

![]() |
![]() |
|
| من شيلا هستم كه در 18 ارديبهشت 1383 با آقای همسر عزیزم ازدواج كردم |
|
سلام
ما روز پنج شنبه ساعت ۲:۴۵ دقيقه عصر از تهران به سمت درياچه شورمست حركت كرديم . درياچه طبيعي شورمست در شهرستان سواد كوه در ۶ كيلومتري غرب شهر پل سفيد و در ارتفاعات مشرف به اين شهر در مجاورت روستاي شورمست واقع شده .وسعت آن ۱۵۰۰۰ متر مربع و عمق آن حدود ۶متر است ، جنگل اطراف آن پوشيده از درختان كهنسال توسكا است . درست زماني كه ما به منطقه فيروزكوه رسيديم همه جا پوشيده از مه غليظي شد و در بعضي مواقع باران شديدي هم شروع به باريدن كرد. جاده اي كه از شهر پل سفيد به سمت روستا و درياچه شورمست ميرود يك جاده شيبدار و غير آسفالت و همچنين مشرف به دره هست مخصوصا بعد از باران شديدي كه باريد حسابي گل و لاي بود. ما حدود ساعت ۷ عصر به ورودي روستا رسيديم كه هم هوا رو به تاريكي بود هم مه همه جا رو پوشونده بود . يه جورايي از كرده خودمون پشيمون شده بوديم چون ميني بوس مدام گير ميكرد تو گل و نميتونست بالا بره. اينجا بود كه به ناچار آقايوناي گروه پياده شدن و ماشين رو در چند مرحله كه تو سراشيبي و گل و لاي گير كرده بود هل دادن. وقتي به بالا رسيديم ما هم مجبور شديم پياده شيم و با چراغ قوه مسير رو طي كنيم تا به محل كمپ برسيم. چادر ها رو بر پا كرديم و دو تا آلاچيق هم از جاهاي مختلف پيدا كرديم ، كنديم و آورديم نزديك چادرها كاشتيم. ما كاملا مجهز رفته بوديم ولي با اين حال هم هوا سرد بود و هم همه جا بخاطر باروني كه باريده بود خيس بود. راستش من تا حالا تو محيط باز يا تو چادر نخوابيده بودم از يكي از محلي ها كه اون نزديكي ها انبار داشت و هيزم ميفروخت پرسيديم . اينجا حيوون وحشي نداره؟ گفت: چرا پلنگ و خرس و گراز و روباه ولي تا حالا به كسي حمله نكردن(يعني ممكنه بعدا حمله كنن) بعد از اون همه مشغول تدارك شام شدن و شام در آلاچيق صرف شد. البته ساعت حدود ۱۱ شب بود كمي به قدم زدن در همون حوالي و رفتن به گلاب به روتون گذشت كه انصافا اين يكيش هم تميز بود و هم آب داشت. بعد از مشخص شدن چادر ها يه عده رفتن كه بخوابن و يه عده مشغول بازي شدن .آقاي همسر اول قرار بود تو چادر بغلي ما بخوابه اما بعد پشيمون شد و رفت تو ماشين خوابيد . من هم دقيقا تا ساعت ۴ صبح خوابم نبرد از يه طرف كف چادر با اينكه دو لايه پوشيده شده بود چون زمين خيس بود خيلي سرد بود و از يه طرف شيطونكهاي گروه تا ساعت ۳ نخوابيدن. يا با آتيش ور ميرفتن يا با چراغ قوه نور تو چادرا مينداختن يا در مورد اينكه خشم شب بزنن يا كفشها رو جابجا كنن حرف ميزدن. خلاصه ساعت ۴ صبح احساس كردم چادر بغلي ما هم بيدارن و كم كم هم چادريهاي من هم بيدار شدن و من ازهم از خدا خواسته لباس پوشيدم رفتم بيرون كه ديدم آقاي همسر هم از تو ميني بوس اومد پايين . هوا نيمه تاريك و سطح درياچه هنوز پوشيده از مه بود و يكي دو نفر كنار درياچه مشغول ماهيگيري بودن. دریاچه شورمست- مه صبحگاهی- ساعت 4:30 دقیقه ما هم دسته جمعي رفتيم پياده روي و وقتي برگشتيم حدودا ساعت ۵:۳۰ بود . از شدت بيخوابي احساس حالت تهوع بهم داست كه رفتم تو چادر يه ساعتي خوابيدم كه ديدم آقاي همسر داد ميزنه بلند شيد ما مرديم از گشنگي . در واقع اون موقع يكم حالم بهتر شده بود. خلاصه صبحانه رو خورديم و دوباره رفتيم به گشت زدن و قايق سواري. گاهي با هم مسابقه ميداديم و گاهي قايقها رو به هم ميكوبيديم خلاصه ديگه پاهام از بس پدال زده بوده درد ميكرد. كمي هم تمشك چيديم و برگشتيم از ساعت ۱۱ شروع كرديم به آماده كردن سوروسات ناهار چون تصميم داشتيم قبل از شروع ترافيك برگرديم. بعد از خوردن ناهار و كمي گشت زدن و عكس گرفتن كم كم چادر ها رو جمع كرديم كه براي برگشتن حاضر بشيم. حدود ساعت ۷ تهران بوديم و از شركت آقاي همسر تا خونه هم با شلواراي گلي پياده اومديم . سفرهاي كوتاه مدت خيلي خوش ميگذره مخصوصا اگه اكيپش خوب باشه اما خوب آخرش له ميشي . وقتي برگشتيم حموم كردم و بزور خودمو تا موقع سريال يانگوم بيدار نگه داشتم اونم وسطاش ميرفتم تو هپروت. حدودا ۳ تا سي دي عكس هست كه فوق العاده هستن مخصوصا عكس مناظر طبيعيش اما خوب من يه چندتا شو انتخاب كردم كه اينجا بزارم. اساسا دهنم آسفالت شد تا تونستم این عکسا رو بذارم. اما همونطور كه قبلا گفتم اينجور جاها بايد با تور و بطور دسته جمعي بريد تا خطر كمتري داشته باشه. پی نوشت : لیلا جان، در جواب سوالات بايد بگم ميشه با ماشين شخصي هم رفت اما به شرايط جوي بستگي داره مثلا ما شب رسيديم بارون اومده بود همه جا گل و لاي بود ، مه شديدي همه جا رو گرفته بود و ميني بوس گير كرد. اما فرداش كه هوا خوب شد و زمين خشك شده بود ماشينهاي شخصي اومدن اما خوب من توصيه نميكنم. -حتي خيلي از گروههاي تور كه صبح رسيده بودن پايين پياده شده بودن و پياده از سراشيبي اومده بودن بالا منتهي چون ما شب رسيديم راننده نديد از كجا اومده بالا موقع برگشتن تازه فهميد چي به چيه؟ -در مورد هزينه بايد بگم ، ورودي ميگيرن به تعداد نفرات و قايق هم كه ساعتي هست. -حدودا از سال ۸۴ پاي گروههاي كوهنوردي و تورها به اينجا باز شده و هنوز جديده
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 11:47 توسط شيلا |
|
|
سلام دوست جونام
من برگشتم ، تور درياچه شورمست هم خيلي خوش گذشت. اما امروز هم حوصله نوشتن ندارم (بدليل خستگي بعد از سفر) هم اينكه امروز آقاي همسر همه عكسهاي سفر رو رايت ميكنه برام مياره فردا مينويسم كه لابلاش بتونم عكسها رو هم بذارم. جاي فوق العاده زيباي هست. فقط اينو بگم با ماشين شخصي و اونم به تنهايي هيچوقت تصميم نگيريد كه به چنين جاهايي بريد. بهترين حالت بصورت دسته جمعي و با تور هست . فردا ميام همه چيزو براتون تعريف ميكنم واقعا مناظرش بينظير هست البته ما از اين مناظر زيبا و بكر تو ايران كم نداريم و اگه بخواد بحث اكوتوريسم در ايران جدي گرفته بشه اونقدر مناطق ناشناخته و زيبا در همه جاي ايران وجود داره كه ميتونه سود سرشاري رو نصيب ايران كنه. تا فردا
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام تیر 1386ساعت 12:23 توسط شيلا |
|
امروز چهارشنبه هست و برای کسایی که کارمند هستند یه روز امیدوار کننده چون یه دو روزی از محیط اداری خلاص میشن. برای فردا اکیپ دوستای آقای همسر برنامه ریختن برای رفتن به دریاچه شورمست کلی تدارک دیدن حتی قایق بادی هم خریدن به اصطلاح میخوان رو دریاچه ماهیگیری هم بکنن (در واقع همون شیطنت). بعد از ساعت ۱ فردا حركت ميكنيم يعني من صبح ميرم باشگاه و بعد ميرم پيش آقاي همسر تا با هم ناهار بخوريم بعد از اون گروه حركت ميكنه. قراره شب خانوما تو چادر بخوابن و آقایون در هوای آزاد ،حالا اين شب قراره چطوري به صبح برسه بعدا ميگم. چون اينايي كه من ميشناسم نه خودشون ميخوابن نه ميزارن بقيه بخوابن. دفعه قبل كه رفته بوديم تنگه واشي بي رودرواسي منو آقاي همسر و با سطل آب خيس كردن . آقاي همسر هم يكي يكي گيرشون مينداخت و نگه ميداشت من با سطل آب خيسشون كنم . يه چيز عجيب و غريبي بود وسط تنگه جايي كه همزيستي مسالمت آميز بين اسب و الاغ و انسان هست يك بلبشويي راه انداخته بودن كه نگو افتاده بودن به جون هم تا همو خيس خالي نكردن ول كن معامله نبودن. آخر سر هم خود آقاي همسر نامردي نكرد و من و خيس كرده(اين هم از عواقب حمايت از شوشو). راه تنگه واشي سخته ولي با مزه هست من كه كتونيم پاره شد چون بغلش خورد به يك سنگ تيز مخصوصا با اون فشار آب . خلاصه تو اينجور سفرها ديگه رحم و مروت معني نداره واميستن درست وقتي رسيدي به جايي كه نه راه پس داري نه راه پيش و نميتوني در بري از هر طرف حمله ميكنن و بهت آب ميپاشن. مخصوصا يه جايي كه به ما حمله كردن پاي من رفت تو گودال و تا كمر رفتم تو آب آقاي همسر از يه طرف كوله پشتي داشت از يه طرف داشت منو ميكشيد بيرون و مواظب بود كه نيفتم از يه طرف بهمون حمله كردن اساسي فقط شانسي كه آورديم هيچ كدوم موبايل همراه نبرده بوديم و گرنه سوخته بود. يه جورايي قرار با قوم ياجوج ماجوج بريم سفر. قراره جمعه عصر برگرديم اگه سالم برگشتم حتما شنبه آپ ميكنم. راستي من كامپيوترم مشكل پيدا كرده نميدونم ويروسي،كرمي ،هزارپايي چي از اينترنت در اومده رفته توش كه موسم رو لينكها كار نميكنه و كامنتها رو نميتونم باز كنم. دوستاي عزيزي كه بديدنم اومدن اما از من جوابي نديدن اميدوارم كه به بزرگي خودشون ببخشن چون نميتونم براشون كامنت بزارم. تا رفع كامل عيب كه حالا نميدونم بايد ويندوز عوض كنم يا درست ميشه فقط ميتونم وبلاگها رو بخونم و تو قسمت نظرات نميتونم چيزي بنويسم . اما همشو ميخونم . آخر هفته خوبي براي همتون آرزو ميكنم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 12:32 توسط شيلا |
|
حرف زدن گوش كردن كمك كردن بوسيدن و در آغوش گرفتن تعريف و تمجيد كردن اظهار عشق و علاقه كردن
توجه: درستي و صداقت اهميت زيادي دارد، اما جانب تدبير را از دست ندهيد.
پ.ن: يك مرد خوب :یک نکته مهم رو فراموش نکنید مردها عاشق این هستند که یکی باهاشون مشورت کنه . توضيح: من در نوشته هام هميشه واژه همسر رو استفاده ميكنم نه زن و نه مرد پس مطمئنن همونطور كه يك مرد خوب دوست داره باهاش مشورت بشه يك بانوي خوب هم دوست داره كه باهاش مشورت كنن. با اجازه شما شعر پل الوار رو از سايتتون بر داشتم چون خيلي اين شعر رو دوست داشتم بخاطر معناي زيبايي كه داره.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 10:13 توسط شيلا |
|
|
این بار چهارمه که دارم مینویسم
نمیدونم چرا امروز بلاگفا با من سر جنگ داره هی مینویسم هی میپره . ایندفعه مینویسم شد شد نشد دیگه امکان نداره اصرار نکنین نه اصلا حرفشم نزنین جون شما نمیشه. من،آقاي همسر و پسر سياه ديروز ساعت ۴ صبح راه افتاديم رفتيم رشت تا من مدرك دانشناممو بگيرم . البته مدرك موقت داشتم ديگه آقاي همسر وادارم كرد كه دنبالش برم چون ميگفت شايد يه روز دانشگاه آتيش گرفت پروندت به ملكوت پيوست اونوقت چيكار ميكني؟ خلاصه تو خرداد ماه در يك اقدام انتحاري به دانشگاه رفتيم و تقاضانامه پر كرديم و مدرك موقت رو هم تحويل داديم . هفته گذشته كه تماس گرفتند كه مدركتون حاضره باز موندم تو كف كه چگونه آيا؟ دوباره اين همه راه كه باز آقاي همسر مهربان به دادمان رسيد و مرخصي گرفت و ديروز صبح راهي شديم. ساعت ۹ صبح به دانشگاه رسيديم تا ساعت ۱۰:۱۵ كارم تموم شد و ساعت ۱۰:۳۰ دوباره حركت كرديم به سمت تهران. و ساعت ۲:۳۰ در منزل تشريف داشتيم و ناهار را روي ميز آشپزخانه عزيز صرف كرديم. و از آن زمان بغير از وقت شام بيشترشو در خواب بسر برديم. امروز هم به اميد تعطيلي فردا اومدم سر كار . ميخوام از همه دوستاي عزيزي كه اين چند روزه بيادم بودن تشكر كنم از فاطمه عزيزم، گوبولي جون، محبوبه مهربون، دزيره و همه دوستاي خوبم كه تو اين محيط مجازي باهاشون آشنا شدم و اگه يه روز وبلاگاشونو باز نكنم دلم براشون تنگ ميشه . براي همه دوستام آرزوي سعادت و موفقيت دارم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 14:18 توسط شيلا |
|
|
سرشبهای خوشی را پشت سر بگذارید و رفتار عاشقانه ای باهم داشته باشید.
بایکدیگر به همان شکلی رفتار کنید که میخواهید با شما آنطور رفتار کنند. در درازمدت روبرو شدن با مسوولیتهایتان برای شما آسانتر خواهد بود. کاری کنید که همسرتان احساس کند شما دوستش دارید. اگر نمیدانید که چکار باید بکنید این را از خودش بپرسید. وقتی به توجه بیشتری نیاز دارید این را به همسرتان بگویید. بدون اینکه همسرتان از شما بخواهد پشت او را بمالید. به یکدیگر محبت کنید و احترام بگذارید.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 9:22 توسط شيلا |
|
|
سلام دوست جونام
شرمنده به سبب کشیدن اسباب از یک ساختمان به یک ساختمان اداری دیگر تا چند روز و اندی به اینترنت دسترسی ندارم. حتی امروز مجبور شدم وسط کارتنها تو اتاقم بشینم ایشاا... هرچه زودتر برمیگردم و به همتون سر میزنم. دوستتون دارم دوست جونااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 17:10 توسط شيلا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 8:37 توسط شيلا |
|
|
گفتم نمیرم ماموریت اما نمیدونستم که امروز اسباب کشی داریم.
از یه ساختمون باید بریم یه ساختمون دیگه. تازشم اونجا هم هنوز جاهامون قطعی نیست چون مدیرمون امروز رفته ژاپن ممکنه بیاد جامونو عوض کنه. بقول گیلاسی ماماننننننننننننننننننننننننننننننننننننن آها یادم اومدم بلاخره بعد از یه هفته و اندی ما کولر گازی دار شدیم. امان از دست این خدمات پس از فروش وقتی میخوان ازت میلیونی پول بگیرن قربون صدقت میرن اما وقتی قسمت مجانی ماجرا میرسه هی واست کلاس میزارن و امروز فردا میکنن. چهارشنبه خونه مامانیم بودم که دیدم آقای همسر زنگ زده میگه کولر رو فرستادن تو نزدیکتری برو خونه تا من هم خودمو برسونم . خونه مامانی تا خونه ما راهی نیست اما تا من آماده شم و خداحافظی و ماچ و بوسه .... رسیدم دیدم همسری باز برخلاف قولش که دیگه موتور سوار نشه ، با موتور اومده و جلوي در واستاده و ميگه عجب زود اومدي. خلاصه موندم تو كار اين پيكهاي موتوري چطوري سه تا كارتون بزرگ و درازو رو موتور جا ميدن و اينور انور ميبرن . ميگن كارمونه وارديم اما چطوري رو هم ميچينن از لاي ماشينا رد ميشن خدا عالمه . من يخچال فريزر هم ديدم پشت موتور حمل ميكردن. جل الخالق. خلاصه به ما گفتن يا امشب يا فردا نصاب مياد. امشب(منظورم از امشب چهارشنبه شب گذشته هست) نشستيم شام هم زود خورديم زل زديم به ساعت كه ميخواد بياد. آخه اونقدر جعبه ها بزرگ بودن فرش هال رو جمع كرديم تا كثيف نشه خونه بهم ريخته بود پنجشنبه ساعت ۱۰ صبح زنگ زدن ما داريم ميايم من كه باشگاه بودم همسر جونم هم سركار بود. آقاي همسر بهشون گفت من سر كارم ساعت ۱ بياين كه گفتن نه نميشه همسري گفت پس بعد از ظهر بياين كه گفتن زنگ ميزنيم . حالا ما سريع اومديم خونه كه مثلا اينا ميخوان زنگ بزنن تا پنج مونديم هرچي به موبايلشون زنگ زديم گوشي رو ور نداشتن خلاصه همسر جوني زد به سيم آخر گفت بريم بيرون به جهنم كه نميان. خلاصه تمام پاركها و اتوبانهاي تهران رو فتح كرديم آخر سر به هواي بستني خوردن رفتيم عالي قاپو ديديم همه دارن شام ميخورن ما هم ناچارا خواستيم يه چيزي بخوريم ولي امان از دست اين معده ما كه به درد رستورانهاي گرونقيمت نميخوره چون زودي سير ميشه . خداييش داشت حالم بد ميشه دختره نصف هيكل منو داشت يه ديس باقالي پلو با ماهيچه جلوش بود داشت ميخورد تازه قبلش يه عالمه اردور خورده بود اونم ساعت يازده شب . من و آقاي همسر يه شنيسل مرغ رو نتونستيم تموم كنيم اونم دليلش اين بود كه تو پارك يه بلال خورده بوديم . اما خوب اصولا من دير وقت نميتونم زياد غذا مخصوصا برنج بخورم. اما جماعت آي ميخوردن كجا ميريختن نميدونم يه جورايي هم جو منو گرفته بود هم كلافه شده بودم . همسري ميگفت يكم نوشابه بخور هاضمت باز بشه اما فايده نداشت آها يادم اومد از ميز اردور يكم ماست و اسفناج سفت ورداشتم فكر كنم سنگين بود اما خوب از اونم زياد نخورده بودم. خلاصه گارسون كه يه پيرمرد بود اومد گفت: شماها چرا هيچي نميخورين نگاه كنين ياد بگيرين . اما واقعا ديگه طاقت نداشتيم بمونيم اينه كه همسري گفت پاشيم بريم دربند چاي بخوريم. اما به محض بيرون اومدن از اونجا حالم بهتر شد. كلا من ظرفيت اينجور جاها رو ندارم ، برادرم با خانومش و دوستاشون زياد ميرن از اين رستورانايي كه يه مبلغي ميدي ميتوني ساعتها بموني و از همه غذا ها بخوري اما من مشكل دارم وقتي يه حجم غذا جلو چشمم باشه اشتهام كور ميشه تو خونه هم هيچوقت خوشم نمياد ظرف غذام پر باشه چون يدفعه ميبرم . خلاصه رفتيم دربند چه ترافيكي فقط رفتيم بالا و برگشتيم پايين گفتيم فدات شم بريم خونه خودم واسط چايي دم ميكنم نخواستيم چايي دربند رو. جمعه هم تا ساعت ۱۰:۳۰ واستاديم باز همسري زنگ زد كه گفتن ما امروز نميايم (ناز و ادا رو دارين؟) باز همسر جوني مارو برد گردوند و گردوند و ناهار هم خونه مادر شوهر بوديم و عصر هم دوباره ددر و شهروند گردي . شنبه هم باز قرار شد براي عصر زنگ بزنن كه نزدن و آقاي همسر ديگه داشت عصباني ميشد كه خودشون زنگ زدن گفتن فرا صبح ميايم . باز همسري ميگه ما صبح نيستيم عصر بياين.اونا ميگن نه هوا تاريك ميشه ساعت ۳ ميايم . من هم از فرصت استفاده كردم ديروز رو مرخصي گرفتم كه به خودم برسم و آقاي همسر هم مرخصي گرفت اومد خونه و بلاخره ساعت ۳:۳۰ افتخار دادن تشريف آوردن براي نصب . تازه ما چون پشت پنجره آشپزخونه تو حياط خلوت يه تراس فلزي داشتيم كارشون فوق العاده راحت بود بقول خودشون راحت ترين نصبشون بود كلي خوش بحالشون شد چون لازم نبود از جايي آويزون بشن . اما خداييش كي ميخواد اين خدمات پس از فروش ما اصلاح بشه و اينقدر منت اين نصاب و بار بر و نكشيم . اما انصافا سرماش خيلي باحاله حداقلش اينه كه دست و پا درد نميگيري و شل و ول نميشي.البته ايني كه ما گرفتيم يكم ظرفيتش زيادتر از فضاي خونمون هست براي خونه هاي بعدي بيشتر بدرد ميخوره
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 10:24 توسط شيلا |
|
|
هرگز در حالت عصبانیت به رختخواب نروید
عزیز دل شما موقع ورود به اتاق خواب و خروج از آن نیاز به نوازش و محبت دارد همیشه به احساسات یکدیگر توجه داشته باشید هرشب قبل از خاموش کردن چراغها یکدیگر را ببوسید باهم برای آینده نقشه بکشید و روی تبدیل نقشه هایتان به واقعیت کار کنید با شریک زندگی خود دست کم به همان خوبی ای که با دوستانتان رفتار میکنید، رفتار كنيد با آرزوها و روياهاي شخصي خودتاه پيش برويد بوجود يكديگر مباهات كنيد اگر همسر شما هميشه گرفتار است براي ديدن يكديگر با هم قرار ملاقات بگذاريد وقتي همسرتان مشكلي را با شما در ميان ميگذارد، فورا راه حل ارايه ندهيد. غالبا آنها فقط كسي را ميخواهند كه به حرفهايشان گوش بدهد به اين مساله توجه كنيد كه چقدر حرفهاي ديگران را قطع ميكنيد و از دفعات آن بكاهيد به موسيقي ملايم گوش دهيد عشق بورزيد حتي زماني كه احساس عشق و علاقه خاصي نميكنيد وقتي بحثهايتان خيلي بالا ميگيرد ادامه آن را براي مدتي به تاخير بيندازيد براي عزيز دل خود گل بخريد و به خانه بياوريد به مشكلاتي كه زندگي برايتان پيش ميآورد تحت عنوان چالشهايي نگاه كنيد كه بايد با هم با آنها دست و پنجه نرم كنيد هيچ ايرادي ندارد كه شما فكرتان را عوض كنيد وقتي با او صحبت ميكنيد، توجه خود را كاملا به حرفهايش معطوف نماييد براي اخم كردن هفتاد و دو عضله و براي لبخند زدن فقط بيست و سه عضله بكار گرفته ميشوند. مطمئنن لبخند زدن نتايج بسيار لذت بخش تري را به همراه دارد
پي نوشت: اينو واسه دزيره جون نوشتم كه مطلب قديمي نخونه گرچه خودم بيشتر از همه ميخونمشون پي نوشت: اين هفته احتمالا ميرم ماموريت شايد تا آخر هفته آپ نكنم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم تیر 1386ساعت 12:58 توسط شيلا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من و آقای همسر عزيزم در 18 ارديبهشت 1383 با هم پيمان بستيم كه تا روزي كه زنده هستيم با هم ، براي هم و به عشق هم زندگي كنيم.فرشته کوچولوی پاک و معصوممون هم اومده تا ما طعم خوشبختی رو در کنارش بیشتر احساس کنیم
|
| پیوندهای روزانه |
|
آپلود شکلک راز فرهنگ نامگذاری آموزش دو زبان هندی و انگلیسی فنگ شویی اسمایل های قشنگ 4 اسمایل های قشنگ3 اسمایل های قشنگ2 اسمايل هاي قشنگ1 آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|