

![]() |
![]() |
|
| من شيلا هستم كه در 18 ارديبهشت 1383 با آقای همسر عزیزم ازدواج كردم |
|
سلام دوست جونام این روز ها برعکس خیلیا میگن حس نوشتنمون نمیاد من خیلی دلم میخواد بنویسم اما انگار هرچی این فرشته های کوچولو بزرگتر میشن ، دلواپسیهاشون هم بزرگتر میشه و دیگه نمیشه زیاد تنهاشون گذاشت. در واقع من اگه بتونم هر دفعه فقط میتونم یکی از این کارها رو انجام بدم یا بخونم یا کامنت بذارم یا بنویسم اونهم تا قبل از ساعت 10 که خواب هست . همین چند ساعت پیش رییسمو رو تختمون تنها گذاشتم که بیام شیرش رو آماده کنم اونهم داشت شستش رو میک میزد یکدفعه دیدم داره گریه میکنه وقتی رفتم دیدم غلتیده به سمت راست نصف بدنش رو به زمین هست اما دست راستش زیرش مونده نتونسته کامل بغلته رو شکم ، طفلکم وسط زمین و آسمون مونده بود.
این غلتیدن امروز چند بار اتفاق افتاده فکر کنم یکی از اون مراحل تغییر و تحول نی نی یون هست . دیروز هم آقای همسر میگفت دیگه نباید رو تخت تعویض تنهاش گذاشت چون خیلی دست و پا میزنه البته هنوز اونطور نیست که از روش بیفته ولی خب وول وولش زیاده. آب دهانش هم سرازیر شده و بقول دکترش حسابی تف تفو شده فکر کنم ایندفعه برم بهار بجای لباس یه کارتون پیش بند دولایه بگیرم. نوع جیغ زدنش هم عوض شده گاهی بدجور دعوامون میکنه مخصوصا اگه پای تلفن باشیم. خلاصه وروجکی شده واسه خودش، این روز ها لابلای خنده های بی صدا یا تک صدا قهقهه هم میزنه که کلی باعث سرگرمی ما شده، حرکات دست و پا و سرش هم کنترل شده تر هست و برای چند ثانیه میتونه چیزی رو تو دستش محکم نگه داره اما بعدش ولش میکنه، تو وانش که میذاریم برای شستن مرتب سعی میکنه با پاهاش به اردکش یا اسفنج حمامش بزنه و اونارو حرکت بده ، از هر طرف هم صداش کنی سرش رو میچرخونه حتی به سمت بالای سر. وقتی بدنیا اومد چون هنوز کوچولو بود نمیشد تو وانش نشوند و شستش ، قبل از زایمان یه ظرف پلاسکوی گود از شهروند خریده بودم که برای هم زدن مواد سالاد یا سالاد الویه بدرد میخورد اما فرصتی پیش نیومد که ازش استفاده کنیم وقتی رومینا بدنیا اومد راه استفادش رو پیدا کردیم و رومینا رو مینشوندیم توش و میشستم . اما بعد که بزرگتر شد تو وان مینشوندیم و میشستیم بعد تو اون ظرف سالاد که آب تمیز بود میذاشتیم و آبش میکشیدیم اما از هفته گذشته دیدم دیگه واسش تنگ شده و باید یه ظرف سالاد بزرگتر براش بخریم باز رفتیم سراغ قسمت پلاسکو شهروند و یه ظرف بزرگتر که میتونه پاهاش رو توش دراز کنه خریدیم. رومینا حمام رو دوست داره بشرطی که آب رو به سرو صورتش نریزیم وگرنه پرواز میکنه و باید وسط هوا گرفتش . یه دوست جدید هم پیدا کرده و ساعتها باهاش حرف میزنه اونهم لوستر پذیرایی هست مخصوصا وقتی روشن باشه و کریستالهاش بدرخشه، اینجانب کارمند شیلا ایشون رو نگه میدارم تا با لوسترشون صحبت کنن، مثلا به لوستر میگه: χ Њ З ς π Ю ϊ ώ Ъ φ Ψ Ο Φω ψ البته من که سر در نمیارم چی میگن به زبان رومینایی هست فعلا مترجمش هم تو بازار موجود نیست. آها از 14 آذر بگم که چقدر برنامه داشتیم: چون آقای همسر یکم کسالت داشت ترجیح دادیم بمونیم خونه بعدش به رومینا شیر دادیم یه بار هم پی پی شستیم بعد خوابش کردیم نشستیم سوپ جو خوردیم و تصور کردیم تو البرز نشستیم و داریم سوپ جو میخوریم بعدش رومینا رو حمام کردیم و با این همه مشت و مالی که اینجانب شیلا تایلندی متخصص ماساژ بهش دادم خسته که نشد هیچی تازه سرحال تر شد و ما دوتا رو از حال برد و راس ساعت 3 خوابید بعدش هم ما دوتا سینه خیز رفتیم خوابیدیم، خیلی عاشقانه بود، نه؟ اون عزیز دلایی که اول زندگیشون جو گیر شدن و نی نی دار شدن رو با عروسک بازی اشتباه گرفتن یا اونایی که اختلاف دارن فکر میکنن بچه مشکل رو حل میکنه . باور کنید اینجور نیست گاهی اونقدر خسته و بیخواب هستیم که سرمون رو بالش ولو میشه و با لب کج و کوله فقط میتونیم بگیم : ش.....ب به ..... خیر. مثلا ما بهترین بودیم ، یار و یاور هم بودیم همیشه و در همه جا در کنار هم بودیم اما خستگی تمام وجود آدم رو له میکنه راستش ما خوابیدن و غذا خوردن رو فراموش کردیم . حالا فکر کن آمادگیش رو نداشته باشی یا همسری نداشته باشی که در کنارت و کمکت باشه اونوقت چی ؟ بچه که عروسک نیست باهاش بازی کنی بعد خسته شدی بزاری تو جعبه اش بخوابه . اونه که تعیین میکنه تو بخوابی یا نه ، غذا بخوری یا نه؟ خسته میشی ،عصبی میشی اما باید تحمل کنی نمیتونی کاری کنی چون اون از این چیزها سر در نمیاره ، خوابش میاد ولی نیاز داره یکی برای خوابیدن کمکش کنه باید ساعتها بغلش کنی و راه ببری تا آروم بگیره، نمیدونی علت گریه هاش چیه باید اونقدر بغلش کنی و براش شعر بخونی و نوازشش کنی تا آرامش پیدا کنه . دلم لک زده واسه رفتن به تجریش و پاساژ قائم ، قدم زدن تو پارک و خیابون شده آرزوم ، ویندو شاپینگ برام شده عین یه رویا، چون هرجا بخواهیم بریم یه ساک با خودمون میبریم این هوا هرجا هم میخواهیم بریم مثلا شهروند برای خرید ، فاصله بین دو وعده شیر خوردنش میریم و آخراش که کم کم در حال گرسنه شدن و وول خوردن هست با سرعت نور خودمون رو به خونه میرسونیم ..... اینایی که گفتم گله و شکایت نیست ، من راضیم چون از اولش خودمون رو برای همه چیز آماده کرده بودیم و میدونستیم تا مدتها از مسافرت و گردش و تفریح خبری نیست همه خستگیهامون با یه خنده اش از یادمون میره .اونایی که مادرن میدونن ، اونایی هم که بزودی مادر میشن باید کم کم خودشون رو آماده کنن ، این رو برای اونایی که فقط دلشون میخواد بچه دار بشن میگم تا بدونن این دیگه خاله بازی نیستش ... بگذریم خلاصه یکشنبه صبح از خواب بیدار شدیم خوششحال و سرحال ، موهامو مرتب کردم جلوی آینه نشستم و یه سرو صورتی صفا دادم تا اینجاش خوب بود. کارامو تا قبل از بیدار شدن رومینا انجام دادم در یخچال رو باز کردم ظرف انگور رو در آوردم . چند روز پیش به آقای همسر گفتم انگور بگیر. گفت فصلش نیست نخوری بهتره. بعدش که از من اصرار و از اون انکار به شرطی خرید که بخورم وگرنه هیچی. من هم خواستم کم نیارم انگور رو گذاشتم بیرون و پیش خودم گفتم هروقت گشنم شد یکم انگور میخورم هم میوه هست هم رجیم . انگور خوردن همان و سوزش ته گلو همان این سوزش هی بیشتر شد تا بعد از ظهر احساس کردم که دیگه رمق ندارم فقط آرزو میکردم آقای همسر بیاد رومینا رو بگیره تا من بیفتم رو تخت، تا شب اصلا حالم خوب نبود اما نمیدونستم دقیقا از چی هست، این سر درد و سوزش گلو تا فردا تبدیل به آب ریزش شدید بینی شد . دقیقا عین این شیرهایی که واشرشون خراب میشه یه ریز آب میریزن دیدم وضع بحرانی هست بلند شدم ماسک ورداشتم یه خروار دستمال کاغذی هم چپوندم توش و بستم به صورتم ، آقای همسر شیشه شیر رو بهم داد که به رومینا بدم اما نیم وجبی از دستم شیر نخورد یعنی در واقع اصلا منو با اون ماسک نگاه نمیکرد چونه اش رو جمع کرده بود و روشو کرده بود یه طرف و هی میگفت: اووووووووووووووووووووو اووووووووووووووووووووو اینگه اینگه... فکر کنم اگه ترجمه میشد معنی اش این بود بابا بیا من و از دست لو لو نجات بده. آقای همسر دیگه داشت از خونه میرفت بیرون صداش کردم برگشت که به رومینا شیر بده بعد بره . نامرد حتی نمیذاشت پمپرزش رو عوض کنم روشو کرده بود یه طرف و تند تند دست و پا میزد انگار نه انگار که من مامانشم ،من هم با اون حالم زیاد نمیتونستم سرپا واستم . با این اوصاف دیدیم اگه تنها باشیم من مجبورم برای انجام کارهای رومینا ماسک رو بردارم چون اصلا منو اونطوری قبول نمیکرد و اگه ور میداشتم ممکن بود بهش منتقل بشه . در نتیجه آقای همسر نرفت سر کار و موند خونه شد مامان من و رومینا. به من و شیر و عسل میداد به رومینا شیر، به من آب پرتغال تازه میداد به رومینا شیر، به من سوپ میداد به رومینا شیر این وسط گاهی هم پمپرز عوض میکرد البته فقط مال رومینا . طفلکی آقای همسر رومینا تو بغلش بود و کارهاشو هم انجام میداد من هم تقریبا تا 5 عصر خوابیدم تا آبریزشم قطع شد و کم کم افتاد تو سینم . فکر کنم نزدیک دو روز رومینا رو بغل نکردم و داشتم هلاک میشدم واسش از یه طرف هم میترسیدیم که نکنه رومینا هم مریض بشه دیگه تا دیروز که چهارشنبه بود اینجا بساط فنگ شویی برپا بود . بالای کمد اتاق خواب و کابینت آشپزخونه دو تا کاسه که توشون پیاز خورد شده با یکم آب گذاشته بودم جهت میرکوب(میکروب) کشی، عود و اسفند هم مرتب روشن بود ، لای پنجره هم باز و بخور سرد هم همچنان در حال کار کردن هست . بلاخره دیروز عصر به درخواست آقای همسر که میگفت همه جای خونه بوی پیاز گرفته دیگه پیاز نذاشتم چون دیگه شرایط عادی تر شده. اینهم یه نکته فنگ شویی برای زمانی که تو خونه ممکنه ویروسی چیزی شیوع پیدا کنه پیاز ،سیر و سرکه رو تو جاهایی که در دسترس بچه ها نباشه قرار بدین و هر روز عوضش کنین ، مرتب عود و اسفند روشن کنین اما در کنارش لای پنجره باز باشه که دود بره بیرون ، بخور سرد هم برای این کار عالیه. هفته دیگه رومینا چهار ماهش تموم میشه هم خوشحالم هم ناراحت. خوشحالم چون شاهد رشد و تغییراتش هستم و ناراحت چون هم هفته آینده باید واکسن بزنه هم من دارم کم کم به پایان مرخصی نزدیک میشم و هزار و یکجور فکر میاد تو سرم، از مرخصی بدون حقوق تا استعفا البته اگه کارم خصوصی بود لحظه ای تردید نمیکردم اما کار رسمی و دولتی اونهم با 10 سال سابقه کار یکم آدم رو دو دل میکنه. فعلا نمی خوام بهش فکر کنم تا بوقتش بقول حضرت اسکارلت اوهارا فردا بهش فکر میکنم. برای تعطیلی این هفته هم آقای همسر میخواست برنامه یه سفر رو بچینه که منصرفش کردم چون اگه قبل از رفتن واکسن بزنیم که هیچ واویلا و اگه بعدش بزنیم هرچقدر هم بهمون خوش بگذره بعدش از دماغمون در میاد اینکه تصمیم گرفتیم بزاریم برای اسفند ماه و عید. تا آخر بهمن برنامه هایی زیادی نتیجشون مشخص میشه که امیدوارم همشون خیر باشن. این رییس ما هم دیشب بیدار باش داده و حالا خودش گرفته خوابیده. ببین دیگه چقدر خسته هست که برای شیر خوردن حتی لای چشماشم وا نمیکنه . این هم خوشمل چشم تیله ای که قربونش برم من داره مامانشو سر بالا نگاه میکنه .بقول شعبان بی مخ : اسیرم اسیر.
جدیدا دستاش همش مرطوبه از بس که شستش رو میخوره همچین هم صدا دار میخوره که فکر میکنی چلو کبابه، هوس میکنی یه گاز از اون دست بخوری. قربونش برم هوارتا بازم اسیرم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 12:9 توسط شيلا |
|
|
سلام دوست جونام
باز هم پنجشنبه شد البته برای من که خونه هستم همه روزها پنجشنبه و جمعه هست اما برای اونایی که کارمند هستن پنجشنبه خیلی معنی داره که مهمترینش : آخ جون امروز تعطیله. اما امروز 14 آذر سالگرد نامزدی ماست یادش بخیر سال پیش تو این روز تو کار کائنات و کهکشان بودیم و رومینا خواهی اما نمیدونستیم که قراره خدای مهربون آغاز وجود رومینا رو در همین روز قرار بده و من شش هفته بعد در شب تولدم از خدا هدیه بگیرم.
پارسال خواهان رومینا بودیم و امسال عزیز دلمون شیرشو خورده و آروم روی تخت خوابیده و داره به جوکهایی که فرشته ها تعریف میکنن لبخند میزنه.
قربون خدا برم با این قسمت گذاریش که هیچ چیز قابل پیش بینی نیست فکرشو که میکنم می بینم آغاز آشنایی ما هم در آذر 81 بوده اما چه روزی ؟ یادم نیست شاید بخاطر اینکه اون موقع هنوز برای با هم بودن جدی نبودیم.
اصلاح میکنم رومینا بیدار شده و الان تو بغلم یه آروغ جانانه بعد از شیر زد در نتیجه باز من دارم یه دستی تایپ میکنم. نمیدونم اجازه میده امشب به این مناسبت برنامه ای داشته باشیم یا نه اما در هر صورت چیزی که مهمه اینه که هر 14 آذری که گذشت من خوشحال تر از سال قبل بودم و به انتخابم صدآفرین گفتم ، تا اینجاش که قراره تا یه ساعت دیگه برم و یه صفایی به خودم بدم بقیش هم خدا بزرگه.
ای خدای کهکشانها ، شکر و سپاس هر روز و شب بخاطر زیباترین سالها ، ماهها، هفته ها، روزها، ساعتها، دقیقه ها و ثانیه هایی که در زندگیم قرار دادی. شکر و سپاس بخاطر قرار دادن همدمی با زیباترین قلب در کنارم. شکر و سپاس بخاطر زیباترین هدیه ای که به ما عطا کردی تا از بوییدنش لذت ببریم و هر آینه وجود یکدیگر را در وجود عزیز دلمون ببینیم. سپاس ،سپاس، سپاس، بخاطر زیبایی های زندگی زندگی زیباست، زندگی زیباست، زندگی زیباست.
سلام بر زندگی سلام بر سلامتی سلام بر نشاط و سرزندگی سلام بر طبیعت و همه زیباییهایش سلام بر همه ناهمواریهایش سلام بر صلح و دوستی سلام بر محبت و گذشت سلام بر تلاش و کوشش سلام برعشق، سلام برعشق، سلام برعشق |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 11:27 توسط شيلا |
|
|
سلام دوست جونام
طبق بخشنامه جدیدی که توسط رییس اینجانب سرکار خانم رومینا به بنده ابلاغ شده است:
1- هیچکس نباید با مامانم صحبت کند مگر اینکه روی سخنش به سمت من باشد 2- مامانم نباید باهیچکس صحبت کند مگر اینکه راه براه حرفش رو قطع کند و با من صحبت کند یا قربون صدقه برود. 3- هیچکس نباید با مامانم تلفنی صحبت کند مگر اینکه صدا رو آیفون باشد و من از مضمون آن مطلع شوم و گاهی هم کسی که پشت خط هست با من صحبت کند ، حتی شما مامان بزرگهای عزیز. 4- مامانم نباید با کسی تلفنی صحبت کند و اگر هم تلفن میکند کوتاه باشد و حوصله من سر نرود ، در ضمن همان شرایط روی آیفون باشد و غیره هم به قوت خود باقی است حتی شما دوست عزیز. 5- مامان و بابا میتوانند کمی با هم صحبت کنند البته در صورتیکه من و یادشون نره یعنی تو بغلشون باشم و در حال راه بردن یا بغل کردن میتونن یکم صحبت کنن البته لابه لاش اگه با من هم بازی کنن بیشتر خوشحال میشم. 6- در کل یه کاری کنن که من حوصله ام سر نره . 7- وقتی من بیدارم مامان زیاد سمت آشپزخونه نیاد و جلوی اون چیزی که روش هست و مامان توش مینویسه و میخونه توقف نکنه (لپ تاپ) که من خیلی خوشم نمیاد. 8- هرچی من و بیشتر بغل کنن و راه ببرن بیشتر خوشحال میشم. 9- این بخشنامه به بابام هم جداگانه ابلاغ خواهد شد. امضا: سرکار خانم رومینا
البته زیاد سخت نگیرین به این شوری که میگم نیست اما یه چیزی تو این مایه ها هست، یه جورایی وقتی با هم تنهاییم من مال اونم. سمت کانتر آشپزخونه که میام میدونه میخوام جلوی لپ تاپ واستم تا یه ده دقیقه آروم میمونه اما بعدش کم کم شروع میکنه به وول خوردن و صدا در آوردن ، بخاطر همین فرصت زیادی واسه خوندن یا نوشتن ندارم ، وقتی هم که خواب هست باید به کارهای دیگه برسم وگرنه سابقه نداشته که مدت طولانی ننویسم. این روز ها وقت زیادتری رو با رومینا میگذرونم شاید اینقدر که تو این مدت حرف زدم تو تمام عمرم حرف نزدم دوتاییمون تمام مدت یا داریم براش شعر میخونیم یا باهاش حرف میزنیم تاتر عروسکی بازی میکنیم خلاصه این فک بیچاره یه ریز داره کار میکنه. رومینا حرفهای اااااااااااااااااااااااااااااا (الف با فتحه کشیده) ، ق ق ق ق ق ق ق ( قاف ساکن) و خ خ خ خ خ خ خ( ساکن) رو هم خوب تکرار میکنه و وقتی ما هم براش تکرار میکنیم کلی ذوق میکنه و ریسه میره. انروز بهش میگم : مامان بگو لیختن اشتاین . رومینا نگام میکنه و میزنه زیر خنده . آقای همسر میگه: مگه بچم آلمانیه ؟ من: آخه توش خ داره. ------------------------------------------------------------------------------- تو مطب دکتر شیلا: آقای دکتر این روزها خیلی شستش رو میخوره ، چیکار کنیم؟ دکتر: خب بخوره مال خودشه اختیارشو داره ، هروقت انگشت شما رو خورد باید اعتراض کنین.
---------------------------------------------------------
چند روز پیش تصمیم گرفتیم که اثر دست و پای رومینا رو روی خمیر بازی بندازیم و قاب کنیم اما نشد چون طوری نیست که اثر راحت روش بیفته و باید دست یا پا رو توش فشار داد که ما همچین کاری نمیتونیم بکنیم. وقتی از این کار ناامید شدیم آقای همسر دو بسته خمیر رو با هم قاطی کرد و این موجود عجیب الخلقه رو ساخت ، از خودش که میپرسم این چیه ؟ میگه هیولا. ولی شانس آوردیم این همسر ما نسبتی با آفریدگار نداره وگرنه تعداد موجودات عجیب الخلقه رو به افزایش میرفت ، وقتی اول پا رو کلفت درست کنی با بقیش تنه و دست و هرچی باقی موند بشه واسه کله خوب معلومه یه همچین چیزی بوجود میاد ، فقط موندم با این اثر هنری چیکار کنم. راستی کسی پیشنهادی برای این کار نداره؟ از چه چیزی میشه استفاده کرد برای گرفتن اثر پا؟ ----------------------------------------------------------------------------
تو پست قبل چند تا کامنت داشتم که در مورد اینکه من و همسرم چطوری با هم خوب هستیم و ... داشتیم، باید بگم ما کار خاصی انجام نمیدیم فقط قوانینی رو که تحت عنوان قانونهای طلایی برای ازدواج موفق قبلا نوشته بودم رو رعایت میکنیم. ما یاد گرفتیم که با هم حرف بزنیم و اجازه ندیم چیز ناگفته ای بینمون باقی بمونه . یاد گرفتیم که هردومون هم زمان عصبانی نشیم و بعد از فرونشستن عصبانیت در مورد اون موضوع صحبت کنیم و بدون به نتیجه رسیدن نخوابیم، به هرحال ما هم دو تا آدم متفاوت با دوتا فرهنگ و طرز تربیت متفاوت هستیم مطمئنن اختلاف نظر هم داریم اما مهم این هست که بتونیم با وجود تمام اختلافها نظرهامون رو یکی کنیم و پشتیبان هم باشیم. یاد گرفتیم اجازه ندیم موضوعات کوچک مسکوت باقی بمونه و تو دلمون موندگار بشه و در آینده بزرگ تر بشه. یاد گرفتیم که فراموش نکنیم که عاشق هم هستیم حتی سختی نگه داری از بچه باعث نشه یادمون بره و یادمون نره که هر روز این و بهم گوشزد کنیم که دوستدار و عاشق هم هستیم. یاد گرفتیم که گاهی بخاطر همدیگر کوتاه بیایم. یاد گرفتیم که خانواده همدیگر رو بخاطر عشقمون دوست داشته باشیم . یاد گرفتیم که دنبال پیدا کردن اشتباهات یکدیگر و به رخ کشیدن اونها نباشیم. یاد گرفتیم که بهم اعتماد داشته باشیم یادگرفتیم برای خواسته ها ، عواطف و اعتقادات ، نظرات ،... همدیگر احترام قایل بشیم. یادگرفتیم هر روز و همیشه برای دیدار همدیگر آرزومند و منتظر باشیم و به استقبال همدیگر بریم. یاد گرفتیم لحظه های قشنگ زندگیمون رو از یاد نبریم و همیشه برای زنده نگه داشتنشون جشن بگیریم. یادگرفتیم در لحظه در کنار هم باشیم و از لحظه برای شاد بودن استفاده کنیم. یاد گرفتیم که اجازه ندیم هیچ موضوعی لحظه های ما رو خراب و زایل کنه.
تا همین جاش روهم اگه کسی رعایت کنه چیز کمی نیست بقیش هم بمونه چون رییس جونم بیدار شده و منو میخواد برم که قربونش برم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 16:0 توسط شيلا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من و آقای همسر عزيزم در 18 ارديبهشت 1383 با هم پيمان بستيم كه تا روزي كه زنده هستيم با هم ، براي هم و به عشق هم زندگي كنيم.فرشته کوچولوی پاک و معصوممون هم اومده تا ما طعم خوشبختی رو در کنارش بیشتر احساس کنیم
|
| پیوندهای روزانه |
|
آپلود شکلک راز فرهنگ نامگذاری آموزش دو زبان هندی و انگلیسی فنگ شویی اسمایل های قشنگ 4 اسمایل های قشنگ3 اسمایل های قشنگ2 اسمايل هاي قشنگ1 آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|