بستیم آقای همسر شد اوستا کار و رفت بالای نردبان بنده هم شدم شاگرد راننده نه ببخشید وردست اوستا.

کاغذ چسب مالی میکردیم رو دیوار صاف میکردیم با فرچه و دست هواشو میگرفتیم پایینش رو با کاتر صاف میکردیم و این چنین دو تا دیوار رو کاغذ چسباندیم .

کاغذ لیمویی با عکس خانواده وینی پو و یه حاشیه وسط صورتی با عکسهای مینی ماوس و دو دیوار به رنگ صورتی با حاشیه وسط مینی ماوس که کلی از رو عکساش میشه داستان تعریف کرد . خودش هم تا میرسه به مینی ماوس ها صحبتش حسابی گل میندازه

چون وسایل اتاق رومینا پراکنده شده بود تا اونجا رو سروسامان نمیدادیم نمیتونستیم بقیه خونه رو مرتب کنیم از فرداش شروع کردیم به مرتب کردن اونجا .

اولش تصمیم داشتم اون تشک ابری وسط اتاق رومینا و کوسنها رو بردارم اما فعلن پشیمون شدم تا وقتی که کامل براه بیفته همون جا میذارم بمونه اما جایگاهی که واسش درست کردم بقول آقای همسر بدرد لم دادن و قلیون کشیدن میخوره البته لازم به ذکره آقای همسر اهل دود و دم نیست.

خلاصه این داستان خونه تکونی ما تا هفته گذشته طول کشید تا اومدیم از سرویس بهداشتی استفاده کنیم دوباره از پایین اومدن گفتن آب میده.

نمیدونم این نفرین سیفون از کجا پیداش شد باز بنا اومد ایندفعه از سقف طبقه پایین کند و لوله ها رو عوض کرد باید بگم تو لوله فقط آدم دو پا پیدا نمیشد یعنی نفر قبلی هرچی فکر کنی ریخته بود .

خلاصه این برنامه سیفون و سیفون کشی تا دیشب هم ادامه داشت که انشاا... ختم به خیر بشه .

اما بهم ریختگی خونه و زندگی هر سه تامون رو عصبی کرده بود و با بچه کوچک واقعا سخته تا میرفتم جارو روشن میکردم از دست آقای همسر در میرفت میومد سوار جارو میشد تا میومدم بخار شور روشن کنم خودش رو میرسوند تا میرفتم سراغ ماشین ظرفشویی میومد سبدها رو میکشید بیرون .

خلاصه تو این هفته بعضی کلمه ها و بعضی از کارها رو یاد گرفت میدونه جارو برقی جاروشارژی برای چه کاریه کنترل تلویزیون رو به کدوم سمت باید بگیره  تا کانال عوض کنه کنترل کولر رو به کدوم سمت ضبط رو چطوری روشن کنه. کلید برق رو خاموش روشن کنه دو شاخه رو به پریز بزنه کلید رو تو قفل فرو کنه البته با کمی انحراف به چپ و راست هنوز تمرکز نداره.

برای رسیدن به ال سی دی  کشوی میز رو باز میکنه میره توش از تو اون میره روی میز و دست میزنه به صفحه.

برای صفحه ال سی دی یه صفحه فلکسی گلاس ۲ میل گرفتیم که هی دست نزنه به صفحه به تمام پریزها و سه راهیها قفل زدیم اما کشو ها رو هنوز نتونستیم کاری کنیم . خلاصه دست به هرکاری بخواهیم بزنیم دو تا چشم ما رو می پاد که چیکار میکنیم تا عینش رو انجام بده.

داره تمرین راه رفتن میکنه از وسط عین وزنه بردارها یکدفعه بلند میشه وای میسته واسه خودش کف میزنه ما هم با آواز: هورا هورا هوراهی  رومینا طلا هوراهی تشویقش میکنیم و اونهم کمی تا قسمتی حرکات موزون انجام میده و هم زمان دو سه قدم کوچولو برمیداره دوباره میشینه و دوباره پامیشه و ادامه .

عاشق نی نی یا بقول خودشه نه نه هست هرجا نه نه می بینه ما رو از یاد میبره تو عروسکاش کوچولوها رو که تو دستش خوب جا میشه رو بیشتر دوست داره خیلی از عروسک بزرگها خوشش نمیاد مخصوصا یکی که اندازه خودش هست و اسمش آبتین یا بقول رومینا آپپپپپپپپ هست از دور دوست داره چون آواز میخونه اما از نزدیک نه.

 چون یه بار خواست بغلش کنه عروسکه افتاد روش به مقدار زیاد بهش برخورد.

به هرحال ما تازه سروسامان گرفتیم و تو این چند هفته کارم هم زیاد شده بود دقیقا دیروز هم کارم یه کم کمتر شد هم همسایه کار کابینت و خونش تموم شد برگشت هم بنایی محوطه پارکینگ تموم شد. اگه خدا بخواد یکم باید به حال و احوال خودمون برسیم که تو این مدت خیلی خسته شدیم.

راستی کسی یه آتلیه خوب سراغ نداره معرفی کنه؟

برای یک سالگی رومینا میخوام جایی که آتلیه کودک داشته باشه البته از اینایی که تازه مد شده ۴ تا بادمجون و کدو و فلفل دلمه میریزن زمین بچه رو میذارن تو قابلمه یه ملاقه میدن دستش خوشم نمیاد . دوست دارم بچه با لباس عکس بگیره اما فضای عکس شاد و تزیین شده با عروسک باشه میدونم که باید یه سری از عروسکها رو خودمون ببریم اما تکنیک خود عکاس هم شرط هست .

پی نوشت۱: داستان عکس شیلا عصبانی اینه که وقتی حدود ۳ یا ۴ سال داشتم رفته بودیم رامسر و من میخواستم بازی کنم اما بابام میخواست ازم عکس بگیره خلاصه چون صاف وای نمیستادم بابا دعوام کرد و من هم با یه من اخم واستادم و عکس گرفتم .

خلاصه نمیدونم کی به من گفته بود این عکسه شیلا عصبانیه که بعد از اون هرکی از من می پرسید این کیه؟ میگفتم شیلا عصبانی.

به هرحال الان هم اسم اون عکس برای من شیلا عصبانی هست.

گفتم که کسی هوس نکنه ازم  بپرسه .

پی نوشت۲: دوست عزیزی که باز خصوصی پرسیدی

من توي يك محيط پر از تنشج و استرس كار ميكنم....محيطي كه از سر صبحش همه در حال زير پا كشي و تنگ نظري هستند...من تمامي راههاي ممكن رو امتحان كردم..از مهربوني و ملايمت گرفته تا بي اعتنايي.اما جواب نداده...چطور ميشه تو اين محيط آرامشم رو حفظ كنم و اين محيط تنشج زا روي بقيه روزم تاثير نذاشته باشه؟

جواب: اولن این رو مطمئن باش محیط کار صدی نود و نه تاش مورد رضایت تایید نه شما نه من و نه هیچ کس دیگه ای نیست بلاخره یه مساله ای میتونه توش وجود داشته باشه تا اذیتت کنه.

اما نباید صبحت رو برای رفتن به محل کار با این فکر شروع کنی که وای الان میرم همکارای ........ حالم رو میگیرین رییس ....................... اعصابم رو خورد میکنه آبدارچی رو مغزم پاتیناژ میره.

من این کار رو میکنم :

صبح قبل از حرکت برای خودم مراسم شکرگزاری دارم قبلنا که موقع پیاده روی تا محل سرویس الان از لحظه ای که بلند میشم تا کارهام و انجام بدم و برم سوار ماشین بشم.

در مورد همه چیز چه چیزهایی که الان دارمشون چه چیزهایی که میخوامشون شکر میکنم .

از جمله :(اینها رو میگم که بدردت بخوره)

خدا رو شکر که  مدیر رابطش با من عالیه و هوامو داره .

خدا رو شکر که محیط کارم آرامش بخش و عالیه .

خدا رو شکر که همکارای خوبی دارم که هوامو دارن و بهم آرامش میدن.

به کلمات توجه کردی؟

نوع بیان خیلی مهمه اینکه چه کلماتی بکار ببری خیلی مهمه فقط نیت مهم نیست کلام هم اهمیت داره میتونی بگی :

خدایا شکر که مدیر کمتر اذیتم میکنه(کائنات نمی فهمه که منظورت چیه احساس میکنه تو به یه مقدار اذیت نیاز داری اونهم از جانب مدیر پس میری و حالت گرفته میشه)

یا خدایا شکرت که  همکارام کمتر زیر پام و خالی میکنن(کائنات به این نتیجه میرسه که نه دیگه امروز وقتشه با مخ بیای رو کف زمین)

پس مواظب حرفات باش که واسه کائنات سوتفاهم ایجاد نکنی.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 10:19  توسط شيلا | 
 

یکی بود یکی نبود یه دختری بود که اصلن اصلن از رانندگی خوشش نمیومد .

هرچی برادراش عجله داشتن که گواهینامه بگیرن این دختر اصلن علاقه ای به اینکار نداشت تا اینکه از دانشگاه فارغ التحصیل شد و رفت سر کار.

این چنین شد که اصرار خانواده برای گواهینامه گرفتن شروع شد.

هرچی میگفت بابا من گواهینامه نداشته باشم آسمون به زمین میاد زمین به آسمون میره.

نه که نه واسه ما  افت داره کسر شانه خجالت آوره تمام ملت گواهینامه دارن تو نمیخوای داشته باشی؟  گواهینامه بگیر سوار ماشین نشو.

 اگه نگیری فکر میکنن توانایی نداری یاد بگیری تو که دانشگاه سراسری درس خوندی میشه توانایی یادگیری رانندگی رو نداشته باشی وقتی هر بی سوادی میتونه رانندگی کنه؟

خلاصه با این استدلالهای خانواده دختر برخلاف میلش مجبور شد بره تعلیم رانندگی .

چون زمستون بود روزهای کلاس باید دو ساعت زودتر میومد مامانش با آقای مربی تو یه خیابون منتظرش بودن اونهم از تاکسی پیاده میشد و میرفت سوار ماشین تعلیم میشد.

آقای مربی همیشه به قیافه گرفته دختر موقع سوار شدن به ماشین میخندید چون عین آدمهایی بود که برای کتک خوردن اومده بودن.

 حالا بماند که این آقای مربی خونسرد چقدر این دختر رو حرص میداد تا مثلن بهش دنده معکوس یاد بده بعد برای اینکه امتحان کنه که یاد گرفته یا نه تو یه سراشیبی به سمت میدون بهش میگه معکوس بکش.

و دختر ناشی قبل از اینکه سرعتش رو به اندازه کافی کم کنه قصد میکنه که دنده عوض کنه که دنده عوض کردن همان و دنده در خلاص ماندن همان.

و در ادامه دختر بیچاره( ای وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای گیر کرد) گویان دو دستی تقلا میکرد که دنده رو از جاش حرکت بده .

نشد که نشد و ماشین با دنده خلاص به میدان رسید . و آقای مربی به چهره سفید همچون گچ شاگردش نگاه کرد و خندید تا درس عبرتی شود برای سایرین.

دیگه از ادامه این تعلیمات خسته کننده نمیگم و امتحان داده شد و دختر مفتخر به دریافت گواهینامه شد.

بعد از این ماجرا دختر از رانندگی به بهانه های مختلف امتناع کرد در مقابل خواسته های پدر مدعی میشد هروقت خودم ماشین خریدم سوار میشم که نخرید. چون اصلن دلیلی واسه خریدنش نداشت.

بعد از ازدواج هم هر وقت همسر گرامی ازش میخواست که یه چشمه از رانندگیش رو نشون بده دخترسابق و خانم فعلی امتناع میکرد و ترجیح میداد در صندلی نرم و راحتش کنار دست همسرش بشینه و از دیدن مناظر لذت ببره.

این بهانه آوردن ها ادامه داشت تا بعد از نی نی دار شدن و برگشتن خانومه به سر کار.

از یه طرف برای رفتن به سرکار و زود برگشتن به خونه باید هر روز کلی هزینه آژانس پرداخت میکرد و از طرف دیگه همسرخانش بعد از خرید ماشین جدیدش اصرار پشت اصرار که باید با این ماشین تمرین کنی و با ماشین بری سر کار.

خانوم قصه فکر کرد این بار هم یه بهانه ای بیاره و خودش رو خلاص کنه عنوان کرد: این ماشین بزرگه و من نمیتونم کنترلش کنم اگه یه ماشین کوچولو داشتم راحت تر میتونستم رانندگی کنم.

غافل از اینکه همسر خان عزمش رو جزم کرده که همسرش رو ماشین سوار کنه دقیقا از فردای همون روز افتاد دنبال هرچی نمایشگاه و آگهی و هر روز از یه گوشه تهران زنگ میزد که من یه ماشین دیدم با این مشخصات بگیرمش؟

یا گاهی ماشین رو برمیداشت میاورد دم در خونه و زنگ میزد از پنجره نگاه کن ببین رنگش رو دوست داری؟

خلاصه هرچی خانومه سعی میکرد همسرش رو منصرف کنه که به بهانه حالا بیا خونه صحبت میکنیم از راه به درش کنه نشد که نشد.

در آخرین بازدید آقای همسر خان تلفنی اعلام نمودن که ماشین با این مشخصات برات پیدا کردم همه چیزش سالمه دارم قولنامه میکنم.

القصه از همون روز گرفتاری خانومه شروع شد چون سالها از گرفتن گواهینامه گذشته بود و باید خیلی تمرین میکرد که بتونه تو شهر رانندگی کنه.

تمرین همراه همسرش شروع شد اما سرانجام پیدا نکرد چون همسر مهربان طاقت اشتباهات رانندگی خانوم را نداشت و چنان فریادهایی میکشید که بیا و ببین.

گرچه بعد از اتمام تمرین اعلام می نمود اینها هیچ ربطی به زندگیمون نداره و بعد از پیاده شدن از ماشین همه چیز تموم میشه اما خانوم قصه طاقت این وضع رو نداشت و بسی از کرده خود پشیمان و نادم و کمی تا قسمتی به غلط کردن افتاده بود که ای خدای باریتعالی داشتیم زندگیمون رو میکردیم این چی بود گذاشتی تو کاسه ما ؟ ما کی ازت ماشین خواستیم آخه؟

به اینجای داستان که رسید خانومه عزمش رو جزم کرد که بره چند جلسه تعلیم رانندگی ببینه و با وجود مخالفت همسرخان این کار رو عملی کرد.

در آخرین جلسه تمرین خانوم مربی به خانومه قصه یادآوری کرد که باید تنها بشینی تا ترست بریزه و اصلا و ابدا همسرت و هیچ جنس ذکوری رو کنار دستت نمی نشونی چون نمیذارن رانندگی کنی.

فردای اونروز که جمعه می بود همسرخان صبح زود خانومه رو از خواب بیدار کرد که باید بلند شی الان که خلوت هست بری تمرین کنی زودتر از ۱۲ ظهر هم برنمیگردی خونه.

خانوم خواب آلود صبحانه میل کرد و ترسان و لرزان به سمت ماشین رفت و بسم ا... گویان و آیت الکرسی خوانان برای بار اول به تنهایی سوار ماشین کوچولوی سیاهش  که بعد از اون لقب  ماهی سیاه کوچولو یافت، شد.

و تا ظهر ۴ بار مسیر خانه تا اداره را از خیابانهای مختلف طی کرد و تو پارک پردیسان با ماشینهای مردم تمرین پارک دوبل کرد و به خانه برگشت.

 البته متذکر شوم مردم اونقدر خسیس بودن و مال دوست تا کنار ماشین هرکدومشون دو بار پارک میکرد سریع دوب دوب صدای دزدگیرشون میومد و میدویدن ماشینشون رو بر میداشتن نمیذاشتن استعدادهای خانومه در زمینه پارک دوبل شکوفا بشه.

و این چنین خانومه از همون شنبه با اتولش روانه محل کار شد بعدش کم کم ترسش ریخت ماشین رو به پارکینگ شیب دار محل کارش منتقل کرد این وسط چندین بار هم داخل شهر رانندگی کرد و دنبال همسر و دخترش رفت و حتی چند بار ماشین رو تو پارکینگهای عمومی شهر پارک کرد و اصلن اصلن از شیبش نترسید .

اما تا امروز که حدود یکماهی از رانندگیش میگذره هنوزم که هنوزه همسرش رو سوار نکرده یعنی به محضی که به همسرش میرسه سوییچ رو دو دستی تقدیم میکنه و کنار دست میشینه.

همسرخان هم هرچی التماس میکنه بابا بذار ما هم ببینیم چطوری رانندگی میکنی یا میخواد غیرتیش کنه میگه نکنه کاروان عروس راه میندازی یه قطار پشت سرت بوغ میزنن گاهی هم تهدید میکنه که میخواستم ماشین رو عوض کنم و یه ماشین بهتر برات بخرم حالا که من و سوار نمیکنی باید همین ماشین رو نگه داری اما و اما خانومه زیر بار نمیره و ترجیح میده رو صندلی راحتش در کنار همسرش بشینه و تکون نخوره البته یه دلیل مهم واسه سوار نکردن داره هنوز خطاهاش زیاده و به رانندگی خودش اعتماد کامل نداره.

اشتباه نکنین این خانومه اصلن اصلن من نیستما

---------------------------------------------------------------------------

پی نوشت:

دوست عزیزی که این سوال رو از من پرسیدی؟

به نظرتون اگه کسیرو دوست داشته باشی و اون خیلی ازت دور باشه از نظر ابعاد مکانی (البته منظورم یه آدم غیرقابل دسترس نیستا..مثل براد پیت) قانون جذب میتونه کمک کنه؟
یعنی در کل دنبال این جواب هستم که اگه راهی هست برای اینکه با قانون جذب اون هم یه جوری در مسیر تو قرار بگیره اون راه چیه؟

دوستم شرمنده از بابت تاخیر در جواب باید بگم هیچ چیز غیر ممکنی وجود نداره البته یادت باشه گاهی یه سری رویدادها وقوعشون به نفع ما نیست بخاطر همین تاخیر دارن ولی اگه مصر باشی و هدفت انجامش باشه غیر ممکن نیست اما یادت باشه هر آرزویی که داری حتما ذکر کنی که در مکان و زمان الهیش اتفاق بیفته

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 16:23  توسط شيلا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
من و آقای همسر عزيزم در 18 ارديبهشت 1383 با هم پيمان بستيم كه تا روزي كه زنده هستيم با هم ، براي هم و به عشق هم زندگي كنيم.فرشته کوچولوی پاک و معصوممون هم اومده تا ما طعم خوشبختی رو در کنارش بیشتر احساس کنیم

پیوندهای روزانه
آپلود
شکلک
راز
فرهنگ نامگذاری
آموزش دو زبان هندی و انگلیسی
فنگ شویی
اسمایل های قشنگ 4
اسمایل های قشنگ3
اسمایل های قشنگ2
اسمايل هاي قشنگ1
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
پیوندها
طنین عزیز
بهناز عزیز
رومینا فرشته کوچولوی بهشت ما
بال پرواز
برفی عزیزم
گلی خانوم
گوبولی خانوم
عاشقانه های گلپر جون
صبا جون
نازنین جون
خاتون
روشنک جون
ققنوس
خاطره جون
crazy world of mine(سارا جون)
آرزو جون و آرش وروجکش
جودی آبوت عزیز
ایرن دخت
برگی از زندگی ام(مهربان)
ترنم عاشقی
یادداشتهای من(ندا جون)
آرام عزيز
نازی جون
گلي جون مامان غزل
مادر خانومی
خانوم خونه
فلفل بانوي عزيز
سارا و ماهان گلش
هاله عزيز
دختری در مزرعه
وفا
شنبلیله بانوی عزیز
دختری از جنس بلور(مریم جون)
خانه سبز ما
فرناز جون(بهانه های ساده خوشبختی)
بانوی سرزمینهای شمالی
خاطرات ما(مریسام عزیز)
آزاده عزیز
زندگی عاشقانه من(الهام عزیز)
من و یه آقای شیک
خاطرات من و عشقولیم
شب تاب خانوم
پرستوی عزیز
محیا جون
مرجان
توت فرنگی و مهربون همسر
کدبانو
آموزش آشپزی
رژیم غذایی
خواص خوراکیها
بی بی سنتر
اطلاعات پزشکی در زمينه بارداری
نی نی سایت
راز شاد زیستن
لمس
قوانین جهانی موفقیت
ورارو
قانون جذب
مینا
چهارسو
یوگا پیام مهر
دختری از هیچ جا
گل رز عزیز
دلنوشته های من(سارای عزیز)
بانوی روزهای دلتنگی(نینا)
ناگفته های من و تو
دست نوشته های کوچولو (رامای مهربون)
خاله هستی
دکوراسیون
عشق مخملی
عارفه عزیز
وب نوشت های خونه ما(نازنین)
پینه دوز
نامه های من(رامک)
بهمندخت
شیوا جون
آزاده عزیز و ماهان گلش
بلند فكر ميكنم…(فینگیل بانو)
نیکی عزیز
(روزهای من)آذر عزیز
استواری امن زمین
جوجوخانوم
بانوی برفی
بهاره و سامین
پریسا
خانم و آقای گیلاسی
دینا
کلبه عشق ما
دلنوشته های یک زن
دختر مستقل
روزهای سبز گلی
شهناز عزیز
آشپزی سیندختی
آلیس در برره
پرین
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM