

![]() |
![]() |
|
| من شيلا هستم كه در 18 ارديبهشت 1383 با آقای همسر عزیزم ازدواج كردم |
سلام دوست جونام
می بینم این روزها هم بازار عروسی هم بازار مسافرت داغه . ما همچنان ایستاده ایم یعنی در واقع نشسته ایم . هی دل ما رو بسوزونین، بلاخره خونه نشینی ما هم تموم میشه ، نی نی خانوم یه کوچولو بزرگ میشه اونوقت بیاین ما رو پیدا کنین. دیروز رفتم پیش دکترم فکر کردم این دیگه آخرشه چون دفعه پیش بهم گفته بودم دهم ، یازدهم شهریور پیش خودم گفتم خوب یه چند روز من زمان رو بیارم جلو بشه ۷ شهریور . دیروز که رفتم پیشش برام حساب کرد گفت ۱۲ شهریور . من: اااااااااااااااا نمیشه زودتر دکتر: چیه دوست نداری رمضونی بشه. من: نمیشه هفتم باشه؟ دکتر: نه خیلی زوده ؟ حالا چرا هفتم؟ من: برای اینکه طرح ترافیک نیست . دکتر : تا کجاشو فکر میکنه .نه نمیشه نی نی شما بصورت قانونی اگه حساب کنیم باید ۱۵ شهریور بیاد حالا ما یه چند روز کشیدیم جلو شد ۱۲ . اگه از این زودتر بیاریمش بیرون درست مثل این هست که یکی یکدفعه بیاد در اتاق رو باز کنه دستتو بگیره بکشتت از اتاق بیرون . بهت شوک وارد نمیشه؟ زودتر بیرون آوردنش دقیقا مثل همینه . این خانومی که قبل از تو اینجا بود ۱۳ سال نازایی داشت،میکرو کرده بود الان ضربان قلب بچش کند بود تو این مدت ۶ تا آمپول بهش زدم تا ریه بچش زودتر کامل بشه دو هفته هم دارم زودتر عملش میکنم . تو که خدا رو شکر هیچ کدوم از این شرایط رو نداری همه چیزت هم عادیه تا آخر مرداد صبر کن اونوقت بیا تا ببینم کی مناسب هست تا عملت کنم. خلاصه ما باز هم نفهمیدیم کی قراره بیاد؟ نمیخوام عجله کنم اما دیگه توانم داره کم کم کم کم تحلیل میره، اما خب چاره ای نیست باید تحمل کنم
امروز صبح که رفتم رو وزنه وزنمو دیدم یاد خدابیامرز مامان بزرگم افتادم و خندم گرفت. چرا؟ آخه داستان داره. مامان بزرگ من از این زنهایی بود که تو سیستم خانی ، اربابی بزرگ شده بود همیشه تو بهترین شرایط و بدون زحمت زندگی کرده بود و بخودش حسابی میرسید. اون زمان که دوره نوکر و کلفت بود تا بخوای داشت بعد از اونکه سیستم اربابی برچیده شد بچه هاش در خدمتش بودن و همه جوره بهش میرسیدن. مامان بزرگ من سفید و چاق بود و تا زمان مرگش که حدود نود سال داشت پوستی مثل ابریشم نرم و دو تا گیس بلند تا پایین باس*نش داشت که همیشه دور سرش می پیچید. یه سری اخلاقهای بد داشت و یه سری اخلاقهای خوب ، اخلاقهای بدش هم علت داشت که هر وقت تو اتاق من میخوابید در قالب داستانهایی از دوران قدیم همه رو از زیر زبونش میکشیدم بیرون تا لحظه آخر از همه نظر بخودش میرسید چه از نظر غذا چه از نظر لباس و نظافت سرو صورت، موهاشم همیشه رنگ کرده بود . حموم رفتنش هم دو سه ساعتی طول میکشید چون مثل قدیما حسابی مراسم پوست اندازی داشت وقتی که میومد بیرون لپاش حسابی گل انداخته بود. تنها چیزی رو که اصلا دوست نداشت حتی برای عروسیش هم نذاشته بود آرایش بود . که اونهم یه بار من و دختر داییم اونقدر التماسش کردیم که فقط یکم بهت رژ و کرم بمالیم ببینیم چه شکلی میشی و کلی آرایشش کردیم . بماند که وقتی خودش رو تو آیینه دید کلی به ما بد و بیراه گفت. آما ....مگه جرات داشتی بهش بگی مثلا وزنت زیاده یا فلان غذا رو نباید بخوری یا باید رژیم بگیری . هرچیزی که فکر کنی از چربی و شیرینی و خامه و شوری و .... میخورد، بعدش یه کیسه پر از دارو داشت که ضد چربی، قند و فشار و ... که بعد از غذا میخورد یه بار که خونه ما بود قرار بود با مامانم ببریمش پیش دکتر قلبش برای چکاپ قلب. مامان بزرگ: آقای دکتر اینا میگن من چاقم ، الان من چند کیلو ام؟ دکتر(به شوخی): با استخوان ۱۰۵ کیلو . مامان بزرگ: بدون استخوان چقدر میشه؟ دکتر(با خنده): شاید حدود ۹۰ کیلو. خلاصه بعد از اون هرکی از مامان بزرگم میپرسید چند کیلویی؟ میگفت : با استخوان ۱۰۵ کیلو اما بدون استخوان ۹۰ کیلو. من: آخه مامان بزرگ مگه قصابیه که بدون استخوان و با استخوان حساب میکنی؟ مامان بزرگ: خود دکتر گفت. بعدش همچین من و چپ چپ نگاه کرد که یعنی تو دیگه حرف نزن هیچی حالیت نیست دکتر بهتر میدونه. خلاصه این بی استخوان و با استخوان تا مدتها جک خانواده ما بود از هرکی میپرسیدی چند کیلویی میگفت با استخوان ... کیلو و بدون استخوان ....کیلو. حالا چرا من این و گفتم؟ آخه امروز صبح که رفتم خودم رو وزن کنم دیدم با استخوان و نی نی و بقیه مخلفات حدود ۹۰ کیلو شدم.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 12:40 توسط شيلا |
|
سلام دوست جونام
پی نوشت: شاید حالا حالا ها دیگه حوصله نداشته باشم از این پستها بزارم . البته بستگی به خوشگل خانوم داره که چقدر به مامانش وقت آزاد میده. پی نوشت: یادش بخیر پارسال این موقعها ما در حال گشت و گذار و مارکوپولو بازی بودیم ، کی فکرشو میکرد این خانوم خانوما ما رو خونه نشین کنه. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 14:19 توسط شيلا |
|
سلام دوست جونیا امیدوارم تعطیلات خوش گذشته باشه، من که تو این تعطیلات یه چیزی رو کشف کردم. آخه این تهران چرا اینقدر کوچیکه ؟ همش چهار تا اتوبان و چند تا پارک داره خب من خسته شدم همه جاش تکراریه .
فکر میکردم این دیگه آخرین سونوگرافیه و ایندفعه برم دکتر بهم میگه زود باش نی نی باید بیاد بیرون آما....... البته خدا رو شکر سونوگرافی نی نی رضایت بخش بود وزنش حدود 5/2 کیلو هست و از نظر جایگاه و وضعیت درون رحم هم همه چیز در شرایط عالی هست
یکی از شبهاتو هفته گذشته که من از ناحیه زیر دل، لگن و کلا پا درد داشتم و قرار بود که به زور قرص درد و شی*اف و کرم آرامش دهنده عضلات حداقل دو ساعتی بخوابم هنوز یکساعتی نگذشته بود آقای همسر با اضطراب از خواب پرید، فکر کنم خواب بد دیده بود. شیلا: جون دلم ، چیه عزیز دلم ، خواب دیدی؟ چیزی نیست. آقای همسر: هاااااااااا، چیییییییییی، ......... تو قرص حاشیه رو خوردی؟ شیلا: چی ؟ قرص حاشیه کدوم قرصه؟ .................................. شیلا: منظورت کدوم یکی قرصه؟ ............................... آقای همسر: خورررررررررررررررررررررررررررررر پیشششششششششششششششششش(آقای همسر دوباره خوابش برد) اونوقت من تو خواب و بیداری دارم فکر میکنم که این قرص حاشیه چیه. با مزغ(همون مغز) من که آشنایی دارین اونهایی که آشنایی ندارن به مبحث علمی جمود نعشی مراجعه کنن . یه چیزی تو مایه های اکبر بیکار هست ، مرده واسه فعالیتهای شبانه اونهم از نوع علمی ، زیست شناسی. حالا آقای همسر یه کلمه گفت دوباره خوابش برد ، این مزغ بیکار ،منو گذاشته سر کار. اول فکر میکردم قرص حاشیه کدوم یکی از قرصهام هست که باید میخوردم ، چون پیداش نکردم شروع کردم رو این مساله فکر کردم که حاشیه کدوم قسمت از بدنم هست که باید براش قرص میخوردم؟ از اونجایی که دو طرف استخوان لگنم درست محل اتصال لگن به استخوان ران اونشب شدیدا درد میکرد به این نتیجه رسیدم که این نقطه حاشیه بدنم هست ، بعد دوباره به این فکر کردم خب کدوم یکی از قرصهام مخصوص حاشیه هست ........ خلاصه من تا صبح تو خواب و بیداری با این حاشیه دست در گریبان بودم صبح از بس از دست آقای همسر لجم گرفته بود که حد نداشت . شیلا: دیشب خواب دیدی؟ آقای همسر: یادم نمیاد. شیلا: پس چیزی هم در مورد قرص حاشیه نمیدونی ، نه؟ آقای همسر: این دیگه چیه؟ شیلا: دیشب از خواب پریدی یه کلمه انداختی تو کله من و خودت گرفتی خوابیدی ، تا صبح داشتم فکر میکردم که این قرص حاشیه چیه و حاشیه کجای بدنه. آقای همسر:حالا حاشیه کجات هست؟ شیلا: اینجام(محل اتصال لگن به استخوان ران). از اون روز این قسمت بدن یه اسم پیدا کرده قبلنا هروقت میپرسید کجا درد میکنه باید با دست نشون میدادم الان فقط کافیه بگم حاشیه تا بدونه کجا درد میکنه. به هرحال شانس آوردین من قرار نیست زایمان طبیعی داشته باشم وگرنه در حین درد کشیدن فکر کنم تمام مسایل مجهول فیزیک ، شیمی، ریاضی،... رو براتون حل میکردم.
دیشب تا خود صبح این نی نی خانم اونقدر به ما فشار آورد که برای یه لحظه هم خوابم نبرد از بس آه و اوه میکردم آقای همسر هم نخوابید . شیلا: بیا یکم باهاش حرف بزن شاید آروم بشه. آقای همسر اومد و دستش رو گذاشت رو دلم و کلی خندید: چرا دعوا داره؟ نی نی همچنان زیر دستش وول میخورد و با دست و پاش فشار میداد، ماشاا... زورش هم زیاد شده صدای منو در میاورد . آقای همسر رفت از یخچال یه لیوان شیر و یه تیکه کیک برام آورد با اکراه خوردم چون از غذا خوردن شبانه اصلا خوشم نمیاد اما نی نی بعد از چند دقیقه که از خوردنم گذشت چنان آروم شد که انگار اصلا این همه شیطونی نکرده بود. اما صبح هردوتامون قیافه هامون چپکی بود از شدت بیخوابی. اما خانوم خانوما خواب تشریف داشتن ، فقط برام عجیب بود که اگه گرسنش بود چرا من احساس گرسنگی نمیکردم. خلاصه برنامه ای داریم با این گوگولی خانوم شیطون بلا.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 14:24 توسط شيلا |
|
سلام دوست جونام
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 11:7 توسط شيلا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من و آقای همسر عزيزم در 18 ارديبهشت 1383 با هم پيمان بستيم كه تا روزي كه زنده هستيم با هم ، براي هم و به عشق هم زندگي كنيم.فرشته کوچولوی پاک و معصوممون هم اومده تا ما طعم خوشبختی رو در کنارش بیشتر احساس کنیم
|
| پیوندهای روزانه |
|
آپلود شکلک راز فرهنگ نامگذاری آموزش دو زبان هندی و انگلیسی فنگ شویی اسمایل های قشنگ 4 اسمایل های قشنگ3 اسمایل های قشنگ2 اسمايل هاي قشنگ1 آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|