

![]() |
![]() |
|
| من شيلا هستم كه در 18 ارديبهشت 1383 با آقای همسر عزیزم ازدواج كردم |
|
سلام باز ما اومدیم . البته همین دور و برا بودیم یه روزه رفتیم چالوس بقول گلپر جون ماهی خوردیم و برگشتیم اما از بس طول کشیده نوشتنش رسیدیم به آخر این هفته . به هرحال رومینا شمال اونوری رو دیده بود ما هم وظیفه داشتیم شمال اینوری رو هم نشونش بدیم. این هم دو تا عشقای من تو جاده چالوس در کل رابطه دختربانو با ماشین داره بهتر میشه و دیگه مثل قبل تو ماشین اذیت نمیکنه( این و برای شما میگم گوبولی خانم جان ) به هرحال اگه بخواهیم صبر کنیم تا یه روزی عادت کنه اون یه روز هچ وقت نمیرسه. توی هتل پر بود از نی نی دو ماه به بالا یعنی هرطرف سر میگردوندی یا تو بغل یا تو کالسکه نی نی بود پس با این حساب ما خیلی صبور بودیم که تا سه ماهگی بچه پامون رو از خونه بیرون نذاشتیم و تا ۹ ماهگی از شهر بیرون نرفتیم.
گل وسط روتختی رو که میشناسین. رومینا هم که با همشون خوش و بش میکرد و تو محوطه هرجا که بچه های بزرگتر داشتن بازی میکردن اونهم میخواست بره. هوا هم خدا رو شکر عالی بود شبش کلی تو محوطه بازی کردیم پدر و دختر یه طرف الاکلنگ نشستن و منو رو هوا نگه داشتن. زیر آسمون پر ستاره در حال دویدن دنبال رومینا دب اکبر و دب اصغر رو تعقیب میکردیم که دمشون تا کجا رفته . کنار دریا راه رفتیم و ............................ این نقطه ها یعنی خیلی رفتیم ببینیم نی نی خانم خسته میشه یا نه . وقتی هم برگشتیم تو اتاق داشتیم فیلمی رو که خود هتل پخش میکرد نگاه میکردیم . این وروجک هم کار با دکمه های تلویزیون رو یاد گرفته نشون به اون نشون که فیلم دو ساعته تبدیل شد به سریالهای سه دقیقه ای یعنی میرفت میومد میدید داریم نگاه میکنیم یا یه کانال میرفت بالا یا یه کانال میومد پایین کانال رو که بهم میریخت میرفت سراغ آباژور و پریزها و کشوها خلاصه هر چیزی که بشه انگولکش کرد دوباره برمیگشت میدید داریم نگاه میکنیم ما هم ظاهرا سعی میکردیم به کارهاش توجه نکنیم البته تا زمانیکه که خطرناک نشه . کنترل هم دست من بود وقتی برمیگردوندم سر همون کانال شاکی میشد . بجایی رسید که ساعت ۱۲ عملن میگفت منو بخوابونین. تخت هتل به اندازه ای بود که سه نفر راحت بدون تنه زدن به همدیگه میتونن روش بخوابن. اوشون رو با لحاف تشک و بالش گذاشتیم وسط تخت نشون به اون نشون که تا قبل از ۴ نذاشت هیچکدوم بخوابیم یا سوار من بود یا میرفت سر وقت باباش . یه بار پاش رو گذاشت رو گردنم ،یه بار تمام تنه اومده بود رو صورتم ،یه بار من و هل داده بود زده بود کنار اومده بود رو بالشم خوابیده بود اونهم به صورت اریب ،یه بار قل خورده بود رفته بود چارچنگولی باباش رو چسبیده بود ول نمیکرد وقتی هم جداش میکردیم میذاشتیم وسط تخت شاکی میشد. خلاصه تا ۴ صبح یا داشتیم ماساژش میدادیم یا نازش میکردیم یا شیرش میدادیم یا داشتیم دست و پاش رو از تو حلقمون در میاوردیم. بساطی داشتیم با خوابیدنش صبح دو تاییمون خسته و کوفته بودیم و خانوم هم در خواب ناز در حال شمارش ۷۷۷۰ پادشاه . به هرحال دیدیم اگه همینطوری ادامه بدیم باید حالا حالا ها بخوابه با رمز یا د د بیدارش کردیم. وقتی بیدار شدم این منظره جلوی چشمم بود.
اومدم در تراس رو باز کردم واستادم تا ریه هام رو پر از هوا کنم که یکدفعه ... یه وروجک با سرعت جت از بغل پام رد شدو و بدو رفت تو تراس. بدترین قسمت ماجرا غذا خوردن هست چون تا وقتی دلش میخواد چیزی بخوره که هیچ اما در غیر اینصورت ..................... بخاطر همین ما اصولن از غذا خوردن سر در نمیاریم و فعلن تا اطلاع ثانوی خیلی سراغ رستوران نمیریم مگر رستورانهایی که صدای بخور بخور و قاشق چنگال تو هواست ۴ تا سروصدا هم ما داشتیم به چشم نیاد. بخاطر همین من معمولن یه تخم مرغ ،نون یا هرچیز که بشه تو کیف گذاشت با خودم میارم که یواش یواش بهش بدم. طبق معمول تو محوطه تمام فلکه های آبیاری رو معاینه کرد ، دنبال پروانه دوید و کلی به باباش اصرار میکرد که بگیرتش چمن چید ، گل چید و تقدیم مامانش کرد ، کنار دریا شن بازی کرد و کلی شن به لباس خودش و ما پاشید. به هرحال تا تونست از فضا واسه ورجه وورجه کردن استفاده کرد. وقت برای رفتن به نمک آبرود نبود گذاشتیمش برای یه وقتی که زمان بیشتری داشته باشیم راستش من همیشه ترجیح میدم جاده چالوس رو قبل از اینکه شب بشه پشت سر بذاریم و برگردیم تهران. بخاطر همین نهار رو مهمان آش فروشی های تونل کندوان بودیم که رومینا رو لای سوی شرت آقای همسر پیچیدیم و یه آش جو نوش جان کرد اما خیلی بامزه شده بود یه کله و گردن کوچولو از وسط یه یقه بزرگ اومده بود بیرون و آش میخورد . همین جا از سامورایی نازنین بابت همراهیش تشکر میکنم که یه جورایی باعث شد خستگی راهمون خیلی کمتر از دفعات قبل باشه. اینهم محوطه هتل روبه دریا اینهم چند تا عکس از ساحل هتل
گل زعفران زینتی البته اگه اشتباه نکرده باشم و دانسته های گیاه شناسی دود نشده باشه. این هم یکی دیگه
اما دقیقن از زمانی که رسیدیم خونه رومینا انگار سالها خونه نبود تموم گوشه کنار خونه رو وجب کرد و به همه جا سر کشید مخصوصن حمامش کردیم سرحال شد هر دفعه از یه جا سر در میاورد.
به سلامتی جول و پلاس شومینه رو جمع کردیم چون از پشت مبل خودش رو باریک میکرد و میرسوند به شومینه و سنگریزه هاش رو پخش و پلا میکرد. چون کنار شومینه ما سکو داره نمیشه مبل رو بچسبونیم به دیوار تا الان حواسش نبود اما الان یاد گرفته میره پشت مبل بالای سکو از بغل مبل ریز ریز میاد کنار شومینه چون سنگریزه نداره پس جذابیتی نداره از رو دسته مبل خودش رو میندازه رو مبل یه چند لحظه میشینه از رو مبل میاد پایین و دوباره همین پروسه رو تکرار میکنه فقط خوبیش اینه که یاد گرفته از رو تخت و مبل بیاد پایین و نمی افته. الان که سنگریزه وجود نداره لای دو تا مبل رو باز گذاشتیم گاهی میره کنار شومینه رو سکو میشینه بعد بلند میشه میره رو مبل. فعلن تا یه مدت این کار رو میکنه تا یه وسیله جدید توجهش رو جلب کنه. خلاصه دکوراسیون ما داره هوایی میشه گاهی آقای همسر میگه مثلن فلان چیز رو بردار بذار بالاتر اینجا دستش میرسه. میگم خواهشن بهم یه بالا نشون بده دیگه بالایی وجود نداره مگر اینکه همه رو از سقف آویزون کنم . الینا جونم اگه دکوراسیون هوایی بلدی به ما هم یاد بده. برای مثال تا چند روز پیش اصلن کاری به میز ناهار خوری نداشت اما یه بار دیدیم واستاده داره نگاش میکنه یکدفعه رفت سمتش از صندلی رفت بالا اما چون فاصله میز و صندلی کم بود گیر کرد و داد میزد . ما هم میز و صندلی ها رو تو هم تو هم گذاشتیم بیخ دیوار . یعنی دکوراسیونی داریم ها دیدنی فقط مشکلمون اینه که اگه یکی بخواد بیاد مهمونی باید همه رو برای مدت کوتاهی به حال اولیه برگردونیم بعد از اون دوباره همه چیز رو تو هم تو هم و هوایی و سقفی و از بالا به پایین کنیم. گاهی اوقات خسته میشم و غر میزنم خونه کثیف نیست اما بهم ریخته است باب میلم نیست . روزهایی که خونه هستم صبح زود بلند میشم که مثلن تا قبل از بیداریش جمع و جور کنم به محض اینکه بیدار میشه میاد کنارم تمام رشته هام رو پنبه میکنه . در کمد و کابینت ها رو هم که می بندم آقای همسر مخالفت میکنه و میگه دلخوشی هاش رو ازش نگیر بذار حال کنه. میگه چاره ای نیست باید طاقت بیاری تا بزرگتر بشه . مرتب هم چک میکنه که ببینه دور و برش هستیم یا نه به محض اینکه احساس کنه یکیمون غایبه سریع دنبالش میگرده تا پیداش کنه ببینه داره مخفیانه چه کاری انجام میده که رومینا متوجه نشده تو هتل قبل از برگشتن باباش تو دستشویی بود اونقدر پشت در واستاد و صدا کرد و در کوبید تا درو براش وا کردم که بفهمه بابابش جایی نرفته.(تو دستشویی هم آسایش نداریم) باباش مسواک زده بود داشت آب و غرغره میکرد و میریخت تو دستشویی. شب تو خونه هی گفت آپ. لیوان نی دارش رو دادم دستش یکم خورد بقیش رو تو دهانش چرخوند فوت کرد بیرون. گاهی خوب و آرومه اما گاهی به حد انفجار شیطون میشه همونی که دلبند عزیز بهش میگه جنی. جالبه برنامه صبح و عصرش متفاوت هست صبحها سراغ یه سری چیزها میره عصر ها سراغ یه سری دیگه. خلاصه اگه اون فرضیه کتاب همه کودکان تیزهوشند اگر .... درست باشه باید تا یک سال و نیمگی دندون رو جیگر بذارم . اما در عین شیطنت کارهاش بامزه هست طوریکه هم عصبانی میشم هم نمیتونم عصبانی بشم . مثلن از رو ماشینش میرفت رو میز شیشه ای و از اونجا میپرید رو مبل. ماشینش رو دورتر کردم تا نصفه رفت رو میز نتونست بره بالا آوردمش پایین و دعواش کردم اونهم من و دعوا کرد بهش اخم کردم نگام کرد هی گفت ایییییی محل نذاشتم و بهش نخندیدم در حالیکه هر آن ممکن بود پقی بزنم زیر خنده رومو میکردم اونور ریز ریز میخندیدم دوباره برمیگشتم با اخم نگاهش میکردم . رومینا هم دید از خنده خبری نیست دست از سر میز ور داشت و رفت اونور بماند که دو دقیقه بعد درسته خوردمش . به هرحال داریم به صورت مسالمت آمیز با هم کنار میایم ---------------------------------------------------------------------- پی نوشت: راستش فکر میکنم باید بی خیال پست تصویری بشم برای اینکه کوچیک کردن و آپلود کردن عکس اونقدر طول میکشه که پست بیات میشه . تو همین یه هفته رومینا خیلی تغییر کرده شیطونیهاش سرجاشه اما بهتر و بیشتر باهامون کنار میاد و حرف گوش میکنه اما تا یک سال و نیمگی هنوز راه داریم . چون هر بار من ازش تعریف کردم چند دقیقه بعد یه جوری دهان بنده رو آسفالت کرده اما به هرحال هم روزهای آروم داره و همه روزهای شیطونی.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 15:14 توسط شيلا |
|
|
عرضم به حضورتون باز هم ما چیکار کردیم؟
اون اخلاق آلزایمری ما که یادتونه کار دستمون داد و ما همینطور ییهوو سه شنبه تصمیم گرفتیم که چهارشنبه بریم اصفهان یا شاید هم بریم یزد . دقت برنامه ریزی رو که توجه کردین . خلاصه شبش از تو اینترنت آدرس چند تا هتل تو اصفهان و یزد رو در آوردم. بیشتر هدفم یزد بود که اگه رفتیم سرگردون نشیم . به هرحال صبح زود حدود ۴ بیدار شدیم و چمدون وسط پذیرایی بود و فقط لوستر آشپزخونه روشن بود چون تصمیم داشتیم تا لحظات آخر رومینا رو بیدار نکنیم . شیر رومینا رو که بهش دادیم و لباسهاش رو که پوشوندیم از خواب بیدار شد بیداره بیدار. آوردیمش تو پذیرایی و نشوندیمش رو بسته پمپرزش اونهم آماده نشسته بود و ما رو تماشا میکرد. خواستیم یواش با چمدون و بقیه وسایل بریم سوار آسانسور بشیم که خانوم خانوما ذوق زده شده بود و بلند میگفت : د′د′هههههههههه. به هرحال راه افتادیم و بعد از قم با اجازه یه جریمه سرعت شدیم البته فقط یه لحظه برای سبقت سرعت رفت رو ۱۳۰ و برگشت رو ۱۲۰ اما تو همون یه لحظه ما رو دستگیر کردن. بعد از عوارضی کاشان هم بخاطر جلو نشوندن بچه ما رو جریمه کردن و ناچارا من و رومینا به صندلی عقب منتقل شدیم و بعد از خوابیدن رومینا مرتب کردن جای خوابش من برگشتم جلو و خدا رو شکر رومینا تا مقصد خوابید. بعد از جریمه دوم یه جورایی دودل شده بودیم آقای همسر میگفت بیا برگردیم فکر کنم اینها همینطوری میخوان به ما گیر بدن و هرچی پول همراهمون هست رو میخوان بابت جریمه ازمون بگیرن. اما به هرحال ادامه دادیم و اما تصمیم گرفتیم همون اصفهان بریم چون ترسیدیم رومینا خسته بشه. تو مسیر هم تا عوارضی کاشان سه تا مجتمع استراحتگاهی بود که ما تو هر سه تاش توقف کردیم تا رومینا استراحت کنه اما بعد از اون که دوتایی رفتیم صندلی عقب یکم بازی کردیم و بعدش تا خود اصفهان خوابید و نزدیکیهای هتل از خواب بیدار شد. طبق معمول باز رفتیم همون هتل عباسی . دیدنی های اصفهان هم که گفتن نداره همه از حفظن ما هم یکم گشت و گذار کردیم . اما بگم که تو این دو روز هرچی پله - سطح شیبدار- باغچه -چمن - آبنما - چراغ تو محوطه هتل بود همه رو رومینا دونه به دونه وارسی کرد و ازش بالا رفت و پایین اومد. ازش فیلم گرفتم که چطور داره دو ساعت مهندسی میکنه تا یه برگ رو لوله کنه و فرو کنه تو دهانه شیر آب یا برگهای خشک رو زمین رو فرو کنه تو راههای آب یا دو تا دستش رو تو آب حوضچه ها خیس کنه . با دوربین جدید هم عکس گرفتن ازش سخت شده یادم رفت بگم که در سفر بندرعباس یه روز که داشتیم استراحت میکردیم دیدیم صدای رومینا نمیاد بعدش شروع کرد: ناینا ناینا -من و صدا کرد. دیدم بعله دوربین تو دستش هست و اونقدر تو قسمت برنامه اش رفته و دستکاری کرده که دوربین بیچاره دیگه زوم نمیکرد خلاصه ما از برگشت بندرعباس اصلن عکس نداریم . هنوز هم فرصت نکردیم دوربین رو ببریم برای تعمیر. این چنین شد که بعد از مدتی این دست اون دست کردن ناچار شدیم یه دوربین نیمه حرفه ای کانون خریداری کنیم که البته باز در مقابل ورجه وورجه های دخترک صد در صد جواب نمیده اما به هرحال بهتر از قبلیه.
هتل یه تور داخلی گذاشته که قسمتهای مختلف هتل رو نشونت میده میخواستم برم تا از سوییت های صفوی و قاجاری عکس بگیرم اما رسپشن هتل گفت باید با مدیریت هتل هماهنگ بشه و یه هزینه ای هم داره. حالا هزینه اش چند؟ حدود بیست سی هزار تومان . و اینچنین شد که ما بدیدن عکسهای داخل کیوسک اطلاع رسانی هتل بسنده کردیم شما هم اگر دوست داشتید میتونید تو سایت هتل برین و عکسهای اتاقاش رو ببینین. بقول آقای همسر: اتاقهای خوبش با چشم انداز باغ و پردیس مال خارجیهای کافر هست رو به خیابانش میوفته به ما. در واقع همین تنها اتاق باقیمانده خالی و ارزانترین مدل اتاق بود . اون گل وسط رو تختی رو هم که میشناسین؟ ارزون که میگم منظور گرون تر از گرونترین اتاقهای هتلهای دیگه اما تو این عمارت تقریبا فقیر نشینه.
اکثر خارجیهای که اونجا اقامت داشتن مسن در حد چروک ۹۰٪ بودن اما خب بخاطر بازنشستگی دولت بهشون این امکان رو میده برن کشورهای مختلف رو بگردن یکیشون که لباس هندی پاکستانی پوشیده بود قبل از اومدن به ایران با شوهرش رفته بود هند و داشت در مورد فرهنگ اونجا سخنرانی میکرد . این پیرزنهای ژاپنی رو که از پشت می دیدی فکر میکردی یه دختر نوجوان ظریف مریف هست بعد از روبرو که میدیدی وایییییییییییییی خدا نصیب نکنه صد رحمت به بانوان مسن و زیبای ایرانی. اونوقت اونها میرن تو سوییتهای صفوی ما باید بشینیم دو دوتا چهارتا کنیم که ای بابا پول یه شب این سوییت برابر یه دوربین کانون یا یه سفر به تایلند یا یه سفر سه روزه به دبی هست .
چشم انداز باغ هتل عباسی واقعا زیباست راستش وقتی تو باغ بودیم داشتیم فکر میکردیم بهشت کجاست؟ بهشت چه شکلیه؟ من فکر میکنم تو همچین باغی یا تو یه باغی مثل نارنجستان قوام زندگی کردن که بوی نارنج مستت میکنه غیر از زندگی کردن تو بهشت نیست. فکر کن بشینی کنار این آب نماها و چای دارچین نبات و شیرینی سنتی بخوری.
البته در صورتیکه یه وروجکی مثل رومینا دور و برت نباشه که بخاطرش مجبور باشی تند تند هورت بکشی و بدوی که نره دستش رو تو آب حوضچه خیس کنه. اینجور موقع ها وجود یه نانی بسیار بسیار لازم هست. اما خب شازده بانو تو این چند روز حسابی انرژی سوزوند طوریکه شبها تو خواب ماهیچه های دست و پاش رو ماساژ میدادیم . تشکش رو وسط تخت گذاشته بودیم بس که وول میخورد از این سر میومد سوار بالش من میشد از اون ور قل میخورد میرفت رو بالش باباش . در واقع ما منتهی الیه چپ و راست میخوابیدیم و رومینا از این سر تا اون سر جولان میداد.
راستی چرا هیچکس به من نگفت چیزی به اسم حمام شیخ بهایی وجود نداره؟ ما از تو بازار نقش جهان رفتیم تو یه بازار دیگه از این دالان به اون دالان دنبال شیخ بهایی . رفتیم و رفتیم و از رفتن خسته شدیم و غر زدیم در واقع غر زدند چون این من بودم که اصرار داشتم حمام رو ببینم آخرش رسیدیم به یه جایی که گفتن این خرابه که می بینید حمام هست درش هم بسته هست فکر کنیم یکی از کلیداش دست قصابی هست الان فهمیدم که ۲۷ تا مالک داره که میراث فرهنگی هنوز باهاشون به توافق نرسیده - جل الخالق . القصه ما هم برای اینکه کم نیاریم همونطور ادامه دادیم و از کوچه و پس کوچه رفتیم تا رسیدیم به یه خیابون که موازی خیابونی هست که میره به سمت نقش جهان و اینچنین شد که نشد بریم اون رستورانی که گلپرجون پیشنهاد داده بود و با پای له شده از پیاده روی و رومینای خواب به بغل برگشتیم هتل . نهار و بعد خر و پف تا عصر. به هرحال گذشت اما خوب بود .
روز جمعه هم با سلام و صلوات راه افتادیم اما یه توصیه اگه مثل ما بنزین ماشینتون کم هست فکر نکنین که تو راه پمپ بنزین پیدا میکنین یا تو همون اصفهان وقت بذارین و برین پمپ بنزین پیدا کنین یا اینکه اگه خارج شدین برین شاهین شهر وگرنه با دلهره باید این اتوبان برهوت رو طی کنین که نکنه بنزین تموم کنین و واستین کنار اتوبانی که هر ۱۰ دقیقه یه ماشین هم رد نمیشه . اینچنین توفیق اجباری نصیب ما شد که به دنبال بنزین سر از نطنز هم در بیاریم جالبه تو جاده به سمت نطنز چند تا اما**مزاده دیدم اما دریغ از یه پمپ بنزین . یه جایگاه تو مسیر هست اما هنوز راه نیفتاده. دروغ چرا من اما**مزاده های این مدلی رو اصلن قبول ندارم چون وقتی میری به شجره نامه اشون نگاه میکنی نوشته : ابن....... ابن...........ابن..........ابن...........ابن ......... اما*م.................. یعنی نسبتشون همونقدر نزدیک هست که یه خانم یا آقای سید در دور و زمانه ما اگه فوت بشه میشه براش مقبره درست کرد و تبدیلش کرد به زیارتگاه چون همه اشون شجره نامه دارن و این شجره نامه به یه معصومی ختم میشه. البته این رو هم قبول دارم که همه ربط به اعتقاد داره مثلن میری تو یه روستای دور افتاده می بینی که یه درخت رو سمبل کردن و ازش حاجت میخوان و خیلی وقتها هم حاجت میگیرن چون اعتقاد داشتن در درصد نتیجه گیری خیلی تاثیر داره. مثلن خیلی ها مرید حافظن و بدون فال حافظ آب هم نمیخورن اما من چون خیلی فال و اینجور چیزها رو قبول ندارم اگر هم فال بگیرم یه اراجیفی واسم میاد که نه سر داره نه ته و نه به نیتم نزدیکه. به هرحال چون روند تدریجی تشکیل یه زیار*تگاه رو به چشم دیدم نمیتونم خیلی معتقد باشم. در هر صورت اعتقاد همه برام محترم هست و این نظر شخصی منه لطفا در این مورد بحث نکنین. پی نوشت مهم: خواستم بگم من تو جاده هم ماشین روندم دیگه واسه کامیون و تریلی هم آمادگی دارم
البته فعلن ایشون لم میدن و یه پا رو میارن رو فرمان میذارن و ما هم روزی چند وعده کنترل بدست سرو ته میکنیم - دور دو فرمون میزنیم - دنده عقب میریم رو به جلو حرکت میکنیم . به همین مناسبت دکوراسیون خونمون همچین یه نمه جمع و جورتر و هوایی شده تا پیست وسط برای رانندگی اوشون آزاد باشه. پی نوشت مهم تر: تو راه برگشت آقای همسر: من دیگه ........................... اگه تا بچه بزرگ بشه برم جایی . بعد از رسیدن به خونه آقای همسر: کی بریم چالوس ماهی بخوریم؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم آبان 1388ساعت 15:30 توسط شيلا |
|
|
عرضم به حضورتون که قرار بود بیام من باب سفر با قطار البته در جوار نی نی بگم.
ما سه شنبه ساعت ۱۴:۱۵ از تهران حرکت کردیم و بدون تاخیر حدود ساعت ۹ صبح فردا به بندرعباس رسیدیم . بطور کل قطار برای بچه ها راحت تر هست چون میتونن راه برن و گشت و گذار کنن و صد البته تکونهای ننویی قطار باعث خواب عمیق بچه ها میشه طوریکه رومینا ۹ شب خوابش میگرفت و ۹ صبح فردا به زور بیدار میشد. شستشو و تعویض بچه راحت تر هست و با توجه به اینکه من معمولن همراه رومینا مجهز سفر میکنم یعنی دستگاه استریل شیشه شیر - کتری برقی - فلاسک آب ولرم برای شیر - زیرانداز تعویض - سرویس خواب و ملحفه جدا از این بابت ها مشکلی نداشتیم در واقع وسایل خودمون رو مختصر تر میکنم اما وسایل رومینا رو تمام و کمال همراه میارم که به مشکل برنخورم. اما یه سری مشکلات هست که بیشتر گریبان پدر و مادر رو میگیره تا بچه. اولیش که جای بسی تشکر داره از شرکت محترم رجا و مخصوصا قطار مسافربری غزال بابت این همه رسیدگی و نظافت وجود ساس در کوپه ها هست بعله درسته همین که خوندین ساس . که در مسیر رفت موقع خواب به آقای همسر حمله کرد و نتیجه اش این شد که دو تایی تا صبح برق رو روشن گذاشته بودیم و کشیک میدادیم که به بچه حمله نکنن گرچه از من و رومینا خوششون نیومد و علاقه وافرشون رو به آقای همسر با گاز گاز کردنش نشون دادن طوریکه تمام دست و پای آقای همسر قرمز شد. با توجه به گرون شدن بلیط قطار که یه کوپه رفت و یه کوپه برگشت برای ما تقریبا برابر با بلیط رفت و برگشت هواپیما تمام شد اما با توجه به حجم مسافر و استفاده افراد گوناگون با ملیتهای مختلف و سطح فرهنگی و نظافتی مختلف واقعا نیاز هست که نظافت و سمپاشی کوپه ها بصورت مکرر انجام بشه. چون قطار ها مختص یه مسیر نیستن مثلن قطار برگشت از مشهد اومده بود بندر و قرار بود از اونجا بیاد تهران. یعنی به همون اندازه که قیمت رو می برن بالا باید کیفیت هم بالا بره یا نه؟ تو بندر هم مشکلی نداشتیم طبق معمول هتل هما و ساحلش و بعدشم پاساژ گردی و فرداش هم پیش بسوی قشم و درگهان. علت اصلی سختی سفر با بچه های کوچیک بخاطر امکانات کم هست فکر کن تو درگهان همینطور دارن مرکز خرید میسازن یکی از یکی بزرگتر در واقع تو مرکز قشم برای خرید رفتن وقت تلف کردنه . اما تو همه این مرکز خریدها یه سرویس بهداشتی درست و حسابی پیدا نمیشه که بشه توش پوشک بچه رو عوض کرد حالا سرویس بهداشتی نخواستیم تو پاساژ قدیمی همه لاینهاش رو گشتیم یه نیمکت ندیدیم روش بشینیم و پمپرز عوض کنیم و بهش شیر بدیم دفعه قبل رومینا کوچیک تر بود تو کالسکه می نشست همه این کارها با پهن کردن زیرانداز مخصوص تو کالسکه انجام میشد اما الان که بزرگتر شده خیلی کالسکه سواری دوست نداره . فکر کن به روش صحرایی و سرپا پمپرز رومینا رو عوض کردیم و شیرش رو هم تو بغل بهش دادیم . اونهم خداییش اصلن سرناسازگاری نذاشت و باهامون همراه بود . سختی سفر با کوچولو ها بخاطر عذاب وجدان پدر و مادرها هست به هرحال بچه خسته میشه خوابش میگیره گرسنه میشه اما امکانات دور وبرت که ناکافی باشه هم خودت شرمنده میشی و عذاب میکشی هم بچه اذیت میشه البته ما خیلی نگشتیم و مختصر خریدی که بیشترش برای رومینا بود کردیم و برگشتیم . اما توی هتل رومینا حسابی حال میکرد یعنی فکر کن لابی و محوطه هتل و ساحل هرچی پله داشت رومینا ۹۸۵۹۴۸۵۰۹۸۰ از همشون رفت بالا و اومد پایین طوری که مثلن من رو پله وسطی وا میستادم و دستش رو میگرفتم که بره پایین رومینا از این ورم میاومد پایین هنوز پامو پایین نذاشته از اون سمتم میرفت بالا و در واقع من و دور خودم میچرخوند. همه گربه های دور و بر رو هم تعقیب میکرد . خوابش هم که ماشاا... صبح ساعت از ۹ گذشته برای اینکه از صبحانه هتل جا نمونیم آروم نازش میکردیم و میگفتیم : رومینا پاشو بریم دد. دو بار که میگفتیم بار سوم با چشمهای بسته میخندید و دندونهای موشیش رو نشونمون میداد دستهاش رو از هم باز میکرد و میگفت :دد. این یعنی رومینا قربونش برم هوارتا بیداره تو هتل هم یه سری فوتبالیست برزیلی بودن که شبها با لپ تاپهاشون میومدن میشستن تو لابی و چت میکردن . رومینا هم باهاشون یه جورایی آشنا شده بود هر وقت که یکیشون چاو چاو گویان براش دست تکون میداد یواش یواش به سمتش میرفت و درست لحظه آخر که میخواست بغلش کنه فرار میکرد و میومد تو بغل من. در کل رومینا اذیتی نداشت سفر با قطار برای مایی که وقت محدودی داریم اصلن مناسب نیست چون تو مسیرهای طولانی مثل بندر یه روز و نصف رفت و یه روز و نصف برگشت وقتت میره . وضعیت بهداشتیش هم که بماند تو مسیر برگشت آقای همسر پیش دکتر قطار رفت و بهش گفت . اونهم با خونسردی گفته بود : چیزی نیست ساسه. ساس چون غریب نوازه شما رو زده این قطار هم داشت که سمپاشی کردن الان نداره . شما هم یادتون باشه چیزی نیستا فقط ساسه . سا*سی مان*کن نه ها ساس. باز هم از شرکت رجا به جهت زحمات بی شائبه و نظافت شبانه روزی که واقعا متناسب با افزایش قیمت قطار هست تشکر مینمایم. و این چنین شد که آقای همسر در بیانیه ی جدید ایراد فرمودن : دیگه با قطار جایی نمیرم فقط هواپیما فوقش رومینا دو ساعت مخ ملت رو میخوره عوضش ساس نداره. همه اینها رو گفتم ولی برای شما دو حالت وجود داره یا خونه نشین بشین و قید همه چیز رو بزنین تا بچه بزرگ و بزرگتر و بزرگترین بشه . یا اینکه مثل ما آلزایمر حاد داشته باشین و زود یادتون بره دوباره روز از نو روزی از نو . اما من به شخصه فکر میکنم مدل آلزایمری بهتره چون هرچقدر بیشتر سخت بگیریم اوضاع هم برامون سخت تر میگذره به هرحال این شرایط زندگی ما هست بچه ها هم باید کم کم عادت کنن و یاد بگیرن خودشون رو با شرایط عادی و جاری زندگی وفق بدن . نمیشه قرنطینه اشون کرد بلکه بنظر من کم کم باید تو شرایط عادی زندگی قرارشون داد تا یاد بگیرن چطور گلیمشون رو از آب بکشن بیرون. ****پی نوشت مهم: همین الان از خبرگزاری همسر نیوز بدستم رسید: قطار تهران- کرمان از ریل خارج شد. خب به سلامتی من هم مجبورم زیر بیانه آقای همسر رو مهر و امضا کنم قطار که ساس داشت از ریل هم خارج شد . حالا بگردین دنبال یه راه امن برای سفر قاطری شتری چیزی اگه پیدا کردین به ما هم خبر بدین. جاده ها که ناامنه هواپیما که ناامنه قطار ساسی هم که ناامنه پس بنظر شما سفر امن رو با چه وسیله ای باید انجام داد؟ اگه جواب این سوال رو درست دادین جایزه میگیرین. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 11:32 توسط شيلا |
|
|
این وبلاگ نویسی ما هم شده مصداق همون مثل ژهنم ایرانیها (کیبوردم ج داره نگران نباشین.). ما هم دو تا پا کردیم تو یه کفش که میخواهیم پست تصویری بذاریم یه بار شارژ دوربین تموم شد بعد شارژش پیداش نبود بعد یه روز گذاشتیم تا شارژ شد و عکسها ریخته شد بعد من وقت نداشتم عکسها رو سایز و آپلود کنم بعدش که عکسها رو سایز کردم کو وقت که آپلود کنم بعدش وقت نشد بنویسم خلاصه هفته تموم شد رسید به این هفته . به همه اینها صحنه های جنگ جهانی که بعد از سفر در خانه ایجاد شده بود و مصلحت بود اول اونجا رو آباد کنیم رو به همه اینها اضافه کنید. حالا فکرش و بکنید ما به همه گفتیم ایها الناس ما میخواهیم ساعت ۴ صبح حرکت کنیم اونوقت تا ساعت ۱۰ شب ده تا کار مختلف انجام دادیم و آخرش یادمون اومد که باید بریم یه چیزهایی هم از شهروند بخریم و رومینا هم که خوابش رو تو ماشین تکمیل کرده بود شب بیداری داشت و نشسته بود تو چمدون هرچی من میذاشتم داخل اون ور میداشت میذاشت بیرون. خلاصه تا رومینا رو خواب کردیم و خودمون خوابیدیم شد ساعت ۲ با این تفاسیر خواب موندیم و ساعت ۶ بیدار شدیم. حالا با چه عجله ای بیدار شدیم و بدون داشتن مجوز زوج و فرد و ترافیک بسم ا... بسم ا... گویان وارد هر دو محدوده شدیم تا به خانه بابا و مامان آقای همسر که قرار بود همسفر ما باشن رسیدیم. خلاصه که راه افتادیم و خدا پدر و مادرشون رو بیامرزه که همراه ما اومدن وگرنه دخترک قصه رو نمیشد به این آسونی ها تو ماشین بند کرد. بنده برای اولین بار ابراهیم خان و تقی خان (اجداد مادری) رو که قبلن فقط دو عکس زرد و قدیمی و دور سوخته با عینک گرد و کراوات و کلاه په*لوی در منزل مادربزرگ مرحوممان از آنها دیده بودم در این سفر به وضوح رویت کردم و کلی شاکی شدم که شمایی که تا تقی به توقی میخورد سوار اسب میشدید و راهی سفر به مکه و کربلا و نمیدانم چه بودید کمی هم از این رگ جهانگردیتان را به این نواده نازنین قرض میدادین. ** (چرا تا اسم مکه میاد یاد داستان کوسه های دریای سرخ تن تن می افتم؟ آخه این سیاه پوستا اصلن براشون مهم نبود که تن تن اونها رو از دست برده فروشها نجات داده بجای تشکر ریخته بودن سرش میگفتن: افندی ما رو ببر مکه.)** القصه رومینا در مسیر اصلن به تعداد ۸۹۵۸۹۵۸۳۹۸۰۳۵۹۸۶۰۳۹۸۵ دفعه نرفت صندلی عقب و نیومد صندلی جلو و از سر وکول همه ما بالا نرفت و وقتی از همه اینها حوصله اش سر رفت اصلن داد و هوار نکرد و ما رو مجبور نکرد که از ماشین پیاده شیم .(کو این آیکون دماغ دراز) رسما ما دوتا به چیز خوردن افتادیم که دیگه با بچه کوچیک از چاردیواری خونه اونورتر نریم و واقیا هم به این مساله تا الان عمل کردیم. بگذریم که ما رسیدیم به شهر مجسمه ها. فقط من موندم این مجسمه آناهیتا چرا از بیخ و بن کنده نشده که هیچ رنگ آمیزی هم شده فکر کنم پارتیش کلفته. آناهیتا برای اونهایی که با گیلان آشنایی دارن که هیچ برای اونهایی میگم که نیییییدونن. قلعه رودخان یه قلعه باستانی که مربوط به دوره ساسانی بوده و تو دوره سلجوقی برای مبارزات اسماعیلیان دوباره باز سازی شده . حدود ۲۵ کیلومتری فومن هست . قبلنها مسیرش بصورت سنگلاخ بود و باید پیاده از کوه بالا میرفتی اما الان تمام مسیر بصورت پله های سنگفرش هست که راه رفتن رو راحت تر میکنه فکر کنم حدود یک ساعت و نیم برای رسیدن به قلعه باید کوهنوردی کنین. مسیر حرکت فوق العاده زیبا و سرسبز هست و میشه مسیر رو بدون خستگی زیر سایه درختها حرکت کرد و گاهی برای استراحت یه گوشه نشست و به صدای جویبار گوش داد . خلاصه دربند در مقابلش هچ. من هم که طبق معمول دوربین به دست در تعقیب این دوتا گوگولیا
با تشکر از جناب شاخه درخت که همیشه زحمت عکس گرفتن از ما رو بعهده داره.
دو تا عشق من این هم یه چند تا عکس از مناظر طبیعی مسیر جاده دیگه بقیش رو یا باید حال داشته باشین خودتون برین یا تو اینترنت سرچ کنین عکس زیاد داره البته ما بخاطر رومینا تا خود قلعه نرفتیم و بعد از یه نیم ساعت پیاده روی برگشتیم پایین چون کوهنوردا میگفتن هوا اون بالا رقیق میشه و برای بچه خوب نیست .
اینهم یه ابتکار از یه بانوی کوهنورد که با کلیدهای قوطی کنسرو شالش رو تزیین کرده بود .گرچه من شخصن از این نوع ابتکارها خوشم نمیاد.
در ادامه مسیر به سوی قلعه رودخان
عصر اون روز هم به سمت منطقه تالش و ساحل گیسوم حرکت کردیم که برای رسیدن به ساحل باید از یه جاده جنگلی گذر کرد. جاده منتهی به ساحل گیسوم و اینچنین سفر کوتاه ما به پایان رسید و ما با انباری از برنج و ماهی و سایر محصولات شمال که همین جا از سامورایی عزیز که در اولین سفر چنین بار سنگینی رو علاوه بر ما متحمل شد تشکر میکنم. بنده هم با عرض شرمندگی خودم و وزنم رو سپردم دست غذا و هوا و وقتی برگشتم با ۲ کیلو اضافه وزن مواجه شدم حالا فکرش رو بکنین که یکهو بهتون خبر بدن عروسی برادرتون که زمانش نامعلوم بوده افتاده به اواسط آذر ماه . لطفن هر گلی که خودتون میشناسین به من معرفی کنین که من هم استفاده کنم. از آنجایی انسان اصولن آلزایمر داره و جایز الخطا هست ما هم از این قاعده مستثنی نیستیم شب جمعه با رومینا رفتیم سفره خانه آبان که البته رومینا علاوه بر نی نای نای پارچ شربت واژگون کرد با باسن تو بشقاب برنج رفت با پا تو دیس کباب رفت تمام جعبه های دستمال کاغذی موجود رو جمع کرد و از این ور تخت به اون ور تخت میبرد و خلاصه خییییییییییلی خوش گذشت فقط نفهمیدیم چی خوردیم . اما باز هم فراموشی باعث شد تا دیشب در یک مجمع نی نی یون شرکت کنیم اما بابت این یکی بسیار خوشحال و شادان شدیم و فوق العاده خوش گذشت. دوستای گلم دیشب از ملاقاتتون مشعوف شدم امیدوارم عمری باشه باز هم ببینمتون.
پی نوشت: اون چایینز فلاور تی یادتونه هست؟ اینهم یه نمونه گل دیگه. پی نوشت: مژی جان ما رو بی خبر نذار. |
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 6:51 توسط شيلا |
|
|
هفته گذشته یکم خوابم کم بود شب قبل از اول مهر هم بخاطر کاری بیرون رفتیم که تو ترافیک موندیم باعث شد یکم سردرد بگیرم. صبح اول مهر کمی کسل بودم و از طرفی فکر میکردم امروز هم صبح ترافیک هست و هم عصر اصلن هم حوصله رانندگی نداشتم این چنین شد که چهارشنبه نرفتم سر کار . پنج شنبه صبح گفتم برم پیش دکتر برای چهارشنبه استعلاجی بگیرم . نزدیک خونمون یه درمانگاه دولتی هستش . یه آقای دکتر پیری بود که رفتم پیشش. من: آقای دکتر از پریروز سرد گرفتم طوری که کاسه سرم درد میکرد و دیروز نتونستم برم سر کار. دکتر: میگرنه. من: آقای دکتر من میگرن ندارم. دکتر: الان دیگه گرفتی اینایی که گفتی علایم میگرنه تو میگرن داری لازم نیست قبلن داشته باشی الان گرفتی. من: آقای دکتر امروز صبح ماهیچه پشت پام گرفته نمیدونم بخاطر رانندگی هست یا ؟ دکتر: نقرس داری؟ من: نقرس؟ دکتر: اسید اوریکت حتما بالا هست . من: نه آقای دکتر من اسید اوریک ندارم. دکتر: اوره میدونی چیه؟ حتما اوره بالا داری. من: نه بابا ندارم. .... .... دکتر: این آنفولانزای خوکی رو می بینی اگه بچه ها بگیرن درجا می میرن. من: وای خدای من. خلاصه رفته بودم یه گواهی ساده پزشکی بگیرم ترجیح دادم دیگه هیچی نگم تا گواهی رو بنویسه چون اگه یه کلمه دیگه حرف میزدم انواع و اقسام بیماریها رو بهم میچسبوند . میدونستم دلیل سر دردم چیه البته سردردم به اون عظمتی که اون فکر میکرد نبود . گرفتگی ماهیچه پشت پای چپم هم بخاطر کلاچ بود آنفولانزای خوکی هم اگه خدای نکرده بچه ها بگیرن و تبشون رو کنترل کنن خوب میشن. اما اگه یکم دیگه اونجا معطل میشدم حتما به هزار و یک بیماری شناخته و ناشناخته مبتلا میشدم. بعد که نگاه کردم دیدم تو برگه گواهی نوشته سردرد میگرنی البته گاهی برای اینجور مواقع که نیاز به برگه داشته باشم بد نیست اما مطمئنن اگه مریض بشم هرگز پامو تو مطبش نمیذارم چون احتمالن منو افقی از در میفرسه بیرون. پی نوشت: یادم افتاد تو دوران بارداری ماهیچه پام گرفته بود و دچار جمود نعشی شده بودم البته این و دکتر شیلا تو خواب تشخیص داده بود.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم مهر 1388ساعت 16:27 توسط شيلا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من و آقای همسر عزيزم در 18 ارديبهشت 1383 با هم پيمان بستيم كه تا روزي كه زنده هستيم با هم ، براي هم و به عشق هم زندگي كنيم.فرشته کوچولوی پاک و معصوممون هم اومده تا ما طعم خوشبختی رو در کنارش بیشتر احساس کنیم
|
| پیوندهای روزانه |
|
آپلود شکلک راز فرهنگ نامگذاری آموزش دو زبان هندی و انگلیسی فنگ شویی اسمایل های قشنگ 4 اسمایل های قشنگ3 اسمایل های قشنگ2 اسمايل هاي قشنگ1 آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|