تبليغاتX
Daisypath Anniversary Years PicDaisypath Anniversary Years Ticker
Lilypie - Personal pictureLilypie Second Birthday tickers بهشت كوچكي به نام خانه ما
من شيلا هستم كه در 18 ارديبهشت 1383 با آقای همسر عزیزم ازدواج كردم

 

 

سلام دوست جونای نازنین

 

                                              

 

امروز سه شنبه هست و من در مرخصی به سر میبرم . بدلیل دلبخواهی سه روز به خودم مرخصی دادم که یکم حالش رو ببرم.

 اما بگم که این هفته یکی از اون هفته های خیلی خیلی خیلی...... قشنگ و دوست داشتنی بود که

 تا خیلی هم بهش اضافه کنم باز کمه. گرچه هنوز هفته به پایان نرسیده ولی:

 

                                  هفته ای که نکوست از روزهایش پیداست 

 

لازم نیست تا آخرش صبر کنم تا ببینم هفته خوبی هست یا نه.

اول اینکه ما باز جو گیر شدیم. چرا؟

چون قرار نبود سرویس کالسکه و کریر رو الان بخریم. قرار بود صبر کنیم تا یه ماه مونده به اومدن نی نی برای خریدش اقدام کنیم طبق معمول آمااااااااا:

 

روز یکشنبه وقتی داشتم میومدم خونه تو سرویس داشتم فکر میکردم که چیا واسه نی نی خریدم . هرچی به مغزم فشار آوردم پوار رو تو وسایل نی نی ندیدم (خداییش حال میکنین چقدر مشغله فکریمون زیاده)

 

اومدم خونه اولین کاری که کردم رفتم تو وسایل بهداشتیش رو نگاه کردم دیدم بعله پوار رو بهمون نداده اما تو فاکتور حساب کرده.

 

این بود که رفتم فاکتور رو آوردم تا ببینم دیگه چی جا مونده یا اشتباه شده آخه اونروز کلی وسیله رو ویترین بود و فروشنده باز هی میرفت میاورد میذاشت کنار اونها، بعد موقع حساب کردن سه بار تو فاکتور اشتباهی حساب کرد ، احتمالا همون موقع پوار رو دوباره برگردونده بود سرجاش و یه پتوی دم دستی نوزادی رو دوبار برامون حساب کرده، در واقع نزدیک 8000 تومان پول اضافه پرداخت کرده بودیم.

 

به همین بهانه به آقای همسر زنگ زدم که اگه میشه یه سر تا بهار بریم . وقتی رسیدیم به مغازه دیدیم اون خانومی که ما ازش خرید کرده بودیم نیست ، البته قرار بود تا نیم ساعت دیگه بیاد.

 

حالا این نیم ساعت از اون نیم ساعت هایی بود که توش هزار و یک اتفاق ممکن بود بیفته از جمله جوگیر شدن ما.

 

دوباره رفتیم یه چرخی تو پاساژ زدیم اول از این عروسکهای آویز موزیکال برای بالای تخت نوزاد خریدیم ، بعد همینطور که داشتیم کالسکه ها رو میدیدیم شروع کردیم به قیمت کردن ، بعد کم کم وارد مغازه شدیم . قبلا تو فکر بودیم پیر گاردین بخریم اما چند مدل مختلف که کنار هم بود دیدیم و  تصمیمون عوض شد و گود بیبی گرفتیم از نظر قیمت و مشخصات فرقی با پیر گاردین نداره اما پیر گاردین بیس صندلی ماشین نداشت و گود بیبی داشت.

در راستای جو گیر شدن اسفنج دریایی و بالش ضد خفگی و یه عروسک زورزورکی بعنوان اشانتیون هم گرفتیم. البته اونا زورزورکی نمیدادن اما ما زورزورکی گرفتیم.

 

 

بعدش رفتیم تو اون مغازه اولیه پوار رو گرفتیم و بجای پول پتو که اضافه داده بودیم چند دست کهنه خشک کن برای خشک کردن دست و پای بچه خریدیم.

 

کیفش رو هم نگرفتیم چون یکی از همکارای تایوانی آقای همسر که خودش دوتا پسر داره بیشتر از ما از دختردار شدنمون جو گیر شده و یه سری لباس نوزادی خریده  و لینک یه وب سایت رو هم فرستاده، ما هم از توش یه مدل کیف و یه مدل آغوش انتخاب کردیم که قراره برامون بفرسته.

 

روز دوشنبه صبح هم قرار ملاقات با نی نی داشتم اما از شانس اونقدر مطب شلوغ بود که از ساعت 8:30 تا ساعت 2 نشستم تا نوبتم شد تازه دو نفر لطف کردن نوبتشون رو به من دادن وگرنه حالم حسابی بهم میریخت چون فوق العاده خسته شده بودم.

اما رفتن داخل اتاق دکتر و شنیدن صدای وروجک خانوم حالم و عوض کرد. طفلکم مثل مامانش خسته و بی تاب شده بود و مدام وول میخورد.

وقتی دکتر دستگاه رو روی شکمم گذاشت احساس کردم صدای قلبش خیلی قوی تر و منظم تر شده اما وسط صدای تالاپ تولوپ قلب یکدفعه یه صدای شالاپ گنده بگوش رسید.

 

خانم دکتر: فهمیدی چی شد؟ دخترت یه لگد هم انداخت .

 قربون اون پا کوبیدنش برم، حسابی خسته و کلافه شده بود. خلاصه ما خوشحال و خندان آماده برگشتن به خونه شدیم.

تند تند کارامو انجام دادم و نهار خوردم آخه منتظر سه تا دوست عزیز بودم که قرار بود بیان به دیدنم.

 

 

آقای همسر هم که نگران حالم تو مطب شده بود مدام زنگ میزد بعدش که خیالش جمع شده بود زنگه میزد ببینه دوستام اومدن یا نه؟

 

به هرحال ساعت 3:30 یکی یکی دوست جونام اومدن اولش گلپر عزیزم که هزار البته مشتاق دیدن روی ماهش بودم ، بعدش خاطره نازنین و عسلی شیرین زبونش و آخر سر هم خاتون گلم و خاتونچه نازش که کلی از دیدن خودشون و گلهاشون خوشحال شدم.

 

گرچه ساعتها به سرعت گذشت و من هنوز از دیدنشون سیر نشده مجبور به خداحافظی شدم. اما باز هم موقعیتی بود که خدای مهربون در اختیارم قرار داد که بتونم دوستهای خوبم رو دور هم ببینم.

 

گلپر عزیز ، خاطره نازنین و خاتون گل از بابت هدیه های قشنگتون هم ممنون .

 

و آمااااااااااااااا امروز:

یادتون هست که سر امتحان کنکور کارشناسی ارشد نی نی رو برده بودم تا به من تقلب برسونه . نتیجه داد و امروز صبح آقای همسر زنگ زد که اینجانب فعلا مجاز شناخته شدم.

بقیش هم خدا بزرگه .

اما اگه فکر کردین من نی نیمو قرض میدم تا بهتون سر امتحان کمک کنه سخت در اشتباهین چون نی نی فقط به من  تقلب میرسونه.

 

 

خدا رو شکر بخاطر همه چیزهای خوبی که در زندگیمون قرار داده. شکر

 

پی نوشت: یه عکس همین الان توسط آقای همسر برام فرستاده شد که حیفم اومد شما رو از دیدنش محروم کنم. خیلی به درد آقایون مشکل پسند که معیارهای زیادی برای زیبایی همسرشون دارن  میخوره

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 12:21  توسط شيلا | 
 

سلام دوست جونا

صبح شنبه تون خوشششششششششششششش

هرچی میخوام این وبلاگم نی نی بازی نباشه باز این نی نی از اونجایی که به ما وصله هی میپره توش.

ما هم که حسساااااااس نمی تونیم از خودمون جداش کنیم.حالا خوبه خودش وبلاگ داره باز میاد اینجا.

از اونجایی گوگولی ما متوجه شده شروع هر هفته از زندگیش چهارشنبه هست دقیقا هر حرکت جدیدی که میخواد انجام بده از چهارشنبه شروع میکنه.

ما هم که صبح ها که فعالیتش بیشتره با دست دنبالش میچرخیم ببینیم کجا به دستمون ضربه میزنه بقول آقای همسر عملیات نی نی یابی داریم.

هفته گذشته تماما به خرید گذشت . کلی ذوق کردیم دونه دونه انتخاب میکردیم و سوا میکردیم جز سرویس حوله هیچ کدوم رو بصورت ست نگرفتم همه رو دونه دونه انتخاب کردم چه لباس چه لوازم بهداشتی .

پنجشنبه هم تخت پارک و سرویس خواب عروس خانوم رو گرفتیم فعلا بصورت بسته بندی گذاشتیم تا ماه آخر که بچینیمشون.

 البته باز خیلی چیزهای دیگه مونده که باید بگیریم . اون شب که نشستیم دوتایی دونه دونه لباسهاش رو بسته بندی کردیم و اتیکت زدیم که وقتی بخوایم چیزی رو پیدا کنیم  لای لباسها دنبالش نگردیم ، وسایل بهداشتیش رو هم تو کمدش چیدم که بفهمم چی کم و کسر داره موقع خرید گیج نزنم.

اما این روزا کارم شده هر روز که میرم خونه یا صبح که از خواب بیدار میشم اول یه سر به کمدش میزنم بوی وسایلش بهم میخوره حالمو جا میاره . کشوهاشم یه دور وارسی میکنم و دلم آب میشه بعد میرم دنبال بقیه کارام.

یکی از دوستان از من در مورد شاغل بودنم و اینکه چطور وقت و کارای خونه رو هماهنگ میکنم پرسیده بود.

راستش هرچی فکر کردم چیزی به ذهنم نرسید چون کار خاصی انجام نمیدادیم .

ولی بغیر از این چند ماه که آقای همسر من و از خیلی از کارهای خونه معاف کرده و اجازه نمیده انجام بدم .

در مواقع عادی همه کار رو با هم انجام میدادیم با هم تو آشپزخونه بودیم و کارهای اونجا رو سروسامان میدادیم ، با هم نظافت میکردیم ، با هم خرید میرفتیم ....

بعد از تشریف فرمایی نی نی هم به هرحال با هم یه جور هماهنگ میکنیم که به هیچ کدوممون فشار وارد نشه البته این چند ماهه من حسابی شرمنده آقای همسر هستم چون بیشتر کارها رو خودش انجام میده.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 10:36  توسط شيلا | 

سلام دوست جونام

بابا چشم اومدم چرا کتک میزنین؟  این نی نی خانم کم با من کتک کاری میکنه ؟

هرکاری میکنم یه سیخونکی حوالم میکنه چه گشنه باشه ،چه خسته باشه ،چه بی حوصله باشه خلاصه دیوار از دیوار ما کوتاه تر پیدا نکرده فهمیده جز قربون صدقه رفتن و اجرای اوامر ملوکانه کاری از دستم بر نمیاد .

هفته ای که گذشت میشه گفت خیلی خوب بود. چهارشنبه صبح که از خواب بیدار شدیم خووشحال از اینکه آخ جون کار بی کار و موبایلا خامووووووووش .

صبح یه صبحانه مفصل خوردیم و اولش راه افتادیم به سمت بازار بقول آقای همسر طیلاااااااااااااااااا (منظورش همون طلا هست شما خودشو نگران نکن)

این آقای همسر ما از الان داره واسه خودش دل میسوزونه که از این به بعد باید از هر چیزی یه بزرگشو بگیره یه کوچیکشو مخصوصا اگه دختر هم مثل مادرش از این چیزای زرد و سفید خوشش بیاد ( منظورم تخم مرغ نبودا)

آقای همسر همش یه خانومی رو بیاد میاره که میگفت من اصلا و ابدا به این چیززززززززز یا جیززززززززززز علاقه ندارم ، جالبه مامان خودم هم بچگیهای این خانومه رو یادشه که هرچی واسش طلا میخریدن یا جیغ میکشید و گریه میکرد که برام درش بیارین یا خودش در میاورد .

اما من هرچی فکر میکنم یادم نمیاد این خانومه کی بود، اصلا علاقه ای هم به شناختنش ندارم و خلاصه غیرتی میشم جلوم در موردش حرف میزنن و میخندن.

بی هر حال ما رفتیم اون قسمت بازار که این چیزها رو کیلویی میفروشن و همچین فله ای ریخته تو ویترین هرکی میاد یه کپه میریزه تو کیف سامسونتش میره.

ما هم از لای اون چیزهای زرد یه دستبند که قیافش شبیه شونصد تا النگوی مواج هست گرفتیم. از شما چه پنهون این النگوجات ما همچین بفهمی نفهمی کمی تا قسمتی تنگ شد چند روز قبلش خواستم پیش دستی کنم تا قبل از زمان موعود از دستم خارجش کنم و بزارم تو صندوقچه اسرار. اما یکیش مثل چی چسبیده بود به مچ دستم و هر کاری کردم از دستم خارج نشد.

من هم تلافیشو سرش در آوردم و اول بردم بازار قیچیش کردم بعدم فروختمش تا دیگه از این لوس بازیا در نیاره.

اینطوری شد که آقای همسر عزیزوار پیشنهاد داد که فعلا تا بعد از زایمان یکی از این دستبند های مچی بگیر که بتونی راحت درش بیاری تا بعد ، ما هم که از شما چه پنهون سریع به ندای حق لبیک گفتیم.

بعد از اونهم یه سر به مروی زدیم و یکسره از همونجا ماشین سوار شدیم اومدیم خونه، خریدهامونو  گذاشتیم ، یه آبی به دست و صورتمون زدیم و راه افتادیم به سمت میعادگاه همیشگی رستوران البرز.

طبق معمول اینجانب میگوی عزیز رو تناول کردم و جناب آقای همسر هم زرشک پلو .

عصر هم با مامان و بابا رفتیم پارک و خلاصه اینکه روزمون اینطوری گذشت.

 

Image and video hosting by TinyPic

 

روز پنجشنبه هم برای اولین بار نی نی خانوم رو بردم استخر . البته خیلی شنا نکردم ولی بعد از پنج ماه همچین عضلاتم تبدیل به ازلات شد یعنی حسابی کوفته شد بماند که مایوی نازنین برام تنگ شده بود و حسابی نی نی رو فشرده کرده بود .بخاطر همین مجبور شدم یه مایوی گنده بخرم که اونهم واسه خودش ماجرایی داشت.

بعد از اون هم مثل همیشه رفتن به پارک و خرید و زندگی رومزه بوده یه سری هم به مغازه های نی نی فروشی زدیم یکم وسایل و لباسهای نی نی رو دید زدیم و دلمون همچین ضعف رفت اما خودمون رو کنترل کردیم تا به موقعش .

این روزها هم این دختر خانم ناز نازی روزی چند مرتبه به ما حال میده صبح و ظهر و عصر گاهی اوقات هم نصفه های شب که گشنش میشه ، وقتی زیاد تو ماشین بشینم خسته بشه، وقتی حوصلش سر میره، وقتی بد بشینم جاش ناجور باشه چنان بی امان میزنه ، تا اون کاری رو که میخواد انجام بدم و آروم بشه.

بابای نی نی هم که  بیطرف هست و زیاد خودش رو تو دعوای ما دخالت نمیده و جبهش رو خراب نمیکنه.فعلا فقط تماشاچی هست و کلی هم از اینکه ما با هم درگیریم ذوق میکنه. 

خلاصه اینکه این روزها مثل بقیه روزهای خدا داره میگذره. گذشتنش زیاد مهم نیست اما اینکه چطوری بگذره خیلی مهمه امیدوارم این روزها برای همه خوب بگذره .

پی نوشت: به مناسبت روز ازدباج برای آقای همسر هم دو عدد شلوار و یک عدد پیراهن خریداری شد. پیشاپیش از تشویقهای همه جانبه شما من باب برقراری عدالت در خرید کردن کمال سپاسگزاری را دارم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 12:27  توسط شيلا | 
 

در آسمان زندگی خویش جستجوگر ستاره ای بودیم بالاتر از تمامی ستارگان و به پاکی دریا و یافتیم آنچه را میخواستیم ،پس تو ای دوست در بزم آسمانی این دو ستاره بدرخش

 

سلام دوست جونای مهربونم از لطفتون ممنون

درسته فردا سالگرد ازدواج ما هست. بخاطر همین، امروز دارم مینویسم چون به رسم چهارساله سالگرد ازدواج فقط متعلق به ماست و این روز رو فارغ از کار و زندگی روزمره تا شب با هم میگذرونیم.

 البته یه مناسبت دیگه هم هست تولد وبلاگ جونم که خیلی دوستش دارم و سبب این شد که تو این دنیای مجازی دوستای خیلی خوب و مهربونی پیدا کنم.

امسال چهارمین سالی هست که ما با هم بودنمون رو جشن میگیریم، چهار سالی که مثل برق و باد گذشت اما من لحظه لحظه اش رو مزه مزه کردم و طعمش رو چشیدم.

چهار سالی که حتی یه بار یادم نمیاد واژه ای کاش رو بکار برده باشم و فکر کنم شاید اگه طور دیگه ای بود بهتر بود .

چهار سالی که حتی یک قدم به عقب برنگشتم و هیچوقت آرزوی برگشتن به سالهای قبل رو ندارم ، چون میدونم تو مسیر زندگی بهترین راهها رو انتخاب کردم و هیچوقت از کرده خودم پشیمون نبودم.

چهار سال رو با هم و در کنار هم گذروندیم با هم نفس کشیدیم، باهم تصمیم گرفتیم و با هم به آرزوهامون تحقق بخشیدیم.

خدا رو شکر میکنم چهار سال از زیباترین سالهای زندگیم رو در کنار مردی گذروندم که هم نفسم بود.

وجودش نهایت لطف و مهربانی بود که خدا به من داشت .

 

بقول آقای همسر: قصه ازدواج رو تعریف کن.

من: یکی بود یکی نبود یه پسری بود ....

آقای همسر: نههههههه من همشو از حفظم تعریف نکن.

البته این قصه تا روزی که ما در کنار هم هستیم به سر نمیاد و ادامه داره.

نترسین نمیخوام قصه ازدواج رو براتون تعریف کنم.

 اما وقتی دلها یکی باشه فکرها هم یکی میشه، اینطوری مشکلی نیست که آسان نشه و سنگی نیست که از سر راه برداشته نشه.

ما از لحظه شروع تمام قدمها رو با هم و در کنار هم برداشتیم ، خدا هم یارمون بود و حتی یک لحظه گره تو کارمون نیفتاد .

از هیچ کس کمک نگرفتیم ،جز خدای مهربون که بزرگترین کمک و یار هست.

باز هم دستمون فقط به سوی همون خالق عشق و محبت دراز هست .

از همون خدای مهربون میخوام عشقمو و زنده و پایدار نگه دار . آرزو میکنم لحظه ای بی عشقم زنده نباشم وزمانی زنده باشم که در کنارش باشم.

عزیزترین موجود زمینی ،عاشقانه دوستت دارم و قلب و روحم رو خالصانه تقدیمت میکنم .

 میخوام همچنان در کنارم باشی تا ثمره زیبای عشقمون رو که در حال پرورش یافتن هست به مقصد برسونیم.

پی نوشت: متن بالای صفحه نوشته روی کارت عروسیمون هست .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:59  توسط شيلا | 

سلام دوست جونای خیلی خوب و مهربون

ممنون که میاین حالم و میپرسین . من و نی نی و آقای همسر خوب خوب هستیم.

هفته گذشته هم هفته خوبی بود اما راستش وبلاگ یکی از بچه ها دلم و پر از اضطراب و دلشوره کرد میدونم که نباید چیزهایی که باعث اضطراب میشه بخونم مخصوصا اگه مربوط به نی نی ها بشه . البته به آقای همسر چیزی نگفته بودم ولی از اونجایی که ایشون در امور مغز خوانی و فکر خوانی تبحر دارن تا حال من و دید گفت چی تو وبلاگ خوندی که اینطور نگرانت کرده؟

 از یکشنبه همش احساس میکردم نکنه خدای نکرده بچه طوریش شده باشه . همش از خدا میخواستم یه نشونه ای بهم نشون بدم که بتونم باهاش بفهمم حال بچم خوبه .خودم میدونستم که نگرانیم بی دلیل هست و هیچ پایه و اساسی نداره اما دلم آروم نمیگرفت.

 آقای همسر ازم خواست که پیش یکی از دکترهای زنان نزدیک خونه برم تا خیالم جمع بشه اما مشکل من اینه که دلم نمیخواد جز دکتر خودم پیش هیچ دکتری برم. اما از یه طرف همش دلم میخواست هرچه زودتر صدای قلبش رو بشنوم تا آروم بگیرم

آقای همسر تو این هفته هرچقدر باهام حرف میزد که مگه میشه خدای نکرده بچه طوریش باشه اما تو اینقدر راحت نشسته باشی و عین خیالت نباشه؟ نه دردی نه خونریزی نه هیچی... خودم هم سعی میکردم به خودم دلداری بدم اما باز هم یکدفعه دلم هری میریخت پایین.

تو این یه هفته آقای همسر خیلی تلاش کرد که حواسم رو از این مساله پرت کنه مرتب بیرون بودم پارک میرفتم خرید میرفتم مهمونی رفتم اما تو یه لحظه هایی یکدفعه فکر و خیال میومد سراغم.

خلاصه از روز چهارشنبه و با شروع هفته ۲۱ ضربه های ریزی به زیر دلم اصابت میکرد که گاهی فکر میکردم عزیز دلم داره بهم تلنگر میزنه که من اینجام گاهی هم فکر میکردم نکنه خدای نکرده چیز دیگه ای باشه.

به هرحال برای امروز از دکترم وقت گرفتم و صبح رفتم تا خیالم جمع بشه.

دکترمو خیلی دوست دارم تا فهمید دچار اضطراب شدم فورا گفت رو تخت بخوابم و دستگاه رو آورد و رو شکمم چرخوند.

من هم فقط گوش میدادم تا صدای قلبش رو پیدا کنم.

خانم دکتر: خب دختر خانوم ببینم الان چی داری میگی؟ خب علیک سلام.... چی؟ ریمل میخوای؟ رژ لب؟ ...جهاز میخوای؟ عزیز دلم الان برای این حرفا زوده صبر کن هروقت اومدی بیرون بابا و مامان برات هرچی که خواستی میخرن.

رو به من: صدای دختر گلت رو شنیدی؟ خیالت راحت شد؟

واقعا مثل آبی بود که ریخت رو آتیش آرومه آروم شدم. انوقت بود که یاد اون ضربه های یواش زیر دلم افتادم.

خانوم دکتر: خب داره میگه سلام من اینجام .حالا چند هفته دیگه که با ضربه های محکم تر گفت سلام مجبور میشی بگی علیک سلام. بجای اینکه به چیزهای بد فکر کنی تو فکر اسم باش و یه اسم خوب براش انتخاب کن که وقتی بدنیا آوردمش میخوام صداش کنم. حالا واسش چی انتخاب کردی؟ شادنوش- گلنوش - مهرنوش ....

من: هنوز دقیقا انتخاب نکردیم اما تا اونموقع اسم هم انتخاب میشه.

خدا رو شکر میکنم که دلم و با شنیدن صدای قلب جگرگوشم آروم کرد . دیگه سعی میکنم بیشتر مراقب باشم چیزهایی که ممکنه روحیم رو خراب کنه و بهم استرس وارد کنه نخونم. چون واقعا این شرایط دست خود آدم نیست که بتونی کنترل کنی .

بازهم خدا رو شکر بخاطر تمام لطفی که تا الان به من و خانواده ام داشته . از این به بعد هم خودمون رو به همون خدای بالای سر که در بزرگی و عظمتش شکی نیست میسپارم.

خدای مهربون شکرت از اینکه بهم همسری دادی که در تمام لحظات بهترین یار و همدم و تکیه گاهم هست.

شکرت خدای مهربون که تو این ۴ سالی که از زندگی عاشقانمون میگذره میلیونها بار بهم ثابت کردی که اشتباه نکردم و اونی که الان یارم هست بکی از بهترین بنده هات هست که موقع آفرینشش سنگ تموم گذاشتی.

خدایا مهربونم شکرت که کمکم کردی قلب و هستیمو بدست کسی بسپارم که صاحب زیباترین قلب دنیاست.

خدایا دیگه نمیدونم با چه زبونی بگم شکر که لایق اینهمه لطف و مهربونیت باشه. شکر که کمکم کردی عاشق باشم و دوست داشته بشم

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 14:17  توسط شيلا | 

سلام دوست جونام

                                                  

امروز هم دلم میخواد از اون پستها بنویسم از همونایی که خودتون میدونید. یه جورایی از اون حسهای گوگولی داره در من فوران میکنه مجبورم بریزمش بیرون.

 

در ازدواج هیچ وقت هماهنگی کامل وجود ندارد،بلکه تنها یک سری سازشهایی صورت میگیرد.(خوب باید به این توجه کنین که دو تا آدم با دوتا فرهنگ ، سلیقه و طرز فکر متفاوت میخوان با هم زیر یه سقف زندگی کنن اگه قرار باشه که هرکی کار خودشو بکنه که بلوا میشه پس باید یه جورایی با هم دیگه کنار بیان. غیر از اینه؟)

فقط از چیزها استفاده کنید، نه از آدمها. تنها به آدمها عشق بورزید ، نه به چیزها.

نقشی را که طرف مقابل شما در خانواده دارد ، ببینید.(الکی نه ها واقعا ببینید)

عشقتان را بی دریغ نثار کنید.

                                           

پی نوشت: اردیبهشت یکی از اون ماههای هیجان انگیزناک هست که توش خیلی خیلی اتفاقهای خوب میفته و من خیلی دوستش می دارم .

پی نوشت: جمعه بقدری از صبحش هوا گرم شده بود که تو ماشین صدام در اومد.

من: جناب هنوز ششم اردیبهشته ها فکر نمی کنی یه ذره شومینه رو زود روشن کردی؟رسما داریم می پزیم . اینطوری پیش بره من تا شهریور چه خاکی تو گلدونام بریزم؟

آقای همسر: با کی هستی؟

من: با اون بالایی هستم که واسه پختوندن ما عجله داره.

آقای همسر: با اوس کریم ؟

پی نوشت: در جریان پخت و پز این چند روزه و روشن نبودن سیستمهای سرمایشی اداره اینجانب یک عدد پنکه از تو پستو در آوردم و دارم باد میخورم و باهاش پز میدم.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 14:13  توسط شيلا | 

سلام دوست جونام

من در حال حاضر یک عدد مامان شیلای دماغ سوخته میخریم می باشم

 که یه نیم وجب نی نی من و گذاشت سر کار بعله دیشب رفتیم سونو ایشون رو زیارت کردیم آما .....

این آماش خیلی مهومه چون نی نی گوگولی ما تمام سونوگرافیها رو باطل کرد . اول خودم بعدش مامانامون ، دکترم و از همه مهمتر خانم خونه سونوگرافیش اشتباه از آب در اومد.

از من نپرسین کی هست و چی هست خودش بهتون میگه .

البته من نمیتونم تضمین بدم تا چند ماه دیگه نظرش عوض نشه اما مهم اینه که خدا رو صد هزار مرتبه شکر همه چیزش سالم و نرمال هست .

 آقای همسر که فقط دوربین بدست داشت از دیدن اجزای بدن نی نی و تکون خوردناش کیف میکرد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 11:8  توسط شيلا | 

 

سلام دوست جونام

 

 

بسیار بسیار عذر خواهی میکنم  از بابت تاخیرم .اما خوب هم به تعطیلات آخر هفته برخورده بودم و هم دیروز سرکار نرفتم اینترنت خونه هم اونقدر سرعتش کم هست که نمیشه پست نوشت . باشد که در شش ماه مرخصی جهت سالم ماندن قبض تلفن صاحب ای دی اس ال شوم انشاا... .

 

خب از کجا شروع کنم؟

جهت رضایت خاطر علاقمندان به کفتر ریقو عرض کنم که ایشان در یک اقدام کماندویی پارتیزانی  به تراس ما نفوذ کردند . روز چهارشنبه ساعت حدود 2 تا پنجره آشپزخونه رو باز کردم دیدم یک چیزی مثل فشفشه از روی کمپرسور کولر گازی پرید نشست روی کولر آبی .

 

نگاه کردم دیدم به به یه فقره کفتر ریقو مثل چی زل زده به من و داره برو بر من و نگاه میکنه خلاصه هرچی ما هیشت و هوشت .... و انواع سروصدا رو از هنجره خودمون خارج کردیم که ببینیم آیا بروی مبارک میاره یا نه دیدیم نهههههههههههه همچون یک عدد بز داره ما رو ورانداز میکنه .

 

تازه رفته بود یکی از این چاق و چله ها رو هم با خودش آورده بود به آقای همسر زنگ زدم و موضوع رو گفتم اولش تعجب کرد بعد خندید بعدش که دید نه خنده نداره گفت بیام خونه میکشمش تا دیگه نیاد تو رو اذیت کنه.

 

بابا من میگم این کفتر در زندگی گذشته اینشتین بوده شما هی باور نکنید. یه سوراخ کوچولو در فاصله بین ضربدری های آهنی و ایرانیت که قابل دسترس نیست توسط ایشون کشف شده و از همون سوراخ نفوذ کردن به داخل، احتمالا قرار بود فرداش برو بکس رو برای امر خطیر تخم گذاری دعوت کنن که آقای همسر سوراخ و بست و حالش و گرفت.

 

چون فردا صبحش چنان سروصدایی اون بالا راه انداخته بود هی رو ایرانیت میدوید و نوک میزد که بیا و ببین.

 

 

یک هفته بود که همکارای آقای همسر برنامه رفتن به شهرستانک رو ریخته بودن و آقای همسر هی به بهانه های مختلف بخاطر من و نی نی از همراهیشون طفره میرفت. خلاصه روز پنج شنبه بهش گیر دادن که تو چرا نمیخوای بیای ..........

 

خلاصه آقای همسر هم به من زنگ زد که تو میگی چیکار کنم اینا دست بردار نیستن. من هم گفتم اگه مسیرش طولانی نیست و زیاد سراشیبی و کوهپیمایی نداره بریم . من مشکلی ندارم.

 

صبح جمعه ساعت 7 صبح حرکت کردیم و صبحانه رو در منطقه پل خواب بودیم بعد از اون دوباره حرکت کردیم و حدود ساعت 10 رسیدیم به ورودی شهرستانک.

اونجا بود که همه تصمیم گرفتن اول بریم گچسر برای دیدن باغ لالهبعد بریم شهرستانک . اول رفتیم گچسر هم کلی عکس  گرفتیم و  کلی هم گل لالهخریدیم بعد دوباره حرکت کردیم به سمت شهرستانک .

البته نکته ای که در این بین دستگیرمان شد این بود که دوربینمون رو دست وروجکها ندهیم . آخه مثلا قرار بود دوربین رو تنظیم کنن رو اتومات بذارن بعد بیان واستن برای عکس .

 

بدون اینکه به ما بگن دوربین رو سمت خودشون تنظیم کردن دقیقا در لحظه آخر به یه طرف خم شدن و گفتن ااااااااااااا نگاه دوربین اینوره در نتیجه از آقای همسر یه کله افتاد تو عکس از من یه نصفه عوضش اونطرف باس*ن یه آقا و خانوم که نمیدونیم کی بودن هم تو عکس هست.

 

بلاخره رسیدیم به شهرستانک جای مناسب رو کنار رودخانه پیدا کردیم و بساط رو پهن کردیم چند نفر رفتن سراغ برپا کردن آتیش آقای همسر یکی دو نفر دیگه رفتن تو کار جوجه ها ،من هم سالاد درست کردم.

یکی از پسرا خیلی ساکت بود زیاد حرف نمیزد  فقط گاهی میخندید و به غذاها ناخنک میزد و از اول صبح هم هرجا پیاده شدیم سردش بود یه پتوی کهنه از تو پاترولشون پیدا کرده بود و بخودش پیچیده بود  بچه ها اسمش و گذاشته بودن علی سنتوری. شده بود سوژه من و با دوربین منتظر بودم که در موقعیت مناسب ازش عکس بگیرم که همش در میرفت اما بلاخره چند تا عکس ازش گرفتم.

البته آقای همسر میگفت فکر نکن بی سروصداست هنوز یخش وا نشده .

 

خلاصه غذا آماده شد و جای همگی خالی تا خرخره هم خورده شد. بعد از غذا آقایون ولو شدن و من هم برای اینکه آفتاب به پشت گردن آقای همسر نتابه کلاه خودم رو گذاشتم سرش که اینهم شد یه سوژه واسه عکاسی که چپ و راست در حالتهای مختلف ازش عکس گرفتن.

 

یکی دو ساعت که گذاشت حرف این بود که فاز دوم خوراکی ها رو بیارن اما یه جورایی همه ما گلاب به روتون واجب شده بودیم و اصلا نمی شد اسم خوراکی رو آورد اون دور و اطراف هم جای مناسب نبود.

آقای همسر که خدا خیرش بده با استفاده از روکش ماشین قبلیمون که تو صندوق عقب ماشین بود  و شاخه های درختان یه توالت صحرایی ساخت که من بعنوان اولین نفر تا کسی نفهمیده بود افتتاحش کردم .

 

بعد از اون همه با فراغ بال چای و کیک و هندونه و ... خوردن ساعت 4 آماده برگشتن شدیم که بدلیل یکطرفه شدن مسیر برگشت خیلی سریعتر برگشتیم. اما وقتی رسیدیم دیگه نا نداشتیم .

 

 

دیروز هم چون نوبت دکتر داشتم اداره نرفتم اما کلی خوشحال شدم هم از شنیدن صدای قوی قلب نی نی و هم از مطمئن شدن از وضعیت سلامتیش . ایندفعه هم برای سونو باید برم که اگه نی نی همراهی کنه میفهمیم پسره یا دختر. البته خانم دکتر با چند تا سوال و معاینه تقریبا بهم گفت نی نی چی هست اما بعد از نتیجه سونو میگم.

 

اما دیروز یکی از دوستای خوب وبلاگی رو دیدم البته قرار بود دوتا از دوست جونام رو ببینم که یکیشون براش یه کاری پیش اومد اما خاتون عزیز رو دیدم و یکی دو ساعتی با هم بودیم.

خاتون گلم از مصاحبتت حسابی شارژ شدم و انرژی گرفتم امیدوارم همیشه همینطور شاد و پر انرژی باشی.

 

پی نوشت: دوست جونایی که خیلی به مانتو بت منی من علاقمند هستند خدمتشون عرض کنم که من یه مانتوی دیگه خریدم که کمی تا قسمتی اوضاعش مساعد تر هست و مانتو بت منی رو گذاشتم واسه یکی دو ماه آخر که بپوشم و دلم نسوزه که خریدم و استفاده نکردم.

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 14:15  توسط شيلا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
من و آقای همسر عزيزم در 18 ارديبهشت 1383 با هم پيمان بستيم كه تا روزي كه زنده هستيم با هم ، براي هم و به عشق هم زندگي كنيم.فرشته کوچولوی پاک و معصوممون هم اومده تا ما طعم خوشبختی رو در کنارش بیشتر احساس کنیم

پیوندهای روزانه
آپلود
شکلک
راز
فرهنگ نامگذاری
آموزش دو زبان هندی و انگلیسی
فنگ شویی
اسمایل های قشنگ 4
اسمایل های قشنگ3
اسمایل های قشنگ2
اسمايل هاي قشنگ1
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
پیوندها
طنین عزیز
بهناز عزیز
رومینا فرشته کوچولوی بهشت ما
بال پرواز
برفی عزیزم
گلی خانوم
گوبولی خانوم
عاشقانه های گلپر جون
صبا جون
نازنین جون
خاتون
روشنک جون
ققنوس
خاطره جون
crazy world of mine(سارا جون)
آرزو جون و آرش وروجکش
جودی آبوت عزیز
ایرن دخت
برگی از زندگی ام(مهربان)
ترنم عاشقی
یادداشتهای من(ندا جون)
آرام عزيز
نازی جون
گلي جون مامان غزل
مادر خانومی
خانوم خونه
فلفل بانوي عزيز
سارا و ماهان گلش
هاله عزيز
دختری در مزرعه
وفا
شنبلیله بانوی عزیز
دختری از جنس بلور(مریم جون)
خانه سبز ما
فرناز جون(بهانه های ساده خوشبختی)
بانوی سرزمینهای شمالی
خاطرات ما(مریسام عزیز)
آزاده عزیز
زندگی عاشقانه من(الهام عزیز)
من و یه آقای شیک
خاطرات من و عشقولیم
شب تاب خانوم
پرستوی عزیز
محیا جون
مرجان
توت فرنگی و مهربون همسر
کدبانو
آموزش آشپزی
رژیم غذایی
خواص خوراکیها
بی بی سنتر
اطلاعات پزشکی در زمينه بارداری
نی نی سایت
راز شاد زیستن
لمس
قوانین جهانی موفقیت
ورارو
قانون جذب
مینا
چهارسو
یوگا پیام مهر
دختری از هیچ جا
گل رز عزیز
دلنوشته های من(سارای عزیز)
بانوی روزهای دلتنگی(نینا)
ناگفته های من و تو
دست نوشته های کوچولو (رامای مهربون)
خاله هستی
دکوراسیون
عشق مخملی
عارفه عزیز
وب نوشت های خونه ما(نازنین)
پینه دوز
نامه های من(رامک)
بهمندخت
شیوا جون
آزاده عزیز و ماهان گلش
بلند فكر ميكنم…(فینگیل بانو)
نیکی عزیز
(روزهای من)آذر عزیز
استواری امن زمین
جوجوخانوم
بانوی برفی
بهاره و سامین
پریسا
خانم و آقای گیلاسی
دینا
کلبه عشق ما
دلنوشته های یک زن
دختر مستقل
روزهای سبز گلی
شهناز عزیز
آشپزی سیندختی
آلیس در برره
پرین
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM