
![]() |
![]() |
|
| من شيلا هستم كه در 18 ارديبهشت 1383 با آقای همسر عزیزم ازدواج كردم |
سلام دوست جونام امروز آخرین روز کاری این هفته هست و من هم خدا رو شکر بهترم . نی نی هم خدا رو شکر همچنان ما رو از الطافش بی نصیب نمیذاره.
راستش احساس کردم پست قبلیم یکم زیادی گریه دار شده ، به هرحال باید مواظب بود اما گاهی پیش میاد ولی خدا رو شکر که بخیر گذشت . امروز بعد از اینکه هوارتا از دوستام من و به بازی چی دوست دارم و چی دوست ندارم دعوت کردند من هم این بازی رو انجام میدم البته خودم کسی رو دعوت نمیکنم چون فکر میکنم همه این بازی رو انجام دادن.
چیزهایی که دوست ندارم: ۱- ارتباط با آدمهای دو رو و پشت سر حرف زن. ۲- زندگیت یکنواخت باشه و هیچ برنامه جدیدی نداشته باشی. ۳- از بوی سیرابی ۴- همسفر شدن با آدمهای بدعنق و وسواسی ۵- قرص امگا ۳ بخوری بعد از نیم ساعت که قرص تو دلت منفجر شده برگرده تو دهنت و تا تخم چشمات بوی ماهی گندیده بگیره و تا شب هرچی بخوری یا بنوشی این بو از بین نره . اایییییییییییییییییییی ۶- حواست نباشه و شب خربزه یا سالاد کاهو بخوری اونوقت مسیر بین اتاق خواب تا دبلیوسی تبدیل به اتوبان بشه و تو تا خود صبح تو این اتوبان در رفت و آمد باشی. ۷- بخاطر خوردن سالاد شام خیلی کم خورده باشی دقیقا زمانی که خوابت حسابی میخواد شیرین بشه یعنی میشه گفت یک ساعت مونده به زمان بیداری چنان گشنه ات بشه که برق سه فاز از کله ات بپره و هرکاری کنی نتونی این گشنگی رو تحمل کنی مجبور باشی خودت رو به آشپزخونه برسونی. ۸- تا میای مصیبت های وارده رو پشت سر بذاری یکم بخوابی ساعت شروع میکنه به نواختن یه مارش نظامی . ۹- مجبور باشی با همه این مسایل بلند شی بری سر کار . اگه باز هم یادم اومد مینویسم. چیزهایی که دوست دارم: ۱- ارتباط عاشقانه و خالصانه با خدا فارغ از محدودیت ها و تحت هیچ نامی ۲- سلامتی تمامی اعضای خانواده ۳- مسافرت و پیک نیک چه دو نفره ،چه دسته جمعی، چه کوتاه و چه طولانی مدت . ۴- رسیدن به موفقیت در ابعاد مختلف زندگی چه خودم و چه همسرم. ۵- تبدیل به احسن کردن امکانات زندگی برای آیندگان که در راهند . ۶- ویندو شاپینگ (این یکی من و کشته از هر نوعش رو خیلی دوست دارم و حسابی روحیه و انرژی میگیرم مخصوصا اگه از اون چیزهای زرد و سفید باشه که دیگه فبهااااااااااا) ۷- خرید کردن (این یکی رو فکر نکنم خانمی باشه که بدش بیاد ) ۸- داشتن یه همپای خوب تو پیاده روی ۹- لذت بردن از همه مناسبتهای شادی بخش فرق نمیکنه ولنتاین باشه یا سپندار مذ ، عید نوروز باشه یا کریسمس هر مناسبتی که بتونه لبخند رو لبهای آدم بیاره و روح و جسم رو فارغ از مشکلات روزمره کنه . ۱۰- تمام رنگهای روشن فعلا دیگه چیزی یادم نمیاد اگه اومد حتما اضافه میکنم پی نوشت ۱: سامانتا جان شرمنده فکر کردم همه بازی کردن شما از طرف من دعوتی پی نوشت ۲: دوست جونام هرکدومتون که بازی نکردین از طرف من دعوتین ،باور کنین من نمیدونم کدومهاتون بازی رو انجام دادین . زهره جان شما هم دعوتین
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 14:14 توسط شيلا |
|
سلام دوست جونام باز هم ببخشید که با تاخیر اومدم این روزها دیگه به یه یدک کش نیاز دارم که من و بکشه نه بخاطر وزن زیاد بلکه گرما حسابی کسل و بیحالم کرده البته اضافه وزن هم مزید بر علت هست دیگه مثل سابق نمیتونم پیاده روی کنم و به هن هن میوفتم. تا اطلاع ثانوی باید جام قهرمانی پیاده روی سرعت با آقای همسر رو ببوسم و بزارم رو تاقچه.
اینها یه طرف نمیدونم این چه صیغه ای هست که وقتی می شینی نمیتونی پاشی وقتی دراز میکشی نمیتونی بشینی ، صبحها که میخوام از رو تخت بلند شم به آقای همسر میگم جک بزار زیرم اونهم دستش رو میزاره زیر پهلوم آروم هلم میده تا بتونم بشینم. خلاصه هرکدوم از این کارها رو بخوام انجام بدم کلی دور خودم قل میخورم . تصمیم داشتم این یه ماه و نیم آخر رو بصورت نیمه وقت برم اداره اما مدیرم نذاشت البته نه اینکه نذاره بهم گفت بهتره اینکار رو نکنم فعلا تا اونجایی که ممکنه کم و بیش تو هفته از مرخصیم استفاده کنم اگه مجبور شدم تقاضای قرار داد نیمه وقت کنم .
امروز هم کلاس داشتم و بعد از اون ساعت ۱:۳۰ اومدم خونه و فردا هم نمیرم تا یکم استراحت کنم. نی نی خانم هم کماکان وقتی حوصلش سر میره مثل همین الان که دارم تایپ میکنم گارد میگیره و پاش میره زیر دندم . هنوز هیچ جام خط خطی نشده اما احساس میکنم پوست شکمم حسابی کش اومده و در آستانه پاره شدن هست چون بعضی قسمتهای شکمم گاهی میسوزه . مرتب هم چربش میکنم اما گاهی این احساس سوزش وجود داره .
فعالیتش هم بیشتر شده گاهی احساس میکنم از اینور دلم به سمت اونور میدوه .خدا رو شکر جنب و جوشش خوبه مثل نی نی ها سر یه ساعتهایی میخوابه و یه ساعتهایی فعال هست اما ساعت ۱۲ ظهر و ۱۲ شب رو خوب بلده البته گاهی هم سکسکه میکنه. کمی تا قسمتی حوصله هردومون داره سر میره جالبه که مامانهامون هم اعتقاد دارن که باید اسممون رو تو کتاب رکوردها بنویسن که تو این مدت پامون رو از تهران بیرون نذاشتیم ، اما خوب ترجیح میدیم تحمل کنیم تا این مدت هم بگذره.
اینکه میگن حادثه در یک قدمی شماست دروغ نیست . دیشب خدا خیلی بهم رحم کرد از خواب بیدار شدم با چشم نیمه بسته رفتم دستشویی ، موقعی که از تخت میومدم پایین بالش گندهه رو گذاشته بود پایین تخت . رفتم تو اتاق خواب دستم رو به لبه تخت گرفتم برگشتم که بشینم رو تخت با فاصله نیم میلیمتر اشتباها به جای تخت با باسن فرود اومدم رو زمین . شانسی که آوردم رو بالش گندهه افتادم اما پشت و ستون فقراتم به لبه تخت برخورد کرد و یه جور احساس کوبیدگی شدید همراه با سابیده شدن و رنده شدن بهم دست داد که باعث شد با تمام وجودم گریه کنم .
آقای همسر سریع پرید پیروکسیکام آورد و قسمت ضرب دیده رو باهاش ماساژ داد خنکیش یکم درد رو تخفیف داد اما از بس گریه کرده بودم تمام حلقم خشک شده بود ، نی نی هم که معمولا این ساعتها حرکت داشت بیحرکت شده بود و این مساله بیشتر من و ترسونده بود چون تا صبح اصلا حرکت نکرد. آقای همسر میگفت شاید بخاطر گریه و ناراحتی تو اونهم ترسیده و حرکت نمیکنه دلیل نمیشه که اتفاقی براش افتاده باشه . سپرده بودمش به خدا اما تا صبح که به دکترم زنگ بزنم دلم هزار راه رفت . خدا رو شکر بعدش خیالم جمع شد چون هیچکدوم از علایم خطر رو نداشتم و بچه هم از ساعت ۸ شروع به ورجه وورجه کرده بود. به هرحال امروز بخاطر کلاسی که داشتم مجبور شدم برم اداره ولی به هیچ چیز نمیتونم تکیه بدم حتی به بالش نرم ، شدم مثل مرتاض کتاب تن تن که اشتباهی رو بالش پرقو نشسته بود و دادش رفت هوا که وایییییییییییییی مردم،پشتم سوراخ شد، این نازبالش بود؟ خدا رو شکر میکنم که همه چیز بخیر گذشت اما دیشب یه عالمه آبغوره فرد اعلای شیلا نشان روانه بازار کردم. اما خوب به گیرنده هاتون دست نزنین خدا رو صدهزار مرتبه شکر ، همه چیز مرتبه فقط پشت اینجانب له و لورده شده که فدای یه تار موی دخترکم . به هرحال خدا خودش باید کمک کنه که همه مامانها بتونن این ماهها رو به سلامتی سپری کنن من هم بتونم این یکی دو ماه باقیمانده رو به سلامت پشت سر بذارم.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 16:15 توسط شيلا |
|
|
سلام دوست جونای خیلی دوست داشتنیم امروز یه روز خیلی خوب هست، وای خدای من این روز رو به خیلی ها باید تبریک بگم . اول از همه به مامان نازنینم ، شاید تو پستام خیلی از مامانم ننوشته باشم اما عاشقانه دوستش دارم چون تمام زندگیم ، وجودم ، عشقم ، تربیتم ، تحصیلاتم و هرچی که فکرشو بکنین رو مدیونش هستم. مامان گلم، شاید خیلی وقتها دختر خوبی برات نبودم اما به اندازه تمام دنیا دوستت دارم و ازت ممنونم که بخاطر تربیت و رشد ما از خیلی موقعیت ها گذشتی و پا به پای ما اومدی . مامان مهربونم مامان نازنینم روزت مبارک . دومین مامان ، مامان آقای همسر هست که دوستش دارم بخاطر سادگی و صفاش . مامان مهربون میخوام بگم روزت مبارک و برای همه خوبیهات ازت تشکر کنم . ممنون که پسر خوب و مهربونی رو تربیت کردی ، ممنون که بهش یاد دادی نوع دوست باشه ، ممنون که بهش یاد دادی تا بهترین و مهربونترین همسر دنیا باشه بخاطر همه اینها ازت ممنونم و همونطور که بخودت هم گفتم دعای خیرم همیشه پشت سرت هست. روزت مبارک و آما : دوست جونای عزیز و مهربون چه مامانهای قدیمی ، چه مامانهای جدید، چه مامانهای چند ماه دیگه ، چه مامانهای آینده دور و نزدیک روزتون یه عالمه مبارک. امیدوارم فقط این روز ،روز مادر نباشه و بقول آقای همسر اگه قراره باشه باید هر روز، روز مادر باشه نه فقط یه روز. امروز هم یه مامان به جمع مامانها اضافه شد، الهام نازنین هدیه روز مادرش رو از خدا گرفت و نی نی تو دلیش از راه رسید. الهام جان هدیه ای که گرفتی مبارکت باشه . امیدوارم در سایه پروردگار از داشتن این نعمت خدا لذت ببرین و بهش عشق بورزین . برای همه مامانهای آینده که منتظر نی نی هستند چه اونهایی که میشناسم و چه اونهایی که نمی شناسم دعا میکنم هرچه زودتر نی نی تو دلیشون رو از خدا تحویل بگیرن. و یه آمای دیگه: این هفته باز لطف خدا شامل حال من شد و یه دوست مهربون دیگه رو از نزدیک دیدم. گلی مهربون و غنچه نازنینش رو دیدم . گلی جان مهربونی چیزی نیست که از یادم بره. ممنون از اینکه بخاطر سوالی که ازت پرسیدم زحمت کشیدی و رفتی برام کتاب خریدی و تو این هوای گرم آوردی محل کارم. عزیز دلم گرچه به اندازه یه دنیا از دیدن خودت و دختر ملوست با اون لبخند مخملی و لپهای نازش که حسابی دلم رو برده خوشحال شدم اما شرمنده شدم از اینکه با این عجله اومدی و من حتی با یه لیوان آب خنک هم نتونستم ازت پذیرایی کنم. وقتی غنچه دستای کوچولوش رو دور گردنم حلقه کرد دلم میخواست با تمام وجودم بغلش کنم اما حیف که نتونستم . ممنون ، هزاران بار ممنون و روزت مبارک مامانی نازنین.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 13:58 توسط شيلا |
|
|
سلام دوست جونام ببخشید که تاخیر داشتم و نگران شدین اما خدا رو شکر هر سه تامون خوب خوب هستیم. بقول وفا هنوز از گرما نپختم البته گرم هست اما من هنوز اونقدر نپختم که قابل خوردن باشم فعلا نیم پزم. گرمای اونشبم هم بخاطر این بود که آقای همسر کولر رو روی نایت تنظیم کرده بود که هرچه به سمت صبح میرفت و به سرمای نزدیک صبح نزدیک میشد اتوماتیک دمای کولر بالا میرفت، در حالت عادی چیز خوبیه که باعث میشه با سرمای دم دمای صبح سرما نخوری اما خوب دمای بدن من همچین یه نمه از حالت عادی بیشتر هست بخاطر همین کفاف نمیده. اما از اونروز که کلی غر زدم ،غرغرام اثر کرد و اتاقمون تو اداره خنک خنک هست، گرچه غرغرم بیصدا بود اما خدا جون دستت درد نکنه . البته به جز مواقعی که برق میره و یکم هوا دمی میشه بقیه مواقع بد نیست . تو این هفته دقیقا هر زمان که کارم سبک شده بود و میخواستم بیام سر وقت نوشتن و کامنت گذاشتن یکی دو شاخه برق و میکشید . تو خونه هم که با دایال آپ رستت کشیده میشه تا یه وبلاگ وا کنی و یا کامنت بزاری اینه که منصرف میشدم در واقع فقط وقتت تلف میشه و تلفنت اشغال میمونه. قرار بود برای شش ماه مرخصی که خونه هستم آقای همسر برام ای دی اس ال بگیره اما مثل اینکه با این اوضاع بفکر ای دی اس ال زودرس افتاده . دیروز پیش دکترم رفتم و با نزدیک شدن به ماه هشت یه سری پرهیزهای غذایی جدید رو برام گذاشت . آها دقیقا از دو هفته پیش سمت راست دقیقا زیر دنده گاهی کرخ میشه و وقتی دست میزنم احساس میکنم زیرش سفت هست. به دکتر که گفتم میگه باید صاف بشینی روش تکیه میدی جاش تنگ میشه با پا فشار میده. اینهم از دختر کاراته باز ما که مجبورم کرده هم سیخونکی بشینم هم سیخونکی دراز بکشم، تا خودم رو یکم شل میکنم یه پا فرو میره زیره دندم. مشکل پام پام رو هم هرازگاهی دچار میشم اما زیاد نیست یکیش همین امروز صبح بود که آقای همسر سریع به دادم رسید . دیروز که پیش دکتر بودم ازش خواستم که تا پنج شنبه رو برام مرخصی بنویسه که بمونم خونه استراحت کنم. خدا رو شکر ورم هم ندارم اونروز که پام ورم داشت شاید نزدیک یک ساعت پیاده واسه خرید کردن راه رفته بودم ، در مورد خرید هم که اینجانب ترمز ندارم این نی نی خانم ساعت کاریش میزان هست راس ساعت 12 چنان رقص بندری راه میندازه که تا بلند نشم نرم دنبال قوت و غذا ول کن معامله نیست البته اگه زمان گرسنگیم طولانی بشه خسته میشه ولی سعی میکنم کار به اونجا نکشه. الان هم به سلامتی برق رفت و من دارم با لپ تاپ کار میکنم. از صبح نشستم یه سری کتاب خوندم اول در مورد بارداری و بچه داری که چطور باید تمیزش کرد و بقول آقای همسر وقتی یه دوبل برگر برای مامان که من قربون دوبل برگرشم میرم و یه سوپر مخصوص سفارشی واسه بابا میزاره تو پمپرزش چطوری تمیزش کنیم و چه کارهایی انجام بدیم. بعدش هم طبق معمول یه سری به کتاب راز زدم که انرژی بگیرم ، چشمم افتاد به یه کتاب که دوسال پیش خریده بودم و در موردش مدتها با آقای همسر صحبت میکردیم به اسم(تنها عشق حقیقت دارد) نوشته دکتر برایان ال وایس که در مورد بیمارانی هست که بخاطر مشکلات روحی و افسردگی به این دکتر مراجعه کردن و دکتر وایس اونها رو با هیپنوتیزم به گذشته برده و تو زندگیهای گذشتشون علتهای ناراحتیشون رو پیدا کرده. اما در بین بیماران دو تا بیمار بطور جداگانه به دکتر مراجعه کردن که یه خانم اهل میدوست و یه آقا اهل مکزیک بودن که هردو بخاطر مسایلی که براشون پیش اومده بود و مرگ عزیزان و شکست در زندگی به دکتر مراجعه کرده بودن اونهم از دو کشور متفاوت. اما در میانه درمان دکتر که صحبتهای بیماران رو ضبط میکنه متوجه میشه که بعضی از دوره های زندگی این دو نفر مشترک هست یعنی در یک دوره این دو یک زن و شوهر سرخپوست هستند، در دوره روم باستان یه پدر و دختر یهودی هستند و ... و کلا در چند دوره ای که با هم بودند بی نهایت همدیگر رو دوست داشتند و ... کتابش داستان تخیلی نیست بلکه بررسی های دکتر ال وایس روی بیمارانش هست که قبل از این کتاب استادان بسیار ، زندگیهای بسیار رو هم در مورد درمان از طریق بازگشت به گذشته نوشته بود . دلم میخواد دوباره بخونمش گاهی یه جورایی احساس میکنم آقای همسر رو از قبل میشناختم خدا رو چه دیدی شاید ما هم قبل تر ها با هم بودیم و خودمون خبر نداریم. دیشب آقای همسر در حال تماشای فیلم توم رایدر و من هم در اتاق خواب. آقای همسر : کجااااااایی؟ شیلا: اینجاااااااام . تو اتاق خواب. آقای همسر: چیکار میکنی؟ شیلا: هیچیییییییییییی. آقای همسر: هیچی؟ من با یه تخته شاسی که یه کاغذ روش نصب هست و یه خودکار برگشتم پیشش. شیلا: داشتم وسایل نی نی رو وارسی میکردم اینها رو کم داره باید بخریم. نگاه کن؟ آقای همسر در حالتیکه یه ابرو بالا انداخته و با زبان بی زبانی داره بهم میگه : مگه میشه دو ساعت بی سروصدا تو اتاق باشی و در حال انجام هیچ کاری هم نباشی؟ آقای همسر: پنج شنبه میریم هرچی لازم داشت بخر. اون موقعها که من اندازه نخود بودم هروقت صدام در نمیومد مامانم نگران میشد و دنبالم میگشت چون به این نتیجه رسیده بود که سکوت من علامت رضا نیست،علامت غلامرضا هم نیست، بلکه ممکنه خرابکاری در جریان باشه. اما آقای همسر آسوده باش ، من دیگه بزرگ شدم. آها راستی هفته گذشته بعد از پرس و جو از مامانها جدید به این نتیجه رسیدیم که داشتن یه کهنه شور اونهم از نوع دوقلو بعد از اومدن نی نی از نون شب واجب تره یا اینکه مجبوری هر دفعه یخ حوض بشکونی کلی لباس نی نی بشوری تازه لباس نی نی رو هم نمیشه چلوند چون خراب میشه. پس باید یه کرور لباس واسش خرید .اینه که ما یک عدد کهنه شور دوقلو خریداری نمودیم. فقط میتونم بگم خدا رو شکر که این ماههای انتظار رو برام شیرین قرار داد و نذاشت خیلی سختی بکشم گرچه زمانهای سختی هم داشتم اما در مقابل شیرینهاش اصلا به چشم نمیاد ، شاید بخاطر وجود همدم خوب و نازنینی هست که خدا نصیبم کرده. پی نوشت۱: بعلت ذیق وقت و برق از گذاشتن اسمایلی معذوریم پی نوشت ۲: چقدر شما زود باورید منظورم این بود که چون برق نیست خیلی زیاد اسمایلی نمیذارم نه اینکه اصلا نمیذارم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 13:18 توسط شيلا |
|
سلام دوست جونا
امروز سه شنبه هست ، فردا هم چهارشنبه هست آخ جون پس فردا تعطیله به به چقدر خوشحالیام بزرگه . امروز یه شیلای پف پفوی اساسی هستم ، صبح چه زوری زدم از پله سرویس رفتم بالا. هرچی فکر میکنم نمک تو غذام نبود پس این ورم پا از کجا اومده؟ آقای همسر میگه بخاطر پیاده روی زیاد دیروز هست ، مگه پیاده روی یکساعته ورم میاره؟ باز هم جل الخالق دیروز آقای همسر بعد از قرنی واسه من یه کامنت گذاشت اونهم چی، کامنت اعتراض آمیز . به چی؟ ما از چند ماه پیش یه اسم واسه نی نی انتخاب کرده بودیم که خیلی دوستش داشتیم اما چند هفته پیش آقای همسر دنبال معنی این اسم رفت تو فرهنگ لغت و دید که معنی ارمنی داره از طرف دیگه تو لیست ثبت احوال هم نیست. بخاطر همین قانعم کرد منصرف بشم و دومین اسمی که پیدا کرده بودم رو پسندید چون هم نسبتا معنی خوبی داره هم با اسم فامیل نی نی همخونی داره . من هم از این اسم خوشم میاد اما باز به نسبت اسم اول به دلم ننشست شاید بخاطر اینکه با اولی یه جور دیگه انس گرفته بودم و به این اسم هنوز عادت نداشتم . دچار وسواس شدم و باز هی گشتم دنبال اسم همه اسمهایی که خوشم میومد رو لیست کردم اما باز احساس میکنم اونی که میخوام نیست اما آقای همسر از همین دومین اسم خوشش اومده و دیگه نمیخواد عوضش کنه. دیشب هم میگفت مگه ما توافق نکردیم پس دیگه چرا دودل شدی رفتی فراخوان زدی؟ حالا هم هی دارم تمرین میکنم که به این اسم عادت کنم خدا نکنه وسواسی بشی هیچی راضیت نمیکنه . بخاطر همین دیگه نمیخوام به مقوله اسم فکر کنم و فعلا با همین اسم کنار میام . البته باز هم میگم اسم قشنگی هست اما خوب من با اون اسم اول اولیه رابطه خوبی برقرار کرده بودم با این یکی هم باید سعی کنم که رابطه برقرار کنم.
خدایی ما کمر هرچی صرفه جویی رو زدیم خرد و خمیر کردیم .باز خدا پدر و مادر ملانصرالدین رو بیامرزه مثلا اومدن چیلرها رو روشن کردن اما از تاسیسات اونقدر رو درجه پایین پایین تنظیمش کردن که خنکیش در حدی هست که باید بری روش بشینی شاید اندام مربوطه یکم خنک بشه در کنارش پنکه روشن هست که هوای گرم رو جابجا میکنه با اینحال اگه پنجره رو باز نکنی دچار خفگی میشی. جدا به این میگن صرفه جویی در مصرف ؟ تازه آقای همسر میگه اگه گرمه یه پنکه رومیزی واست بخرم بیارم . حالا دیگه کارم این شده که دور خودم پنکه جمع کنم. چیه به من نمیاد غر بزنم؟ شدیم مثل اون داستان کلیله و دمنه که میمونها از شدت سرما تو جنگل یه کرم شب تاب پیدا کرده بودن و همه دورش جمع شده بودن و دستشون رو گرفته بودن سمت کرم شب تاب بدبخت تا گرم بشن،ما هم فکر میکنیم که مثلا چیلر هست و داریم خنک میشیم دیگه.
دیشب آی گرمم بود آی گرمم بود بلند شدم نشستم لبه تخت نگاه کردم دیدم آقای همسر خواب خواب کولر هم روشن اما من شپ و شپ عرق میکردم رفتم دستشویی بعد رفتم آشپزخونه آب خوردم دوباره اومدم نشستم لبه تخت دیدم خواب خوابه از حسودی گریم گرفت، بالش گندهه رو که اینهمه دوستش دارم هل دادم از تخت انداختم پایین . آقای همسر: چی شده ؟ جاییت درد میکنه؟ شیلا: این کولر چرا هیچ غلطی نمیکنه مثلا گازیه . آقای همسر: هوا که خنکه شیلا: اگه خنکه پس چرا من عرق کردم؟ آقای همسر پا شد و رفت صدای چیک چیک ریموت کولر از تو هال اومد. دستاشم خیس کرده بود اومد صورتم و باهاش خنک کرد. آقای همسر: نی نی جون گریه نکن بیا خنک ترش کردم . خنک تر که شد تونستم بخوابم اما آخه من چرا اینقدر گرممه؟
اون روزا چند هفته قبل ترا تو خواب طبق معمول که کش میام یکدفعه پام و کشیدم و با درد خیلی زیاد تو عضله پشت زانوی چپم از خواب بیدار شدم. همینطوری تو حالت خواب و بیداری پام و چسبیده بودم و با یه صدای نه چندان بلند فقط میگفتم پام پام پام پام پام پام پام پام پام پام .... آقای همسر بیدار شد و برگشت سمت من: پام پام چیه؟ شیلا: آی پام آقای همسر: پات چی شده؟ حالا فکر کنین تو همون حالت خواب و بیداری چه مغز فعالی دارم . شیلا: فکر کنم جمود نعشی شده؟ حالا خودم دارم در عین درد کشیدن تو ذهنم میگم ، نه اینکه واسه جسد هست من که جسد نیستم . آقای همسر در حال ماساژ دادن ماهیچه پشت پام : جمود چی چی؟ حالت خوبه؟ شیلا: یعنی سفت و سخت شدن عضلات و ماهیچه ها بعد از مردن . البته فعلا شامل حال من نیست. آقای همسر: بحث جمود پمود نیست، وقتی کولر روشنه وول میخوری پاتو از پتو بیرون میزاری ، پات سرد میشه اونوقت یکدفعه یه تکون شدید بهش میدی عضلاتت می گیره . بیا دست بزن اینهمه ماساژش دادم هنوز پشت زانوت یخ هست. دیدم راست میگه پشت پام سرده. آقای همسر: در ضمن وقتی جاییت ناراحت هست من و صدا کن که بیدار شم . وقتی خوابم تو هم یواش میگی پام پام پام پام .... من تا ذهنم بیدار بشه بفهمم این پام پام چیه کلی زمان میگذره. شیلا: خب من هم خواب بودم ذهن من هم به اندازه همون پام پام بیدار شده . دیگه بیشتر از اون نتونسته بگه. اما باز هم جل الخالق تو اون حول و ولا مغزم این کلمه رو از کجاش در آورده بود شاید این مطلب مال زیست شناسی سوم راهنمایی یا اول دبیرستان باشه. تازه نشسته در حین درد کشیدن و وسط خواب و بیداری تجزیه تحلیل علمی هم میکنه که نه این مساله شامل حال تو نمیشه تو جسد نیستی. این بود که وقت نداشته خبر کنه که داره درد میکشه. عجب مغزی یا بقول یکی عجب مزغی دارم من . طفلک حروم شد
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 11:48 توسط شيلا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من و آقای همسر عزيزم در 18 ارديبهشت 1383 با هم پيمان بستيم كه تا روزي كه زنده هستيم با هم ، براي هم و به عشق هم زندگي كنيم.این روزها هم منتظریم تا یه فرشته کوچولو از راه برسه و خوشبختیمون رو دوچندان کنه
|
| پیوندهای روزانه |
|
شکلک راز فرهنگ نامگذاری آموزش دو زبان هندی و انگلیسی فنگ شویی اسمایل های قشنگ 4 اسمایل های قشنگ3 اسمایل های قشنگ2 اسمايل هاي قشنگ1 آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 |
|
RSS
|