

![]() |
![]() |
|
| من شيلا هستم كه در 18 ارديبهشت 1383 با آقای همسر عزیزم ازدواج كردم |
|
نیکی جان از اینکه من و مورد لطفت قرار دادی ممنونم اما جواب سوالاتت
۱ - این کائنات کیا هستن (منظورت کائنان معبد آمون که نیست عزیز دلم کیا نه چیا . البته بعنوان یه متخصص تشخیصم اینه که شما یه مقدار یوزارسیف خونتون بالا هست کائنات یعنی جهان هستی یا همون UNIVERSE در واقع شما با خود خود کائنات کاری نداری بلکه با بزرگترین قانون کائنات که قانون جذب هست و با عنوان راز نامیده میشه کار داری. قانون جذب هم براین اساس هست که شما هر چیزی که از ته دل بخوای و روش تمرکز کنی عین همون رو دریافت میکنی البته در صورتیکه به این موضوع اعتقاد داشته بشی یعنی اینکه تو دلت چیزی بخوای اما ته دلت فکر کنی که بهش نمیرسی خوب در واقع نمیرسی چون اعتقادی به رسیدن بهش نداری. دیگه اینکه قانون جذب به این کاری نداره که چیزی که تو فکرت هست به نفعت هست یا نه به فرض اگه همش به شکست کاری فکر کنی به قسط و قرض فکر کنی خوب تمام قسط و قرضهای جهان هستی رو واسه خودت جذب میکنی . تمام فکرهای منفی فحش نفرین و هر چیزی که در ظاهر برای ضرر رساندن به دیگران بکار برده بشه در واقع اولین و بزرگترین ضرر رو به قلب و روح خودتون وارد میکنه و تمام انرژی های منفی رو برای خودتون جمع میکنین بدون اینکه به طرف مقابل لطمه ای وارد کنه. خیلی از کارهای نیک و خدا پسندانه اثر مثبت روی زندگی خودتون داره و هیچوقت فراموش نکنید که ثروتمند ترین های جهان مثل بیل گیتس خیر ترین هم هستن. در واقع باید نسبت به پول سخاوتمندانه عمل کنی تا پول بیشتری جذب کنی. چیزی که مورد نظر هست و دوست داری جذب کنی باید به زبان حال خواسته بشه نه آینده در غیر اینصورت خواسته شما برای همیشه در آینده باقی میمونه. خواسته باید طوری بیان بشه که انگار شما به اون رسیدین و کار تمام شده . شکر گذاری پیشاپیش برای خواسته ای که داری راه رسیدن به خواسته رو هموارتر میکنه. راستش بیشتر از این دیگه میشه یه سمینار کامل که اگه همه قول بدن بلیط ۲۵۰۰۰ تومانی بخرن میتونم ارائه بدم به هرحال ما هم باید نون بخوریم در غیر این صورت باید زحمت بکشین سی دی ها و کتابهای مربوطه رو بخرین و مطالعه بفرمایین . به هرحال اگه ما تو ایران از طریق فیلم راز یا ترجمه بعضی از کتابها باب پراکتر - برایان تریسی - جک کانفیلد - راندا برن - جان گری و بقیه تعلیم دهنده های راز رو شناختیم شمایی که خارج از ایران هستی شاید به همه کتابها یا خودشون دسترسی داشته باشین و بتونین حضوری از سمینارهاشون بهره ببرین . کافیه تو گوگل کلمه راز یا اسمهایی که نوشتم رو سرچ کنین تا یه عالمه عنوان کتاب و سی دی پیدا کنین. پی نوشت: رامک عزیز من زمانی که تصمیم گرفتم این متن رو برای نیکی عزیز بنویسم کامنت شما رو دریافت کردم امیدوارم بدردت بخوره اگه سوالی داشتی بپرس |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 12:40 توسط شيلا |
|
|
سلام دوست جونام
فقط اومدم بگم فردا تعطیله . به دلیل عبور و مرور نی نی گذر اینجانب به فیزیو تراپخانه رسید. دکتر تشخیص فرمودن که پاندولهای شانه اینجانب همچین یه نمه کش اومده و گفته نباید بار بیشتر از ۱ کیلو بلند کنی. ما هم مثلن گفتیم چشب . اصلن کارمون بار بری نیست و یه شلغه دیگه داریم . قراره دیگه بیشترین باری که بلند کنم ....... ناچارن رومینا باشه از این یکی نمیشه گذشت نمیشه بغلش نکرد فشارش نداد نچلوندش و هام هامش نکرد بقول بهمندخت چون چربیها رو دوست داشتم همچین یه نمه دارن با من همکاری میکنن ---------------------------------------------------------------- خدا رو شکر که یه جنب و بوش مثبت رازیانه (منظورم مربوط به راز) و کائناتی سر گرفته . منتظرم که هرچه زودتر خبرهای خوش رو بشنوم در این زمینه دو کتاب دیگه هم گرفتم: صد کلید کاربردی قانون جذب و کتابچه راز شکرگزاری که در واقع کتاب یادداشت آرزو های مورد درخواست و آرزوهایی که ارزش شکرگذاری رو دارن هست.
---------------------------------------------------------------------- باز هم تبلیغات: از نایسر دایسر یا بقول آقای همسر دایی ناصر استفاده میکنید؟ ـ چی ؟ خونتون رو آب گوجه ورداشته؟ ما هم یه بار گوجه فرنگی منفجر کردیم. همین دیگه؟ ضرب دست نداری فکر کردی گوجه رو باید ناز داد. باید از وسط نصفش کنین بعد پوستش رو به پایین گوشتش رو به بالا با یه ضربه دست سریع ...... اونوقت مثل من از این کار خوشتون میاد برای هر وعده به اندازه دو تا مهمونی سالاد شیرازی درست می کنین . بعد هی بخورین سالاد هی بخورین سالاد . مگه تموم میشه
------------------------------------------------------------------------ مهربون عاشق ممنون بابت عشق خالصانه ات. ممنون بابت سایه پر مهرت و خدا رو شکر بخاطر وجود زیبات ----------------------------------------------------- پی نوشت: وقتی تو وب نی نی های هم سن یا یکم بزرگتر و کوچک تر از رومینا و در کل تو وب نی نی هایی که از اول تو جریان بدنیا اومدنشون بودم و یه جورایی دورادور ناظر بزرگ شدنشون هستم میرم کلی کیف میکنم و بابت سلامتیشون خدا رو شکر میکنم. از خدا میخوام وجود این فرشته های کوچولو ظریف و دوست داشتنی رو از هیچ خانواده ای دریغ نکنه. الهی آمین یه خبر خوش: وفای نازنین به جمع مادران پیوست. وفا جان امروز بهترین و خوشحال کننده ترین خبر رو از شما شنیدن با تمام وجود بهت تبریک میگم و خدا رو شکر میکنم دل یکی دیگه از دوستای وبلاگی شاد شد. عزیز دلم حالا که خدا شما رو لایق مادر شدن دونسته از صمیم قلب برای دوستایی که این آرزوی قلبی شون هست چه اونایی که میشناسی و چه اونایی که نمیشناسی بخواه که به این آرزو دست پیدا کنن. برات یه بارداری راحت و زیبا و یه جنین سالم و زیبا و باهوش و صالح آرزو میکنم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 12:32 توسط شيلا |
|
|
سلام دوست جونام
راستش میخواستم بنویسم صبح بخیر اما ساعتم رو نگاه کردم دیدم خدا صبح رو بیامرزه پس دیگه ظهر بخیر. عرضم به حضورتون تو عید یه کاغذ A4 نیاز داشتم طبق معمول رفتم سراغ تخته شاسی طراحیم. صفحه رویی نوشته بود دست بردم آخرین صفحه ای که به تخته وصل بود رو کشیدم بیرون روش چیزی ننوشته بود اما پشتش رو که برگردوندم نوشته های روش من و وادار کرد که بشینم و بخونمش. اینها رو من اوایل آذر ۸۶ شاید یکماه قبل از بارداری نوشته بود. حالا متن نوشته هام چی بود:
ای کائنات صدای منو بشنو (توجه فرمودین که من اصولن ارباب سخت گیری هستم و با کائنات شوخی ندارم) ۱-من میخوام همین الان یه جنین سالم و بی عیب داشته باشم. خدایا از این بابت متشکرم. ۲-میخوام یه پسر یا دختر سالم و زیبا و صالح به دنیا بیارم. خدایا خیلی ممنون و متشکرم. ۳-میخوام با (اسم آقای همسر) و بچه توی یه خونه ۱۰۰ متری زندگی کنم. خداوندا خیلی ممنون. ۴-میخوام خونم تو خیابون(همین خیابون) باشه. خدایا شکرت. ۵-میخوام ............ خداوندا شکر. ۶-میخوام همه عزیزانم و خودم سالم باشیم و سالم زندگی کنیم .خدایا ممنون. ۷-میخوام به سفرهای خوب داخلی و خارجی برم . خداوندا شکر ۸-میخوام کارشناسی ارشد قبول بشم. خدایا متشکرم. ۹-میخوام ........... خدایا متشکرم. ۱۰-میخوام حساب بانکی خودم و همسرم پر از پول باشه . خدایا متشکرم.(شرمنده من پول دوست دارم خوب) ای کائنات حالا که خواسته هامو گفتم شروع به کار کن. (حال میکنین با این وجه دستوری ) بعد زیر این نوشته ها که معلوم بود یه مدت بعد نوشته شده با مداد نوشته بودم: من خیلی خوشحالم و خدا رو شکر میکنم که در امتحان کارشناسی ارشد رشته .... قبول شدم و خدا رو شکر که صاحب یه بچه سالم و صالح و زیبا شدم. البته یادآوری کنم که من معمولن شکرگزاری رو قبل از رسیدن به هدفم شروع میکنم طوریکه برای خودم اینطور مسلم میشه که من به اون هدفم رسیدم اگه یادتون باشه من تو مرحله اول کارشناسی ارشد با وجودیکه ویار شدید داشتم و اصلا نخونده بودم قبول شدم. حالا نتیجه گیری : چیزهایی که نوشتم بغیر از مورد اول و دوم که اون موقع میخواستم و به کائنات هم گفته بودم که اصلا حوصله قر و فر و این دکتر و اون دکتر رو ندارم بقیه خواسته هام براساس اولویت نوشته نشده بود . در واقع چیزهایی بود که فکر میکردم باید بشه و بهتره که انجام بشه. اون موقع دو موضوع خیلی برام مهم بود یکی بچه و دیگری فوق لیسانس که هردوش انجام شد اما بعد از مدتی در مورد فوق لیسانس به شک افتادم که با وجود بچه چطوری باید برم و اگه مجبور بشم انصراف بدم چی میشه ؟ و خلاصه طوری شد که نتیجش که یکی دو هفته بعد از بدنیا اومدن رومینا مشخص شد و من قبول نشده بودم یه جورایی من و خوشحال کرد.هنوزم که هنوزه تصمیم نگرفتم که دلم میخواد قبول بشم یا نه. در مورد خونه قبل از بدنیا اومدن رومینا میرفتیم دنبالش اما خیلی مصر نبودیم . بعد از بدنیا اومدنش هم تا ۴ ماهگی رومینا زیاد در فکرش نبودیم اما بعدش یکدفعه شد همه فکر و ذکرمون که تو شش ماهگی رومینا بهش رسیدیم. دیدین که همون متراژ همون خیابون اما حدود یکسال بعد از زمان نوشتن. مورد ۱۰ هم برام مهمه به هرحال جزو لوازم اولیه هست خدا رو شکر راضیم. هر کی هم بگه من دوست ندارم یا برام اهمیت نداره .انشاا... مماخش بشه این هوا. سلامت عزیزام که جزو دعاهای هر روزه هست که باز هم خدا رو شکر. در مورد سفر هم فعلن خیلی بهش فکر نمیکنم چون رومینا کوچولو هست. اون دو مورد نقطه چین هم کم و بیش تو زندگیم هست اما برام از نظر اهمیت تو درجه پایین تری قرار داره. حالا باز شک کنین به این قانون جاذبه. باز شک کنین به قانون شکر گذاری . هی بشینین گله گذاری کنین و کاسه چکنم چکنم دست بگیرین (با شما نیستما با یکی دیگه هستم میدونم شما خیلی خوب و حرف گوش کنی). چیزهایی رو که گیر سه پیچ دادم بهم داد اما تو زمان مناسب خودش. در واقع من معمولا وقتی میخوام چه برای خودم و چه برای کسی دیگه دعایی کنم همیشه رسیدن به آرزو در زمان و مکان الهیش رو هم متذکر میشم شاید اون زمانی که ما میخواهیم موقع مناسب نباشه همونطور که در مورد خونه اگه قبل از بدنیا اومدن رومینا میخریدیم باید یه خونه ۸۰ متری تو یه خیابون پایین تر رو با قیمت همین خونه اونهم با سال ساخت بیشتر میخریدیم چون تو زمان گرونی خونه ها بود. به هرحال از ما گفتن بود . ---------------------------------------------------- حالا یکم تبلیغات کنیم -ما هر شب وقتی داریم ظرفها رو جمع میکنیم برای روح و روان رابرت بوش عزیز طلب آمرزش و مغفرت میکنیم و داشتن یه قصر در بهشت برین رو براش آرزو میکنیم. عجب چیزی ساختی رابرت دستت درست. - ما یکعدد گوداستر داریم که بروش مشهدی ازش استفاده میکنیم . مشهدی که میگم منظورم همونطور هست که خدام تاپ تاپ پشت زائرا میزنن و راهیشون میکنن. - در راستای جو گیری از ایزی شاپ یکعدد شارک استیم ماپ خریدیم که بسیار از آن راضی هستیم(ایزی شاپ نامردی اگه حق تبلیغ رایگان رو از مبلغش کم نکنی و برام نفرستی ) سرامیک ها را تمیز و براق میکند . اما اگر فکر میکنید جای رقیه خانوم رو واسه شما میگیره هم دستمال میکشه هم گرد گیری میکنه هم جارو میزنه هم با خاک انداز جمع میکنه هم سرامیک برق میندازه سخت در اشتباهید لطف میکنید کمر خم میکنید آشغالها را جمع آوری نموده بعد از آن استفاده مینمایید یا بروش تنبلانه مثل بنده با خودش آشغالها رو هل میدهید و در چند گوشه جمع میکنید سپس فقط آن چند گوشه رو تمیز میکنید اما انصافا سبک هست. - باز هم یکعدد پداگ غیر اصلی به قیمت ۶۰۰۰ تومان از قشم ابتیاع فرمودیم که اگه خراب از آب دراومد دلمان همچین نسوزد که خدا رو شکر کار میکند. همچین پای بنده و آقای همسر رو که دیگه داشت به سنباده میگفت زکی یا ذکی رو کرده ابریشم بیا و ببین. این یکی رو فکر کنم همون تقلبیش کار راه انداز چون به شخصه من نمیدونم که اون همه پیچ و مهره و برس و غیره به چه کار میاد ترجیح میدم به همون روش سنتی پدیکور کنم. خوب دیگه همین |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 12:35 توسط شيلا |
|
|
سلام دوست جونام ما برگشتیم فکر نمیکردم اینقدر دیر بشه اما خوب نشد که بشه، همین دور و برا بودم اما اهل خونه نمیذاشتن بنویسم تا یواشکی میومدم که بنویسم از دور میشنیدم که آقای همسر به رومینا میگه مامان سر ما کلاه گذاشته رفته اینترنت بازی بیا بریم سروقتش ، اونوقت دوتایی میومدن رومینا هم که بلافاصله مثل یه پیشی که موش شکار کرده موس رو میگرفت مینداخت تو دهانش یا تا ازش غافل میشدم میدیدم داره دنده عقب از من دور میشه خب با کدوم تمرکز باید مینوشتم ؟ در نتیجه از نوشتن منصرف میشدم. خوب از اونجایی بگم که بعلت دیر جنبیدن و عدم وجود بلیط برای هیچ نقطه از سوی دفتر مقام مع ظم آقای همسر و بانو هفته اول عید بنام هفته پس دادن میهمانی های رفته و شام و ناهار های خورده شده و بعلت ذیق جا پس نداده نام گذاری شد. به هرحال برای اینکه کسی ما رو با چتر اشتباه نگیره هفته اول رو به این امر مهم اختصاص دادیم و هرکسی رو هم که تو این 4 سا ل و اندی ما رو دعوت کرده بود و نتونسته بودیم از خجالتش در بیایم دعوت کردیم حتی شما دوست عزیز. البته باید مدرک معتبر داشته باشین که ثابت کنه ما خونتون اومدیم خوردیم و سوت زنان رد شدیم . مهمونی ها که تموم شد حال این خانوم مهندس ما دگرگون شد که آخرش نفهمیدم بخاطر دندان نیامده هست یا ویروس ولی یه چند روزی خواب و خوراک رو از ما گرفت. هنوز هم که هنوزه با یه حرصی انگشت ما رو با لثه هاش فشار میده که بیا و ببین اما خبری از دندون نیست. فکر کنم وقتی اولین دندون ظاهر بشه من باید یه قابلمه آش دندونی دیجیتالی از همین جا به ملت بدم .
هرچی به روز سیزده نزدیک تر میشدیم چه کنم چه کنم ما برای سیزده بدر زیاد تر میشد طوری که این همسر خان عملن ما رو تهدید میکرد که اگه سیزده بدر تهران بمونیم من از خونه تکون نمیخورم من هم از فکر اینکه بخوام 4 ساعت رفت و 4 ساعت برگشت اونهم تو این هوای شلم شوربا بچه رو بغل کنم اونهم نا آرومی کنه بعدش برسیم چالوس جای خالی پیدا نکنیم هی کهیر میزدم.
صبح روز 12 فروردین از خواب که بیدار شدم دیدم آقای همسر تو جاش نیست فهمیدم یه فکرهایی تو سرش هست ساعت حدود نه که شد گفت میرم بیرون ببینم آژانسهای نزدیک خونه بلیط دارن یا نه. ما هم با فکر زهی خیال باطل گفتیم باشه برو. نیم ساعت بعد از یکی از آژانسها زنگ زد که برای ساعت 4:30 عصر دارم بلیط میگیرم برای بندر عباس ، راضی هستی بریم یا نه؟ ما هم لبیک گفتیم اما خداییش دارین شانس رو ؟ صبح روز 12 فروردین رفته بلیط رفت و برگشت بندرعباس گرفته در حالیکه تو قشم یه خانومه زار میزد که تو کیش بلیط برگشت برای تهران پیدا نکردیم با کشتی اومدیم بندر ، اینجا هم همه آژانسها میگن تا 18 فروردین بلیطی در کار نیست . با هتل هما هم تماس گرفت اونها هم گفتن تشریف بیارین واستون یه دو نفره رو به دریا کنار گذاشتیم . راستش ما یه عقد اخوت با این هتل همای بندرعباس بستیم، نذر کردیم که هرسال بریم پارسال که نرفتیم زیر دینش موندیم امسال رفتیم که جبران کنیم. میدونین چیه فکر کنم آخرش باید یه خونه تو بندر بخریم خودمون رو خلاص کنیم بعضیا میپرسن چرا زیاد میرین بندر ؟ مگه کسی رو اونجا دارین. راستش من رفتن به شهری که توش فامیل باشه رو مسافرت به حساب نمیارم چون همش باید از این خونه به اون خونه بری و آزاد نیستی که بگردی. اما دریای جنوب رو کلن بیشتر از دریای شمال دوست دارم و همینطور ساحل هتل هما . اما هیچ سوالی جالب تر از سوال مامانم نبود که بعد از آخرین باری که از بندر برگشتیم یواشکی ازم پرسید شما میرین جنس برای فروش میارین؟ اونقدر خندیدم که چشمام پر از اشک شد . چون من بغیر از ماه عسل که برای اولین بار رفته بودم قشم دیگه خریدهام خیلی مختصر و مفید هست در حدی که تو همون چمدونمون جا میشه.
خلاصه ما وسایل رو آماده کردیم و بیشتر چمدون اختصاص به وسایل رومینا داشت . حتی کتری برقی و فلاسک چند سری شیشه شیر و ظرف غذا و هرچیزی که برای بچه لازمه بردم. رفتنی خیلی راحت رفتیم و موقع بلند شدن و نشستن هواپیما با شیر دادن و پستونک خوروندن مانع گرفتگی گوشش شدیم و اذیت نشد اما آی پر انرژی شده بود. بقول آقای همسر: رومینا از هواپیما انرژی گرفته.
اونقدر ورجه ورجه میکرد و از سرو کول ما بالا میرفت که وقتی ساعت 11:30 میخوابید انگار نه انگار این همون وروجک هست. جدیدا هم که داره چهار دست و پا میشه یه حرکاتی مثل شنای سوئدی انجام میده اونهم با سرعت زیاد که یه بار اومدم مثل خودش اداشو در بیارم زانوم گرفت. اما عجیب جیغ جیغو شده دیگه سخت شده کنترلش تو اتاق هتل یه ملافه بزرگ پهن کرده بودم رو زمین که روش غلت بزنه اما تا غافل میشدیم میرفت زیر میز و تخت موقع غذا خوردن هم بساطی داشتیم میخواست از دستمون بگیره وقتی بهش میدادیم چون دندون نداره و نمیتونه گاز بزنه و تیکه کنه حرصش در میومد گریه و زاری راه می انداخت. روز 13 با تندرو رفتیم قشم و خدا رو شکر کالسکه اش رو همراه بردیم و خیلی کمکمون کرد هم برای تعویض پمپرز هم برای استراحت و شیر دادن. ماشاا... این شهرنداران عزیز موقع ساخت پروژه ها به تنها چیزی که اصلن اهمیت نمیدن همین ج*یش خوارگاه هست. صدی نود و نه و نیم تا از سیتی سنتر های گوگولی مگولی چه تو تهران چه شهرستانها از این عضو مهم محروم هستن آدم بزرگش یه طرف بچه کوچک که اصلن جزو آدمیزاد به حساب نمیاد تو دستشویی های موجود حتی یه سکو یی چیزی وجود نداره که بتونی بچه رو روش بخوابونی . ما هم یا تو کالسکه عوضش میکردیم یا هرجا نماز خونه ای بود میبردمش اونجا. خدا رو شکر جز موقع ناهار تو رستوران که نشسته بود رو میز و آبرو حیثیت برد و مجبور شدیم غذا رو دست نخورده بذاریم و بپریم بیرون تو بقیه جاها خوب و آروم بود. اما وقتی تو ارابه اش بود چنان آروم و لبخند به لب بود که همه میرفتن تو کفش که به به و چه چه چقدر آروم و خوش اخلاقه ، می بینین تو رو خدا جیغ و ویغش رو حواله ما میکنه خنده اش واسه مردم. خلاصه ما عصر سیزدهمون رو تو خلیج فارس در بدر کردیم و با لنج برگشتیم بندر. فرداش هم یکم رفتیم تو ساحل هتل هما گردش کردیم و عصر هم یه سری به شهر زدیم و گشت و گذار کردیم. شنبه هم خوش خوشان ساعت 1 سوار هواپیما شدیم و برگشتیم که آخراش رومینا با جیغاش حالی به حولمون کرد و مجبور شدم بعد از نشستن هواپیما آقای همسر رو با رومینا بفرستم که سریع از هواپیما خارج بشن و خودم وسایل رو بیارم. به محضی که پیاده شد انگار نه انگار تا حالا داشت عربده میکشید. جدیدا هم دستاش رو میاره رو لپت گرد میکنه و فشار میده یه جور نیشگون پنج انگشتی عجیب هم درد میگیره، یه بار هم که موهام رو از پشت کشید و من یه جیغ کوتاه کشیدم خوشش اومد و ریسه رفت از خنده ، حالا هروقت تو بغل باباشه از پشت سر موهامو نشانه میره من هم الکی براش جیغ های کوتاه میکشم و اونهم ضعف میکنه از خنده ، از موهای باباش خیلی خوشش نمیاد چون کوتاهه خوب تو دست جا نمیگیره. یه ماشین نمره 4 لطفن به من برسونین تا این منو کچل نکرده. از دیروز هم که برگشتیم انگار تو خونمون بمب منفجر شده هرچی جمع میکنیم تموم نمیشه. سرکار خانوم رومینا هم با لثه در گیر هستن و همچنان بی حوصله هستند و به ما زور میگن . یکی باید مدام پیشش باشه وقتی هم پیشش هستی باید حواست بهش باشه مثلا کنارت باشه و بری سراغ اینترنت قبول نیست اول با اوووووم اووووووم بعد با پا بعد با عروسکش حالیت میکنه که فقط منو نگاه کن. این دو روز هم نرفتم سر کار و با اجازه هفته من از فردا شروع میشه باشد تا حکم پاشو برو خونه بشین رو بزارن کف دستمون. فکر کنم هر سه تا مون به این سفر نیاز داشتیم مخصوصا من و آقای همسر بعد از ۱۷ ماه خونه نشینی . پی نوشت۱: گاهی به سرم میزنه برم پرشین بلاگ با اینکه دوستش ندارم اما این پست خصوصی گاهی بدرد میخوره پی نوشت۲: آیلار و شیمای عزیز از این همه لطفی که به من دارین ممنونم پی نوشت۳: عکسهای رومینا رو بعدا تو وب خودش میذارم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 14:10 توسط شيلا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من و آقای همسر عزيزم در 18 ارديبهشت 1383 با هم پيمان بستيم كه تا روزي كه زنده هستيم با هم ، براي هم و به عشق هم زندگي كنيم.فرشته کوچولوی پاک و معصوممون هم اومده تا ما طعم خوشبختی رو در کنارش بیشتر احساس کنیم
|
| پیوندهای روزانه |
|
آپلود شکلک راز فرهنگ نامگذاری آموزش دو زبان هندی و انگلیسی فنگ شویی اسمایل های قشنگ 4 اسمایل های قشنگ3 اسمایل های قشنگ2 اسمايل هاي قشنگ1 آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|